جنگها و تاریخ

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

جنگ مدیا

← آمار وب سایت

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


Think,Befor We Act

/ساعتی در خود نگر تا كیستی/ از كجائی وز چه جائی چیستی/ در جهان بهر چه عمری زیستی/ جمع هستی را بزن بر نیستی

2 رئیس جمهور در دوران جنگ

در این تصویر فرمانده ی جنگ، رئیس جمهور وقت آیت الله هاشمی رفسنجانی و رئیس جمهور امروز ایران، حجت الاسلام دکتر روحانی را در دوران جنگ تحمیلی مشاهده می کنید.






در صورت استفاده در سایر وبلاگها و سایتها لینک مطلب در Wars and history و نام نویسنده و یا مترجم را ذکر کنید.


همین ساعت، 29 سال پیش




ساعت حدود یک بامداد بیست‌و‌یکم اسفند سال 1363 است. شب دوم عملیات بدر، شرق دجله، روی جاده بدون هیچ خطری جلو می‌رویم. سکوت همه جا را فرا گرفته است.

صدای جیرجیرک‌ها شنیده می‌شود. بوی خاصی از هور و دجله به مشام می‌رسد. همین طور که پیش می‌رویم، به اطرافم نگاه می‌کنم. صدای جیرجیرک‌ها یک لحظه قطع نمی‌شود. لحظه‌ها به کندی می‌گذرد. سکوت غریبی بر ما حاکم است. همه منتظر درگیری هستیم.

دویست متری که می‌رویم، یکباره انفجاری بلند می‌شود و چنان صدایی می‌آید که همه می‌ریزیم روی زمین. بی اختیار خودمان را می‌کشیم پایین جاده و روی زانو می‌نشینیم و پناه می‌گیریم. گوشم زنگ می‌زند. قلبم به کوبش می‌افتد. همه حیران و سرگردان به اطراف نگاه می‌کنیم.

دشتی،‌ تیربارچی دسته مثل شاخ و شمشاد بلند می‌شود و با تیربارش بخش جلویی جاده را به رگبار می‌بندد. چند لحظه بعد، منورها یکی یکی در دل آسمان می‌ترکند و گُله گُله زمین و هور را روشن می‌کنند. همه خیز می‌رویم در گُرده جاده. دشتی رو زانوهایش می‌نشیند و هر جا را که به چشم می‌بیند به گلوله می‌بندد. ستون پشت سرِ دشتی کُپ کرده است.

همگی ‌در کمرکش جاده دراز به دراز خوابیده‌ایم و صدایی از کسی بیرون نمی‌آید. بی‌سیم‌چی با دست، آنتن را روی زمین می‌خواباند. نفس در سینه‌ها حبس شده است. آرپی‌جی‌زن‌ها، آرپی‌جی‌ها را مثل طفلی به آغوش گرفته‌اند و روی زمین مچاله شده اند. حالا این وضعیت آرام چند دقیقه پیش به جهنمی از دود و تیر و آتش و خاک تبدیل شده و آرامش جای خود را به توفان می‌دهد.

مهدی باکری به ما آموخت که چگونه ابراهیمی باشیم+ ویدئو

با خاموش شدن منورها. نیزار و جاده تاریک می‌شود. به دستور فرمانده، جمجمه‌ها را به خدا می‌سپاریم و بر‌می‌خیزیم و سریع حرکت می‌کنیم. باید سنگر به سنگر با دشمن درگیر شویم. عراقی‌هایی که از سنگرهایشان با حیرانی بیرون می‌آیند و سرگردان و بی هدف شلیک می‌کنند، توسط تیر بار دشتی درو می‌شوند.

دشتی همچنان که تیربار را در دست گرفته، موقع شلیک قبضه را می‌چرخاند به راست و چپ که یک دیوار آتش درست کند تا عراقی‌ها نتوانند به این طرف و آن طرف فرار کنند؛ یعنی تیر تراش می‌زند.

جاده می‌پیچد و ما به سنگر تیربارچی عراقی برخورد می‌کنیم. با تیربار و دوشکا، اریب به رویمان آتش گشوده اند. احتمالا باید به نقطه حساس منطقه رسیده باشیم. سرخی گلوله‌های رسام مسیر هر دو آتشبار را به خوبی خط می‌کشد. تیرهای رسام به طرفم می‌آید. ناخودآگاه چشمانم را می‌بندم. فکر می‌کنم ‌الان است که به صورتم بخورند. ولی صدای آخ و بعد از آن یا زهرای نفر پشت سری مرا از فکر و خیال در‌می‌آورد. یکی از تیربارچی‌های دیگر عراقی از درون سنگری در میان نیزارها برای ایجاد ترس و دلهره فقط به آسمان شلیک می‌کند.

تیرهای رسام سینه آسمان را ستاره باران می‌کند. بچه‌ها یکی یکی از میانمان پَر می‌کشند.

ناله زخمی‌ها زیاد می‌شود. در حالی که حسابی ترسیده‌ام، در پناه منبع آبی که در کنار یک دستشویی صحرایی روی چند تا بلوک جا خوش کرده، جای می‌گیرم و کوله‌ام را باز می‌کنم و وسایل امدادگری را در‌می‌آورم و تلاش می‌کنم با سینه خیز به طرف چند رزمنده مجروح بروم تا زخمشان را مداوا کنم. از سنگر تیربار و دوشکای عراقی مثل جرقه‌هایی که از یک آتش گردان جدا می‌شود، گلوله‌های سرخ به طرفمان می‌آید و مانند تگرگ به سر و کله سنگر‌های گُرده جاده می‌خورند و کمانه می‌کنند. یکی از بچه‌ها، گلویش بر اثر تیری شکافته شده است و صدای خرخر از آن بیرون می‌آید. پَد جنگی را که از کوله پشتی در‌آورده‌ام، روی گلویش می‌گذارم و سفارش می‌کنم که آن را محکم بگیرد. سپس به سراغ دیگری می‌روم. غوغایی شده است. چند تن از بچه‌ها در همین جا شهید شده‌اند.

مهدی باکری به ما آموخت که چگونه ابراهیمی باشیم+ ویدئو
جانباز آزاده کرامت یزدانی

یکی از آرپی‌جی‌زن‌ها در پشت سنگر عراقی جا می‌گیرد و به طرف سنگر تیربار و دوشکا شلیک می‌کند اما به هدف نمی‌خورد. دشتی گویا تیربارش گیر کرده خودش را در یک گودال کوچکی رسانده و با آن ور می‌رود. کمک تیربارچی در کنارش نشسته و با نوارش ور می‌رود.
آرپی جی زن، دوباره گلوله دیگری را در قبضه می‌گذارد و با صدای الله اکبر شلیک می‌کند.

نمی دانم نتیجه اش چه می‌شود. فقط صدای یا مهدی اش توجه مرا به سوی خود جلب می‌نماید. پس از شلیک، تیر مستقیم دوشکا سینه‌اش را شکافته است. از پشت محکم به کناره جاده می‌خورد و دوباره با صورت روی سینه یکی از شهدا می‌افتد و شُرشر خون از لای بادگیر ضد شیمیایی‌اش که بوی باروت گرفته است، جاری می‌شود. کمکی می‌دود و بدون ترس، آرپی‌جی‌اش را بر‌می‌دارد و به پشت سنگر می‌رود تا گلوله را داخل آن بگذارد. دشتی تیربارش را راه انداخته و از توی همان گودال به سمت سنگرهای دوشکا و تیربار شلیک می‌کند. یکی از بچه‌های مجروح که هم سن و سال خودم هست را کشان کشان به طرف سنگر عراقی می‌برم. کاسه زانویش مثل قارچ باز شده است و از حاشیه استخوان‌های سفیدش خون می‌جوشد. فقط آهسته پشت سر هم یا حسین می‌گوید. زانویش را به هر نحوی می‌بندم و دلداری‌اش می‌دهم. بچه‌ها همین طور زمین‌گیر شده‌‌اند. نمی‌دانم چه می‌شود.

‌چند دقیقه بعد، صدای تکبیر بلند می‌شود. از سنگر بیرون می‌آیم. بچه‌ها بلند شده اند و در حالی که تیراندازی می‌کنند، به سمت جلو خیز برداشته‌اند. گویا سنگر دوشکا و تیربار هر دو خاموش شده‌اند. فقط هنوز تیرهای رسام تیربار داخل نیزار آسمان را نقره‌گون کرده است.

پشت سر بچه‌ها حرکت می‌کنم. یکی از بچه‌ها نارنجک را از سمت راست فانسقه‌اش بیرون می‌کشد و به ‌نیزار می‌رود. همچنان که به جلو می‌روم، نگاهی به آسمان می‌اندازم، دیگر از تیرهای رسام خبری نیست.

منظره ای عجیب است؛ منظره ای پر از خون؛ منظره ای پر از کشتن و کشته شدن، پر از جنگ. مرگ جانانه می‌رقصد.

بند پوتینم باز شده و مانع رفتنم است. رو زانو می‌نشینم تا آن را ببندم. از ترس اینکه عراقی‌ها از توی نیزار بیرون بیایند و خفت‌گیرم کنند، همانطور که با بندها ور می‌روم، چشم از نیزار بر نمی‌دارم. یکی از آرپی‌‌جی‌زن‌ها لب جاده رفته و مثل اینکه سوژه‌ای پیدا کرده و قصد شلیک به آن دارد. آتش عقبه قبضه اش آزارم می‌دهد و گوش‌هایم زنگ ممتدی می‌کشد. آتش عقبه آرپی‌جی تا چهارمتر همه چیز را می‌سوزاند و تا ده متر آسیب می‌رساند؛ لذا این آتش خیلی خطرناک است. خیلی از نیروها با همین آتش مجروح شده‌اند.

چند گلوله آرپی جی از وسط شکاف یک خاکریز کنار جاده به طرف ستون پراکنده بچه‌ها اصابت می‌کند که در‌جا سه چهار نفر شهید و دو سه نفر هم مجروح رو دستمان می‌گذارد. به طرف مجروح‌ها می‌روم. دیگر چیزی ندارم تا بتوانم آنها را مداوا کنم. فقط یک پد جنگی بیشتر برایم ‌نمانده است که با آن نمی‌شود کاری کرد.

آسمان غرق در نورانواع منورها می‌شود. منورهای خوشه‌ای هم پشت سر هم همه جا را روشن می‌کند. منورهای خوشه‌ای که تا سطح زمین ریزش می‌کنند و اگر ذره‌ای از آن بر تن کسی بیفتد، تا مغز استخوانش را می‌سوزاند.

بالاخره از لباس خود مجروح‌ها، پارچه‌هایی را قیچی می‌کنم و با هر کلکی زخم‌هایشان را می‌بندم. آنها هم که زخمشان را سطحی‌ فرض می‌کنند، اسلحه‌شان را بر‌می‌دارند و پشت سر بچه‌ها می‌دوند و جلو می‌روند.

متن کامل خاطره را در اینجا بخوانید

کرامت یزدانی (اشک)
آزاده و جانباز 35 درصد
اعزامی از روستای ترکان هرابرجان استان یزد
جمعی گروهان ابوالفضل، گردان امام حسن (ع)، تیپ الغدیر یزد،
زمان خاطره:22/12/63
زمان وقوع خاطره: شرق دجله، شب دوم عملیات بدر، جاده شنی یاسر، الصخره عراق


منبع:

http://www.tabnak.ir/fa/news/385596/%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%AE%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85

دروغ 13؛قسمت اول

رضاکیانی موحد

دروغ 13 به دروغی گفته می شود که آن قدر حقیقت نما باشد که عموم مردم آن را به راحتی باور کنند. در طی 8 سال جنگ با عراق ،و پس از آن، درباره ی حقایق جنگ دروغهایی به مردم ایران گفته شد که از فرط تکرار، خود سازندگان آنها هم این دروغ ها را باورکرده اند. امروزه این گزاره ها به صورتی نهادینه در عمق باورهای مردم ایران جای بازکرده و عام و خاص ،جاهل و عالم، دوست و دشمن، داخل نشین و خارج نشین همواره همان دروغ ها را تکرار می کنند بدون هیچ شک و شبهه ای.

یکی از دروغ های این چنینی این جمله است که "ما در طول جنگ با دست خالی در برابر عراق جنگیدیم در حالیکه تمام دنیا از عراق پشتیبانی می کرد و هیچ کس حاضر نبود به ما سلاحی بفروشد."

یعنی واقعا می شود در جنگی که در طول هر روز آن صدها گلوله شلیک می شود ،و با توجه به ظرفیت محدود کارخانه های سلاح سازی و مهمات سازی ایران در آن زمان، بدون هیچ کمکی از خارج ایران 8 سال جنگیده باشد؟ آیا فقط این عراق بود که متکی به حامیان خارجی خود بود؟ هیچ کشوری از ایران در طول جنگ حمایت نکرد؟

حقیقت اما چیز دیگری است. بسیاری از سلاح های خریداری شده در زمان شاه و قطعات یدکی آنها ،هر چند از طریق واسطه، به دست ایران می رسید. دفتر خرید شرکت نفت ایران در لندن وظیفه داشت به دنبال واسطه های غربی بگردد که این گونه ملزومات را بتوانند برای ایران فراهم کنند[i]. در بسیاری از موارد کشورهای غربی ،با اینکه در جریان این خریدها قرارداشتند، چشم بر روی آن می بستند. در جریان مک فارلین هم که همه می دانیم همین سلاح های آمریکایی ،که با واسطه به دست ایران رسیدند، سبب شدند تا سپاه بتواند فاو را از دست عراق خارج کند.

اما بحث من درباره ی مورد بالا نیست. بحث من درباره ی کشورهایی است که پس از انقلاب ایران به حمایت از ایران برخواستند. کره ی شمالی ،سوریه و لیبی مشخصا در میان این کشورها قرار می گیرند. هر 3 کشور ،به همراه چین، در طول جنگ به رشد تکنولوژی موشکی در ایران کمک کردند. در حقیقت، در دوره ی حکومت شاه ارتش ایران توجه آنچنانی به این حوزه نکرده بود و تنها نمونه ی خریداری موشک برای ارتش عبارت بودند از موشکهای پدافند هوایی و موشکهایی که توسط هواپیما شلیک می شد. در زمینه ی موشکهای زمین به زمین ارتش ایران حرفی برای گفتن نداشت و موشکهایی که در انتهای جنگ به سوی عراق شلیک شدند موشکهای اسکادی بودند که توسط این 3 کشور ،و با چراغ سبز روسها، در اختیار ایران قرارگرفته بودند. کمبود موشکهای زمین به هوا در انتهای جنگ هم سبب شد تا سپاه پاسداران به خرید موشکهای سام-2 ساخت چین روی بیاورد و این گونه بود که پای چینی ها هم به این معادله بازشد. جالب است که بدانیم اولین سقوط میگ-25 توسط یکی از همین سام-2 ها و در اطراف پالایشگاه اصفهان صورت گرفت.

با کمی جستجو می توان دریافت که ،برخلاف باور عامه، ایران چندان هم در برابر عراق دست تنها نبوده و با دست خالی نجنگیده است. در میان کشورهایی که در زمان جنگ به فروش جنگ افزار و مهمات به ایران پرداختند می توان به کشورهای ایتالیا، لهستان، رومانی، کره جنوبی، ویتنام و پاکستان اشاره کرد. اما برای اینکه مستندتر حرف زده باشم به گوشه ای از کتاب روند پایان جنگ ،که توسط سپاه پاسداران منتشر شده است، اشاره ای می کنم:

علاوه بر این، در همین ایام لیبیایی ها که موشکهای ایران را علیه هواپیماهای عراقی شلیک می کردند از شلیک موشک امتناع کردند و به نظر می رسید این اقدام با روسها هماهنگ شده بود. (در پاورقی اضافه می کند): بنا بر توضیح آقای حسین دهقان ،جانشین وزیر دفاع، به دلیل پیش بینی قبلی، آمادگی لازم ایجاد شده بود و لذا پس از امتناع لیبیایی ها از شلیک و اخلال در سیستم موشک، دو روز بعد اولین موشک آماده ی شلیک شد.[ii]

معمر قزافی از همان ابتدای جنگ ایران-عراق در کنار ایران قرارگرفت. او با ارسال تلگرافی به سایر اعضای اتحادیه ی کشورهای عربی بیان کرد: وظیفه ی اسلامی حکم می کند در این جهاد با ملت مسلمان ایران متحد شویم. نه آن که به نیابت از آمریکا با آنها بجنگیم.[iii]

بر طبق سند بالا نه تنها لیبی به صورت سیاسی و لجستیکی از ایران در برابر عراق پشتیبانی می کرده، بلکه مستشاران و  خدمه ی کافی برای راه اندازی سیستمهای موشکی ایران را هم فراهم کرده است. آیا با این وجود بازهم می توان گفت که ایران یک تنه به جنگ تمامی دنیا رفته است؟

پی نوشت: به اینجا و اینجا هم می توانید نگاهی بیاندازید.



[i] بریتانیا این دفتر را پس از آنکه یکی از نفتکشهای کویتی که پرچم این کشور را داشتند مورد حمله ای ایران قرارگرفت (1366) بست.

[ii] روند پایان جنگ؛ محمد درودیان؛ مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ؛ 1390 ؛صفحه 259

[iii] طولانی ترین جنگ؛ دیلیپ هیرو، نشر مرز و بوم، 1390

عکسی از سردار جعفری

عکسی از سردار محمدعلی (عزیز) جعفری که در سال 59 یا 60 و در زمانی که ایشان فرمانده ی سپاه سوسنگرده بوده اند برداشته شده است.
منبع عکس: فصلنامه ی نگین ایران

جاده فانوس

پس از عملیات موفق ثامن الائمه و شکست حصر آبادان آزادسازی منطقه ی دشت آزادگان در دستور کار نیروهای نظامی ایران قرار گرفت. آزادسازی شهر بستان در قسمت شمالی این منطقه بزرگترین هدف عملیاتی بود که عملیات طریق القدس نام گرفت.

منطقه ی عملیات یک مثلث قائم الزوایه بود که راس عمود آن در شمال شرقی منطقه قرار داشت. عراق در این گوشه یک خاکریز احداث کرده بود که به خاکریز عصایی شهرت یافته بود. به دلیل وجود تپه های رملی در قسمت شمالی خاکریز عصایی عراق تصور نمی کرد که ایران بتواند از این منطقه ی دشوار عبور کند و به همین دلیل خاکریز را تا عقبه ی خود ادامه نداده بود. این دشت رملی ،که عمقی در دود 20 تا 25 کیلومتر داشت، از طرف دشمن به عنوان تکیه گاه عقبه اش انتخاب شده بود.

وضعیت جبهه ی بستان

با شناسایی کاملی که توسط نیروهای اطلاعات عملیات سپاه در این ناحیه ی رملی انجام شد مشخص شد که عراق در این تپه ها حضور نظامی ندارد و با یک تک احاطه ای از میان رملها می توان به عقبه عراق در اطراف شهر بستان دست پیداکرد. به همین دلیل با رایزنی هایی که بین سپاه، ارتش و جهاد سازندگی انجام شد قرار شد که جاده ای از میان این تپه های رملی کشیده شود تا در زمان آغاز عملیات نیروهای پیاده و زرهی بتوانند از طریق آن خود را به پشت خطوط دشمن برسانند.

انجام این کار سخت و دشوار و در زیرگوش عراقی ها به واحد مهندسی جهاد سازندگی شهرهای دامغان و سمنان (در آن زمان تحت نظر جهاد خراسان) سپرده شده و کار احداث آن در دهه ی دوم آبان 1360 و به صورت شبانه  آغازشد. برای آنکه دشمن از وجود چنین جاده ای آگاه نشود روزها آن را استتار می کردند و فقط شبها عملیات جاده سازی انجام می گرفت.

پس از 3 هفته و در روز 6 آذر جاده ی موسوم به جاده ی پیروزی آماده شد. در ابتدا قرار بود که طول جاده در حدود 25 کیلومتر باشد اما به دلیل گوناگون تنها 15 کیلومتر اول جاده به پایان رسید. این قسمت از جاده جاده پیروزی نام گرفت. جاده ی پیروزی از  پشت تپه سبز شروع می شد و تا دیدگاه دوم ادامه می یافت. از دیدگاه دوم به بعد ،به دلیل وضعیت زمین، نیاز چندانی به جاده کشی نبود. در این قسمت از جاده برای مشخص شدن مسیر در شب به فاصله ی 100 به 100متر دستکهای کوتاهی نصب شد که به هر یک فانوس کوچکی آویخته بود. فانوسهای کوچک در شب عملیات روشن می شدند و وظیفه هدایت نیروهای تک کننده را برعهده داشتند. به همین دلیل این جاده ،که تقریبا 10 کیلومتر طول داشت، جاده ی فانوس نام گرفت. در انتهای جاده نیز یک باند هلیکوپتر برای استفاده یگانها در زمان عملیات احداث شد.

مسیر جاده پیروزی و جاده فانوس

زمان نهایی آغاز عملیات ساعت 30 دقیقه ی بامداد روز 8 آذر تعیین شد اما بعضی از یگانهای تک کننده 24 ساعت قبل تر حرکت خود را از طریق جاده ی پیروزی آغاز کردند تا در زمان آغاز عملیات در پشت خطوط دشمن موضع گرفته باشند.




ادامه مطلب

 
  • تعداد صفحات :18
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • ...  
 

درباره وب سایت

Wars & History
رضا کیانی موحد - محمدحسین پاز
مدیر وب سایت :

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان