منوی اصلی
جنگها و تاریخ
  • سه شنبه 30 مرداد 1397 10:05 ب.ظ نظرات ()
    خدمت دوستانی که تلفنا، اس ام اساَ، وب کماَ، تلگرافا و.... سوال کرده اند که این هواپیمای کوثر چی هست و تاریخچه اش چی هست عرض کنم که این هواپیما همون هواپیمای معروف اف-5 تایگر هست که حدود 60-70 سال قبل آمریکایی ها ساخته اند... حالا اینکه این نمونه ساخت ایران هست یا همون هواپیماهای زمان شاه که رنگش کردیم بنده اطلاع ندارم.... و اینکه اگر این هواپیما اگر نمونه ی کپی ایرانی همون هواپیمای ساخت شیطان بزرگ هست قابلیت پرواز کردن هم داره بازهم بنده اطلاع ندارم.... 
    چیزی که اطلاع دارم این هست که الان 40 ساله داریم برای دنیا شاخ و شونه می کشیم ولی هنوز نتوانسته ایم یک طرح بومی که واقعا بومی بومی باشد(در هیچ حوزه ای و هیچ زمینه ای) به دنیا ارائه کنیم... همه چیزمان کپی برداری ناقص همین غرب و غربی هاست که 24 ساعت در بلندگوهای رسمی آنها را به فحش بسته ایم.... مترو غربی، هواپیمایی غربی، صنعت غربی، آموزش و پرورش غربی، آموزش عالی غربی، سانترفوژ غربی، خودروسازی غربی، حتی نظام حکومتی مان هم کپی نظام حکومت غربی است... مطلقا و مطلقا هیچ چیزی از درون ایران و ایرانی نجوشیده است که در دنیا بی همتا و منحصر به فرد باشد.... کلا خسته نباشیم
    (نظر دهی را بازگذاشتم که اگر خواستید چیزی بگویید متهم نشویم به دیکتاتورشیپ)
    آخرین ویرایش: سه شنبه 30 مرداد 1397 10:13 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • دوشنبه 29 مرداد 1397 09:11 ق.ظ نظرات ()


    آخرین ویرایش: سه شنبه 6 شهریور 1397 08:24 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • سه شنبه 16 مرداد 1397 07:14 ب.ظ نظرات ()
    اینجا را ببینید
    جل الخالق
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 مرداد 1397 04:22 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • دوشنبه 1 مرداد 1397 09:47 ب.ظ نظرات ()

    محمود علوی، وزیر اطلاعات ایران از دستگاه‌های تبلیغاتی و رسانه‌ها خواسته به مردم امید بدهند.

    آقای علوی، امروز دوشنبه (اول مرداد ماه) در همدان گفته است: "اگر طوری ترسیم شود که مدیران همه فاسد و دروغگو هستند و بین مسئولان نزاع وجود دارد و دنیا هم با ما دشمن هستند؛ مردم چه تصوری خواهند داشت و به چه چیزی امید داشته باشند؟"

    او همچنین گفته: "باید اشکالات را ببینیم اما طوری منعکس نکنیم که مردم ناامید و بی اعتماد شوند."

    من به نوبه ی خودم به مردم امید مدهم:

    آی مردم!

    امید داشته باشید که همه چی امن و امان است 

    خوش باشید و حالشو ببرید

    تمام

    آخرین ویرایش: دوشنبه 1 مرداد 1397 09:54 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 3 تیر 1397 10:08 ب.ظ نظرات ()

    در طول تاریخ مدرن (یعنی پس از پایان قرون وسطی تا به امروز) سه دسته از مردم بوده اند که از حرکت این مرز و بوم به سوی علوم مدرن جلوگیری کرده اند:

    1-    سیاستمداران خودکامه ای که پیشرفت علم و تکنولوژی را به ضرر جایگاه سیاسی خود می دیدند و از ابزارهای سیاسی خود برای عقب نگه داشتن مردم استفاده می کردند.

    2-    بعضی از علمای متعصب دین که رشد علوم را سبب از دست دادن مرجعیت اجتماعی خود می پنداشتند.

    3-    گروهی از صنف محترم شیادان که با به هم بستن آسمان و ریسمان، خرافات و یا شبه خرافات خود را به نام علم به مردم غالب کرده اند.

    از این میان این 3 گروه، به گروه آخر می پردازم که آن دو گروه دیگر هم نیاز به تتبع بیشتر دارد و هم جرأت فزون تر و البته سری که بیشتر درد بکند....

    شاید شما هم امروزه واژه ی "شبه علم" زیاد به گوشِتان خورده باشد. شبه علم را می توانیم به صورت ساده به عنوان خرافاتی معرفی کنیم که جامه ی علم بر تن خود کرده است. علم امروزی، با درنوردیدن مرزهای کهن، جایگاه مهمی در زندگی بشر پیدا کرده است. رویاهای دیروز را علم مدرن تبدیل کرده است به واقعیتهای زندگی روزمره.... همین جایگاه سبب شده که شیادان سکه های تقلبی خود را به شکل سکه ی علم قالب بزنند تا بلکه بتوانند از مرجعیت علم در جامعه ی امروزی استفاده کرده و دستگاه فکری خود را با مقاومت کمتری در میان مردم جابیندازند.


    آخرین ویرایش: دوشنبه 11 تیر 1397 08:58 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • شنبه 19 خرداد 1397 12:46 ب.ظ نظرات ()
    متن زیر را هفته ی قبل برادرم در کانالش گذاشته بود، بد نیست خواندنش و توصیه می شود اکیدا:



    شروع نوشتنم در این کانال با چند خط از بزرگمردی بود که امروز دهمین سالگرد فوتش است. ابوالمشاغلی که هیچ وقت زیر بار حرف زور نرفت و همیشه کاری را انجام می داد که فکر می کرد درست است، هرچند غلط باشد!
    دوازده یا سیزده ساله بودم. نمایشگاه کتاب در محل دائمی نمایشگاه های تهران برگزار می شد و برادر بزرگترم،رضا، که از پنج شش سالگی به من الفبا و جدول ضرب و شطرنج و خیلی چیزهای دیگر یاد داده بود گفت می خوام ببرمت یه جای خوب. حدس می زدم جای خوبش نمایشگاه کتاب باشه. 
    بزرگترین کتابفروشی که دیده بودم شاید در کل دویست کتاب هم نداشت و دیدن نمایشگاه کتاب در آن فضای بزرگ برای من مثل شنا کردن یک ماهی کوچک قرمز در اقیانوس لایتناهی بود.
    سالن ها و غرفه ها را یکی یکی پشت سر گذاشتیم تا در یک انتشاراتی رضا توقف کرد. به فروشنده پشت میز چیزی گفت و او هم ما را دعوت کرد به داخل انتشاراتی. چند کتاب هم از همانجا خرید و منتظر شدیم.
    حوصله ام داشت سر می رفت که یک آقای چهل پنجاه ساله خوشتیپ با سیبیلی جذاب وارد غرفه شد. بلافاصله رضا سمتش رفت و با او گرم صحبت شد، انگار نه انگار من وجود خارجی دارم. از چیزهایی حرف زدند که سر درنمی آوردم ولی حرفی از دهان آن مرد سیبیلو شنیدم که بارها رضا در خانه تکرارش کرده بود. آقای مورد نظر با خنده به رضا گفت:«مث اینکه سر تو هم مث ما بوی قورمه سبزی می ده ها!»
    بعد خودنویسی از جیبش در آورد و با دست خط خوش در صفحه اول یک کتاب نوشت: تقدیم به رضا که مثل من سرش بوی قورمه سبزی می دهد. امضا، نادر ابراهیمی.
    آنجا بود که برای اولین بار با یک آدم معروف روبرو شدم. آن زمان آدمهای معروف سلبریتی نبودند، یکی بودند مثل من و شما، خاکی و گرم و مهربان!
    وقتی به خانه رسیدم با سرعت به کتابخانه مان رفتم تا مطمئن شوم نادر ابراهیمی همان اسمی است که از کودکی کتابهایش در قفسه کتابخانه مان وجود داشت. 
    برخورد گرم او هیج گاه از خاطرم نمی رود. آن خنده و لبخند و بوی قورمه سبزی!
    یک دهه هست از رفتنش می گذرد، نویسنده ای بزرگ، بزرگمردی آزاد اندیش و هنرمندی به معنای واقعی کلمه که در زمان بودنش آنچنان که باید قدردانش نبودیم. 
    و کاش آن زمان به قدری بزرگ می بودم که متوجه حرفهایش می شدم. همنشینی با او، حسرتی است مانده بر دل...
    علی کیانی موحد
    آخرین ویرایش: شنبه 19 خرداد 1397 10:53 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 50 ... 4 5 6 7 8 9 10 ...