منوی اصلی
جنگها و تاریخ
  • یکشنبه 3 تیر 1397 10:08 ب.ظ نظرات ()

    در طول تاریخ مدرن (یعنی پس از پایان قرون وسطی تا به امروز) سه دسته از مردم بوده اند که از حرکت این مرز و بوم به سوی علوم مدرن جلوگیری کرده اند:

    1-    سیاستمداران خودکامه ای که پیشرفت علم و تکنولوژی را به ضرر جایگاه سیاسی خود می دیدند و از ابزارهای سیاسی خود برای عقب نگه داشتن مردم استفاده می کردند.

    2-    بعضی از علمای متعصب دین که رشد علوم را سبب از دست دادن مرجعیت اجتماعی خود می پنداشتند.

    3-    گروهی از صنف محترم شیادان که با به هم بستن آسمان و ریسمان، خرافات و یا شبه خرافات خود را به نام علم به مردم غالب کرده اند.

    از این میان این 3 گروه، به گروه آخر می پردازم که آن دو گروه دیگر هم نیاز به تتبع بیشتر دارد و هم جرأت فزون تر و البته سری که بیشتر درد بکند....

    شاید شما هم امروزه واژه ی "شبه علم" زیاد به گوشِتان خورده باشد. شبه علم را می توانیم به صورت ساده به عنوان خرافاتی معرفی کنیم که جامه ی علم بر تن خود کرده است. علم امروزی، با درنوردیدن مرزهای کهن، جایگاه مهمی در زندگی بشر پیدا کرده است. رویاهای دیروز را علم مدرن تبدیل کرده است به واقعیتهای زندگی روزمره.... همین جایگاه سبب شده که شیادان سکه های تقلبی خود را به شکل سکه ی علم قالب بزنند تا بلکه بتوانند از مرجعیت علم در جامعه ی امروزی استفاده کرده و دستگاه فکری خود را با مقاومت کمتری در میان مردم جابیندازند.


    آخرین ویرایش: دوشنبه 11 تیر 1397 08:58 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • شنبه 19 خرداد 1397 12:46 ب.ظ نظرات ()
    متن زیر را هفته ی قبل برادرم در کانالش گذاشته بود، بد نیست خواندنش و توصیه می شود اکیدا:



    شروع نوشتنم در این کانال با چند خط از بزرگمردی بود که امروز دهمین سالگرد فوتش است. ابوالمشاغلی که هیچ وقت زیر بار حرف زور نرفت و همیشه کاری را انجام می داد که فکر می کرد درست است، هرچند غلط باشد!
    دوازده یا سیزده ساله بودم. نمایشگاه کتاب در محل دائمی نمایشگاه های تهران برگزار می شد و برادر بزرگترم،رضا، که از پنج شش سالگی به من الفبا و جدول ضرب و شطرنج و خیلی چیزهای دیگر یاد داده بود گفت می خوام ببرمت یه جای خوب. حدس می زدم جای خوبش نمایشگاه کتاب باشه. 
    بزرگترین کتابفروشی که دیده بودم شاید در کل دویست کتاب هم نداشت و دیدن نمایشگاه کتاب در آن فضای بزرگ برای من مثل شنا کردن یک ماهی کوچک قرمز در اقیانوس لایتناهی بود.
    سالن ها و غرفه ها را یکی یکی پشت سر گذاشتیم تا در یک انتشاراتی رضا توقف کرد. به فروشنده پشت میز چیزی گفت و او هم ما را دعوت کرد به داخل انتشاراتی. چند کتاب هم از همانجا خرید و منتظر شدیم.
    حوصله ام داشت سر می رفت که یک آقای چهل پنجاه ساله خوشتیپ با سیبیلی جذاب وارد غرفه شد. بلافاصله رضا سمتش رفت و با او گرم صحبت شد، انگار نه انگار من وجود خارجی دارم. از چیزهایی حرف زدند که سر درنمی آوردم ولی حرفی از دهان آن مرد سیبیلو شنیدم که بارها رضا در خانه تکرارش کرده بود. آقای مورد نظر با خنده به رضا گفت:«مث اینکه سر تو هم مث ما بوی قورمه سبزی می ده ها!»
    بعد خودنویسی از جیبش در آورد و با دست خط خوش در صفحه اول یک کتاب نوشت: تقدیم به رضا که مثل من سرش بوی قورمه سبزی می دهد. امضا، نادر ابراهیمی.
    آنجا بود که برای اولین بار با یک آدم معروف روبرو شدم. آن زمان آدمهای معروف سلبریتی نبودند، یکی بودند مثل من و شما، خاکی و گرم و مهربان!
    وقتی به خانه رسیدم با سرعت به کتابخانه مان رفتم تا مطمئن شوم نادر ابراهیمی همان اسمی است که از کودکی کتابهایش در قفسه کتابخانه مان وجود داشت. 
    برخورد گرم او هیج گاه از خاطرم نمی رود. آن خنده و لبخند و بوی قورمه سبزی!
    یک دهه هست از رفتنش می گذرد، نویسنده ای بزرگ، بزرگمردی آزاد اندیش و هنرمندی به معنای واقعی کلمه که در زمان بودنش آنچنان که باید قدردانش نبودیم. 
    و کاش آن زمان به قدری بزرگ می بودم که متوجه حرفهایش می شدم. همنشینی با او، حسرتی است مانده بر دل...
    علی کیانی موحد
    آخرین ویرایش: شنبه 19 خرداد 1397 10:53 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397 08:47 ب.ظ نظرات ()
    امروز سایت فارسی بی بی سی گزارشی از آخرین رژه ی نظامی روسها در میدان مسکو داده بود. در میان مسائل بسیار جالبی که گزارش شده بود برخوردم به واژه ی "همه جا رو". تا به آنجا که به خاطر دارم چند سال پیش بود که اصطلاح "همه جا رو" را برای اولین برای در برابر اصطلاح انگلیسیAll-terrain vehicle جعل کردم.... امروز که می بینم این اصطلاح فراگیر شده و حتی رسانه های معروف هم از آن استفاده می کنم به خود می بالم.....
    همین... سر همگی سلامت
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397 08:52 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • پنجشنبه 23 فروردین 1397 07:30 ب.ظ نظرات ()
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 23 فروردین 1397 07:33 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • سه شنبه 7 فروردین 1397 11:12 ب.ظ نظرات ()

    من: حتما اینهم ساختگیه؟

     http://wars-and-history.persiangig.com/image/chat/photo_2018-03-25_21-35-59.jpg

    اون: اره.. ساختگیه....جدیده.....روسه نیشش بازه

     من: بابا تو خدایی.... من دیگه دربرابرت باید سجده کنم

     اون:

     من: بابا ما دوست ت داریم

     من: این خوبه؟

     http://wars-and-history.persiangig.com/image/chat/photo_2018-03-25_21-36-09.jpg 

    اون: ویتنام

     من: بله بله

     اون: توی کابین خبرنگارم بوده

    من: ساختگی نباشه

     اون: این کمک خلبانه.... از سمته پشت دوربین کمک رو کشیده انداخته اونجا پشت کونش کمک میشینه..... سمت راست خلبان اصلیه توی uh 1..... تیربار بغل هم از سمت تیر اندازی داشته میزده...... دوربین یارو رو صندلی ببین

     من: بله بله..... این چطور؟ یارو کاتیوشا دستشه؟

    http://wars-and-history.persiangig.com/image/chat/photo_2018-03-25_21-36-14.jpg 

    اون: ساختگیه عکس..... نه شاید پایه چیزی باشه..... شایدخرج باشه

     من: اژدر بنگالی؟

     اون: استتار پاییزی داره اس اس


    آخرین ویرایش: دوشنبه 6 فروردین 1397 09:58 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • دوشنبه 6 فروردین 1397 09:58 ب.ظ نظرات ()

    من: تو خدایی..... از کجا فهمیدی روسه؟

     اون: مسلسل راستی.... Dpz هنچین چیزی باید باشه..... خشاب گرده

     من: راستیه فنلاندیه خنگول..... و البته چپی

     اون: شاید روس باشن ......فنلاند ؟..... استتاره روسه

     من: اره جنگ زمستانی... طرف رو دستگیر کردن

     اون: طرحه ماله روساست

     من: وسطیه الان دیگه اسیر جنگیه.... 

     اون:  نه بابا سمته راستیه افسره بلند پایست کیف مدارکشو ببین ..... اینم استتارش سالمه .... خاکی ماکی نیست.....  پس تا زدن به خط به فاک رفتن...... طعمه بوده طفلک.......

     من: روسها کلا توی فنلاند گند زدن

     اون: روسا همه جا گند میزنن

     من: نه بابا

    اون: چرا

     من: بعضی جاها

     اون: اکثرجاها

     من: حالا درباره ش بعدا بحث می کنیم

    آخرین ویرایش: دوشنبه 6 فروردین 1397 10:14 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 47 ... 2 3 4 5 6 7 8 ...