شنبه 5 فروردین 1391 06:44 ق.ظ نظرات ()
http://wars-and-history.persiangig.com/جنگ تحمیلی/bookroom.ir_file_851.jpg

تا به الان چندین مطلب از رضا در نقد صورتجلسه ها ی زمان جنگ دیده اید که در آن به  بررسی صحبتهای بعضی فرماندهان سپاه در آن زمان پرداخته است، صحبتهایی که نمایان کننده آشنا نبودن این افراد به علوم نظامی و اصول طراحی عملیات است، افرادیکه با این وجود بالاترین مسئولیتهای فرماندهی را در اختیار داشتند و دانشی را که یک فرمانده نظامی در دانشکده های نظامی و برای سالها و با هزینه ی میلیونها دلار به دست می آورد را با روش آزمون و خطا به دست می آوردند.قسمت غم انگیز داستان هزینه ای است که برای این روش پرداخت شده است ، جان انسانها، هزاران سربازی که سر اشتباهات ساده و آشنا نبودن فرمانده هایشان به اصول نظامی جان خود را از دست دادند.
این که در هر جنگی تجارب جدیدی به دست می آید امری کاملا صحیح می باشد اما این تجارب مواردی هستند که جدید می باشند نه اینکه تجاربی باشند که از قبل تجربه شده و در حال آموزش به نیروهای نظامی می باشند. 
آیا در این مملکت کسی شایسته تر از این افراد برای گرفتن این چنین مسئولیتهایی نبود؟ اگر در کشور کسی همچنین دانش و تخصصی را نداشت در آن صورت بودن این افراد در آن مسئولیتها قابل توجیه است. ولی از قضا بودند کسانی که دارای دانش مربوطه بوده و سالها تحت تعلیم نظامی برای گرفتن تصمیم برای این مواقع بودند. کسانی که از این افراد شایستگی و لیاقت بیشتری داشتند اما به عللی به دانش و تجربه ی آنها بهایی داده نشد.
 متن زیر خاطره ای است  از سردار 
جعفر جهروتی زاده که در آن به شرح قسمتی از عملیات خیبر می پردازد که در آن حاج ابراهیم همت به شهادت می رسد. 

http://wars-and-history.persiangig.com/جنگ تحمیلی/images.jpg

سردار جعفر جهروتی زاده

شما در متن زیر می توانید نتایج و به مرحله ی عمل در آمدن همان صورتجلسه ها و صحبتهایی را که  رضای گرامی نمونه هایش را برایتان گذاشته است مشاهده کنید. انتقادی که من دارم تنها از منظر نظامی است و نه سیاسی-اعتقادی و بیشتر نیمه ی اول این خاطره را مد نظر قرار داده ام.
در این که تمام این افراد با تمام وجود و با نیت نیک و پاک تلاش خود را کرده اند شکی نیست ولی از منظر شایستگی و نظامی در جایگاه درستی قرار نگرفته بودند چرا که دانش این کار را نداشته اند. 

قسمتهایی که بولد شده است توسط من انجام گرفته است.

------

به گزارش قاصدنیوز،  سردار جعفر جهروتی زاده یكی از فرماندهان هشت سال دفاع مقدس است كه در كتاب خاطرات خود با عنوان" نبرد درالوك" چگونگی شهادت حاج ابراهیم همت را در 17 اسفند 62 در عملیات خیبر به زیبایی توصیف می كند:

قبل از عملیات خیبر به اتفاق حاج همت و چند نفر دیگر از بچه ها وارد منطقه عملیاتی شدیم. نیروهای اطلاعات عملیات مشغول شناسایی بودند و كار برایشان به سبب هور و نیزاری بودن منطقه دشوار بود. از طرف دیگر، افراد بومی نیز در منطقه، وسط هور ساكن بودند و به ماهی گیری و كارهای دیگری می پرداختند. همین موضوع باعث می شد كه نیروهای شناسایی تهدید شوند به ویژه از سوی بومیان كه قطعا عراقیها كسانی را در میان آنها داشتند كه هرگونه تحركی را گزارش كنند. در این زمان لشكر 27 در چند جا عقبه داشت. پادگان دوكوهه به عنوان عقبه اصلی و پادگان ابوذر كه بعد از والفجر 4 نیروهای لشكر در آنجا باقیمانده بودند...


شناساییهای عملیات خیبر ادامه پیدا كرد و دست آخر قرار شد كه تعداد محدودی از نیروهای بعضی از یگانها برای راه اندازی مقرها و بنه های تداركاتی وارد منطقه شوند. تعدادی از نیروهای واحد ادوات هم آمدند تا منطقه را برای عملیات آماده كتند.

شكستن خط طلائیه با عبور از معبر 20 سانتی
 بالاخره شب عملیات فرا رسید. محور لشكر 27 منطقه طلائیه بود. البته بعضی از یگانهای لشكر هم قرار بود در داخل جزیره مجنون عمل كنند. لشكر عاشورا و لشكر كربلا نیز محل مأموریت شان داخل جزیره بود. باید در طلائیه خط را می شكستیم و جلو می رفتیم و می رسیدیم به جاده ای كه می خورد به شهر" نشوه" عراق و منطقه بصره. مأموریت لشكر 27 در حقیقت این بود كه از این قسمت راه را باز كند. در مقابل مان هم كانالی به عمق 50 متر وجود داشت.
 
شب اول عملیات باید از روی دژی می رفتیم كه تا یك نقطه ای ادامه داشت و پس از آن نقطه كاملا بسته می شد و پشتش میدان مین بود و بعد سنگرهای كمین و سنگرهای نیروهای عراقی. تا این نقطه كه دژ ادامه داشت در دید عراقیها نبودیم. راهی هم كه كنار دژ برای عبور نیروها وجود داشت 20 سانتیمتر بیشتر عرض نداشت. یك طرف این راه دیواره دژ بود- در سمت چپ- و طرف دیگرش هم آب. نیروها باید از این راه 20 سانتیمتری عبور می كردند تا به میدان مین می رسیدند و پس از خنثی كردن مینها و باز شدن معبر به خط دشمن می زدند.
 
دشمن تمام امكانات و تسلیحاتش را بسیج كرده بود روی این معبر 20 سانتی متری تا از عبور نیروها جلوگیری كند. دو تا دوشیكا كار گذاشته بوددند و چهار تا كاتیوشای چهل تایی. فكرش را بكنید در چند لحظه 120 گلوله كاتیوشا رو این معبری كه 20 سانتیمتر عرض داشت و 700 یا 800 متر طول، می ریخت.

با تعدادی از بچه های تخریب خودمان را رساندیم به میدان مین و معبر باز كردیم. چند نفری از بچه های تخریب به شهادت رسیدند ولی نیروها از معبر كنار دژ نتوانستند عبور كنند. آتش عراقیها چنان سنگین بود كه بیشتر بچه ها به شهادت رسیدند و راه بسته شد.من كه می خواستم برگردم عقب دیدم راه نیست مگر اینكه پا بگذارم رو جنازه بچه ها. بعضی جاها دژ می پیچید و در تیررس مستقیم نبود اما كاتیوشا بیداد می كرد. لحظه ای نبود كه گلوله ای بر زمین نخورد. آن شب عراق به ندرت از خمپاره استفاده كرد و بیشتر آتش كاتیوشا سر بچه ها ریخت. ناچار پا رو جنازه بچه ها گذاشتم و آمدم...
 
فقط ما سه نفر مانده ایم، اگر می گویید سه نفری حمله كنیم!
 
آن شب عملیات متوقف ماند و همه چیز كشید به روز دیگر. شب بعد یك گردان عملیات را آغاز كرد و رفت جلو و تعداد زیادی شهید و مجروح داد. آن شب هم عملیات موفق نبود و نتوانستیم خط دشمن را بشكنیم. عراق چنان این دژ را زیر آتش می گرفت كه پرنده نمی توانست پر بزند. از قرارگاه تأكید داشتند كه هر طور شده خط شكسته شود. بیشتر نیروها به شهادت رسیده بودند و دیگر امیدی نبود كه آن شب كاری انجام شود.

من و حاج عباس كریمی و رضا دستواره رفتیم جلو. از روی شهدا رد شدیم و رفتیم دیدیم كه به غیر از تعدادی نیرو بیشتر بچه هایی كه جلو رفته اند همه به شهادت رسیده اند.تأكید برای شكستن خط به خاطر این بود كه با متوقف شدن عملیات در این قسمت عملیات در جزیره هم به مشكل برخورده بود. آن شب حاج همت پشت بیسیم دائم می گفت:" آقا از قرارگاه می گویند باید امشب خط شكسته شود"... نیمه های شب پس از دیدن شرایط و اوضاع به این نتیجه رسیدیم كه واقعا هیچ راهی وجود ندارد. رحیم صفوی آمده بود روی خط بیسیم و ما مستقیم صدای او را می شنیدیم كه می گفت: هرطور هست باید خط شكسته شود. من پشت بیسیم یك طوری مطلب را رساندم كه: آقاجان فقط ما سه نفر مانده ایم اگر می گویید سه نفری حمله كنیم! وقتی فهمیدند كه وضعیت مناسب نیست گفتند؛ برگردید عقب.

شبهای بعد حمله از كنار دژ منتفی شد و بنا شد برای عبور از كانال محورهای دیگر را انتخاب كنیم. برای عبور از كانال هر شب یكی از گردانها مأمور انداختن پل روی كانال و عبور از آن می شد. دست آخر قرار شد چند نفری از بچه های تخریب شناكنان از كانال عبور كنند و آن سو سنگرهای دشمن را خفه كنند و پس از باز كردن معبر در میدان مین، نیروهای دیگر، این سوی كانال پل بزنند و رد بشوند. بچه های تخریب پریدند تو آب كه بروند آن طرف اما زیر آتش سنگین دشمن موفق به این كار نشدند.
 
آخرین شب عبور از كانال را به عهده من گذاشتند. یك مقدار محور را تغییر دادم و رفتم سمت دیگر. دوباره از بچه های تخریب تعدادی شناگر انتخاب كردیم و رفتیم پشت خط. شب خیلی عجیبی بود. بین رضا دستواره و حاج عباس كریمی از یك طرف و حاج همت هم از طرف دیگر درگیری لفظی پیش آمد. آن دو می گفتند: امشب نباید این كار انجام شود و حاج همت هم می گفت: دستور از بالاست و امشب باید از كانال رد بشویم. بعد از درگیری لفظی شدیدی كه پیش آمد بنابر این شد كه كار انجام شود. حاج همت هم به من گفت: برو جلو و این كار را انجام بده.
 آتش عراقیها امان از همه بریده بود. بعد از اینكه از آن محور ناامید شدیم قرار شد لشكر داخل جزیره برود. با حاج همت و چند نفر دیگر از بچه ها رفتیم داخل جزیره برای شناسایی تا پشت سرمان هم نیروها بیایند. در جزیره نیروها برای تردد باید از پلهایی كه به پل خیبری معروف شدند استفاده می كردند یا از هاوركرافت. بعد از شناسایی برگشتیم و به همراه تعدادی از بچه های تخریب به داخل جزیره رفتیم. البته زمانی كه ما در طلائیه عمل می كردیم گردان مالك به فرماندهی" كارور" در جزیره عمل می كرد و كارور نیز همان جا به شهادت رسید.

جزیره تقسیم شده بود به دو محور: محور شمالی و محور جنوبی. هواپیماهای دشمن به شدت جزیره را بمباران می كردند. شاید در یكروز نود هواپیما هم زمان جزیره را بمباران می كردند. در جزیره نیروها فقط رو دژها جا گرفته بودند و بقیه منطقه آب و نیزار بود. یكهو می دیدی ده فروند هواپیما به ستون یك دژ را بمباران می كنند و می روند. حاج همت می گفت:" بی پدر و مادرها انگار برای مرغ و خروس دانه می پاشند."
 
نزدیك خط یك آلونك گلی بود كه ظاهرا از قبل بومیها آن را ساخته بودند. حاج همت بیسیم و تشكیلات مخابراتی را در آنجا مستقر كرده بود و با فرماندهان در ارتباط بود. بعد از اینكه نیروها در جزیره مستقر شدندف من و حاج همت سوار موتور شدیم تا برویم عقب ببینیم وضعیت چه طور است.
 
در آن چند ساعتی كه ارتباط با خط مقدم قطع شده بود حاج همت به من گفت: حالا هی نیرو از این طرف می فرستیم كه برود و خبر بیاورد ولی هركس رفته برنگشته. یك سه راهی به نام سه راهی مرگ بود كه هركس می رفت محال بود بتواند از آن عبور كند. حاج همت به مرتضی قربانی- فرمانده لشكر25 كربلا- گفت: یكی دو نفر را بفرستند خبر بیاورند تا ببینم اوضاع چه شكلی است. قربانی گفت: من هیچكس را ندارم، هركس را فرستادم رفت و برنگشت. حاجی سری تكان داد و راه افتاد سمت جزیره. قبل از راه افتادن جمله ای گفت كه هیچوقت یادم نمی رود:" مثل اینكه خدا ما را طلبیده".
 
بعد از رفتن حاجی من با یكنفر دیگر راه افتادم سمت جزیره و آمدیم داخل خط. عراقیها هنوز به شدت بمباران می كردند. رفتیم جایی كه نیروها پدافند كرده بودند. وضعیت خیلی ناجور بود. مجروحان زیادی روی زمین افتاده بودند و یا زهرا می گفتند و صدای ناله شان بلند بود. سعی كردیم تعدادی از مجروحان را به هر شكلی كه بود بفرستیم عقب.
 
جنازه عراقیها و شهدای ما افتاده بودند داخل آب و خمپاره و توپ هم آنقدر خورده بود كه آب گل آلود شده بود. بچه ها از شدت تشنگی و فقر امكانات، قمقمه ها را از همین آب گل آولد پی می كردند و می خوردند. حاج همت با دیدن این صحنه حیلی ناراحت شد. قمقمه بچه ها را جمع كرد و با پل شناور كمی رفت جلو و در جایی كه آب زلال و شفاف بود آنها را پر كرد و آمد. تو خط درگیری به شدت ادامه داشت. عراق دائم بمباران می كرد. ما نمی توانستیم از این خط جلوتر برویم. حاج همت به من گفت: شما بمان و از وضع خط مطلع باش. بیسیم هم به من داد تا با عقبه در ارتباط باشم و خودش برگشت عقب.
 
وقتی حاجی در حال بازگشت به طرف قرارگاه بوده تا در آن جا فكری به حال خط مقدم بكند در همان سه راهی مرگ به شهادت می رسد. پس از رفتن حاج همت به سمت عقب یكی دو ساعتی طول نكشید كه خط ساكت شد. همان خطی كه حدود یك ماه لحظه ای درگیری در آن قطع نشده بود و این سبب تعجب همه شد. ما منتظر ماندیم. گفتیم شاید باز هم درگیری آغاز شود.
صبح فردا هوا روشن شد اما باز هم از حمله دشمن خبری نشد. اطلاع نداشتیم كه چه اتفاقی افتاده است. بی خبر از آن بودیم كه در جزیره سری از بدن جدا شده و حاج همت بی سر به دیدار محبوب رفته و دستی قطع شده همان دستی كه برای بسیجیان در خط آب آورد. جزیره با شهادت حاجی از تب و تاب افتاد. بالاخره زمانی كه اطمینان حاصل شد از حمله عراقی ها خبری نیست، تصمیم گرفتم به عقب برگردم.
 
در حالی كه به عقب برمی گشتم در سه راهی چشمم به پیكر شهیدی افتاد كه سر در بدن نداشت و یك دست او نیز از بدن قطع شده بود. از روی لباسهای او متوجه شدم كه پیكر مطهر حاج همت است اما از آنجا كه شهادت ایشان برایم خیلی دردناك بود همان طور كه به عقب می آمدم خود را دلداری می دادم كه نه این جنازه حاج همت نبود. وقتی به قرارگاه رسیدم و متوجه شدم كه همه دنبال حاجی می گردند به ناچار و اگر چه خیلی سخت بود اما پذیرفتم كه او شهید شده است.
 
شب همان روز بدن پاك حاجی به عقب برگشت و من به قرارگاه فرماندهی كه در كنار جاده فتح بود رفتم. گمان می كردم همه مطلع هستند اما وقتی به داخل قرارگاه رسیدم متوجه شدم كه هنوز خبر شهادت حاجی پخش نشده است. روز بعد متوجه شدم كه جنازه حاجی در اهواز به علت نداشتن هیچ نشانه ای مفقود شده است. من به همراه شهید حاج عبادیان و حاج آقا شیبانی به اهواز رفتیم. علت مفقود شدن جنازه حاج همت نداشتن سر در بدن او بود.
 
چند روز قبل از شهادت حاج عبادیان مسئول تداركات لشكر یك دست لباس به حاجی داده بود و ما از روی همان لباس توانستیم حاجی را شناسایی كنیم و پیكر مطهر ایشان را به تهران بفرستیم. پس از فروكش كردن درگیریها به دو كوهه و از آنجا هم برای تشییع جنازه شهید همت به تهران رفتیم. پس از تشییع در تهران جنازه شهید همت را بردند به زادگاهس"شهرضا" و در آنجا به خاك سپردند. البته در بهشت زهرا نیز قبری به یادبود او بنا كردند.
-------------------------------------------------------------------------------------


توجه شما را بار دیگر به این قسمتها جلب می کنم :

"دشمن تمام امكانات و تسلیحاتش را بسیج كرده بود روی این معبر 20 سانتی متری تا از عبور نیروها جلوگیری كند. دو تا دوشیكا كار گذاشته بودند و چهار تا كاتیوشای چهل تایی. فكرش را بكنید در چند لحظه 120 گلوله كاتیوشا رو این معبری كه 20 سانتیمتر عرض داشت و 700 یا 800 متر طول، می ریخت."


"با تعدادی از بچه های تخریب خودمان را رساندیم به میدان مین و معبر باز كردیم. چند نفری از بچه های تخریب به شهادت رسیدند ولی نیروها از معبر كنار دژ نتوانستند عبور كنند. آتش عراقیها چنان سنگین بود كه بیشتر بچه ها به شهادت رسیدند و راه بسته شد. "


"فقط ما سه نفر مانده ایم، اگر می گویید سه نفری حمله كنیم! "

"آن شب عملیات متوقف ماند و همه چیز كشید به روز دیگر. شب بعد یك گردان عملیات را آغاز كرد و رفت جلو و تعداد زیادی شهید و مجروح داد. آن شب هم عملیات موفق نبود و نتوانستیم خط دشمن را بشكنیم. عراق چنان این دژ را زیر آتش می گرفت كه پرنده نمی توانست پر بزند. از قرارگاه تأكید داشتند كه هر طور شده خط شكسته شود. بیشتر نیروها به شهادت رسیده بودند و دیگر امیدی نبود كه آن شب كاری انجام شود. 
"

"از روی شهدا رد شدیم و رفتیم دیدیم كه به غیر از تعدادی نیرو بیشتر بچه هایی كه جلو رفته اند همه به شهادت رسیده اند."


و در نهایت ... 

"شبهای بعد حمله از كنار دژ منتفی شد و بنا شد برای عبور از كانال محورهای دیگر را انتخاب كنیم."


و محورهای دیگر هم به همین صورت. 

به همین راحتی چندین گردان نیروی جان بر کف را سر هیچ 
از دست دادند!  با آزمون و خطا کردنمتاسفانه با تلفات نیروهای نخست باز هم  به روش خود پافشاری کرده و چندین گردان دیگر را نیزاز دست می دهند تا بالاخره منصرف می شوند.
بند کردن کل عملیات به روی یک معبر 20 سانتی که آتش سنگین بالا هم تمرکز کامل روی آن معبر دارد. آقایان واقعا انتظار چه چیزی را داشتند؟ باید حتما چندین گردان نیرو از بین می رفت تا متوجه شوند امکانپذیر نیست؟
از آن همه نیروی نترس و داوطلب با استفاده از فرماندهی مناسب و طراحی اصولی و علمی عملیات چه مقدار می شد استفاده کرد؟ اگر همچنین اشتباهاتی نبود چه تعداد از آن عزیزان اکنون در کنار خانواده هایشان بودند؟

یاد تمام آن عزیزان گرامی باد


محمدحسین پاز

در صورت استفاده در سایر وبلاگها و سایتها لینک مطلب در Wars and history و نام نویسنده و یا مترجم را ذکر کنید.



آیا بنی صدر در جنگ خیانت کرد؛ قسمت اول


آیا بنی صدر در جنگ خیانت کرد؛ قسمت دوم


محسن رضایی: در فرهنگ دریا زندگی کنید!!


هر دم از این باغ بری می رسد


شلیک موشک ضد تانک تاو توسط کبرانی ایرانی و هدف قرار دادن تانک عراقی


آخرین لحظات زندگی یک مرزبان ایرانی


یک سند تاریخی درباره جنگ ایران و عراق


پوستری از انفجار بمبهای سری مارک MK و آشنایی با این بمب


کمبود فضای حیاتی، علت حمله صدام به ایران


تصاویر هلی بورن کماندوهای ارتش در زمان جنگ تحمیلی


مصاحبه با تیمسار حسنی سعدی


ایران و عراق پس از آغاز جنگ 8 ساله بین دو کشور در چه تاریخی روابط سیاسی خود را قطع کرده و سفارتخانه هایشان را در کشور دشمن تعطیل کردند؟


عملیات رمضان المبارک؛ فاو چگونه سقوط کرد؟قسمت اول