منوی اصلی
جنگها و تاریخ
  • سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 02:26 ب.ظ نظرات ()
    Tinker Tailor Soldier Spy (film).png
    مزخرف به عربی از کلمه ی زخرف (طلا) گرفته شده و معادل آن را در فارسی می توان آب طلا داده شده یا طلا اندود در نظر گرفت. اصولا چون چیز به درد نخور را آب طلا می دهند که به مردم غالب کنند، در فارسی امروزی به هر چیز به درد نخوری که ظاهری گول زنک داشته باشد(یا نداشته باشد) مزخرف می گوییم.
    فیلمهای جاسوسی البته در رده بندی مزخرفها از مزخرف ترینها به حساب می آیند. به ویژه فیلمهای جاسوسی سری جیمز باند (یا فیلمهایی که از روی داستانهای جیمز باندی ساخته می شوند) که مزخرف اندر مزخرفند. اصولا سازندگان/نویسندگان چنین داستانهایی کوچکترین اطلاعاتی از سرویسهای اطلاعاتی ندارند. اگر هم کسی مانند ایان فلمینگ (خالق شخصیت جیمز باند) خودش از دل سرویسهای اطلاعاتی بیرون آمده باشد خود را تعمدا به خریت می زند. در نتیجه، تقریبا فیلمهای جاسوسی که ارزش دیدن دارند به تعداد انگشتهای دو دست هم نمی رسند. از جمله ای این مزخرفها می توان به فیلمهای معروف بدنام (آلفرد هیچکاک)، شمال از شمال غرب (آلفرد هیچکاک)، سه روز کندور(سیدنی پولاک) و دست آخر جاسوس بازی (تونی اسکات) اشاره کرد.
    اما در این میان گاه بر حسب اتفاق از دست نویسنده در می رود و شاهد فیلم خوبی با موضوع جاسوسی می شویم. دیروز فیلم بندزن، خیاط، سرباز، جاسوس به کارگردانی توماس آلفردسن را دیدم. در میان سیل فیلمهای مزخرف جیمزباندی اثر قابل اعتنایی است که به درگیری سرویس اطلاعاتی بریتانیا (ام آی 6) و کا گ ب پرداخته است. نکته ی جالبتر این فیلم داستان آن است که اگر چه صد در صد تخیلی است اما بر مبنای یک سری اتفاقات واقعی تاریخی نوشته شده است:
    جنگ جهانی دوم که شروع شد شوروی کمونیست و بریتانیای لیبرالیست در یک سنگر قرار گرفتند. نفوذ افکار کمونیستی در این زمان در دانشگاه ها و در میان قشر روشنفکر بریتانیا آغاز شد. افسران اطلاعاتی روس از این فرصت استفاده کردند و چند تن از این دانشجویان پر استعداد را جذب خود کردند. 5 نفر از این افراد (که چون همگی از دانشگاه کمبریج آمده بودند به حلقه ی کمبریج معروف شدند) بعد از پایان جنگ دوم جهانی در درون سرویس های اطلاعاتی بریتانیا رشد کردند و به مقامات بالایی در وزارت امور خارجه و دستگاه های اطلاعاتی رسیدند. داستان این فیلم اگرچه اشاره ای به این واقعیت تاریخی نمی کند که روسها 5 نفر جاسوس رده بالا در دولت بریتانیا داشتند اما در اصل با الهام از این واقعه ساخته شده است. 
    هر چند که این فیلم یک فیلم تاریخی نیست اما با توجه به اشاره های جالبی که به وقایع جنگ سرد دارد دیدن آن را  توصیه می کنم، مخصوصا که تعداد زیادی هم جایزه گرفته که از جمله ی آنها جایزه ی بفتا است.
    آخرین ویرایش: سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 07:41 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • شنبه 20 شهریور 1395 08:51 ق.ظ نظرات ()

    اکس گرات

    با تمام ارزشی که نیکبین داشت آن را برای استفاده در فواصل دور طراحی نکرده بودند. کوشش برای ساخت یک نمونه اصلاح شده و دقیق بر پایه سیستمهای قبلی به ساخت اکس گرات انجامید.

    اکس گرات از چند پرتو متوالی برای تعیین محل هدف استفاده می کرد. هر پرتو به نام یک رودخانه نامیده شده بود. پرتو اصلی "وسر" نام داشت و بسیار شبیه آنچه بود که در نیکبین استفاده شده بود اما فرکانسی بسیار بالاتر داشت. به خاطر طبیعت پرتوهای رادیویی این امر باعث می شد تا دقت سیستم -با آنتنی شبیه نیکبین- بسیار بیشتر از روشهای قبلی شود. عرض منطقه علامت گذاری شده به 100 یارد کاهش پیداکرده بود و برد سیستم تا 200مایل. پرتوها آنقدر نازک نبودند که هواپیماهای خودی نتوانند آن را بیابند. یک نمونه کم قدرت و عریض از نیکبین در همان ایستگاه نصب شده بود تا به عنوان راهنمای خلبانها استفاده شود. آنتن اصلی وسر در غرب شربورگ نصب شده بود. پرتوهای قطع کننده پرتو وسر عبارت بودند از 3 پرتو بسیار باریک به نامهای "راین"، "اودر" و "الب". در حدود 30 کیلومتر قبل از هدف ناوبر باید صدای علائم فرستاده شده از پرتو راین را می شنید و تجهیزاتش را آماده می کرد. این تجهیزات شامل یک زمانسنج با دو عقربه بود. هنگامی که علائم پرتو اودر دریافت می شدند زمانسنج به صورت خودکار آغاز به کار می کرد و عقربه ها شروع می کردند تا به سمت صفر بروند. هنگامی که علائم الب دریافت می شدند یکی از عقربه ها توقف می کرد و عقربه دیگر درجهت معکوس حرکت می کرد تا به صفر برسد. اودر و الب نشان می دادند که بمب افکن به 10 و سپس 5 کیلومتری نقطه رهاکردن بمبهایش رسیده است. ساعت به دقت زمان طی کردن بین دو پرتو دوم و سوم را اندازه گیری می کرد. زمانی که بمب افکن به الب می رسید یعنی به 5 کیلومتری هدف خود رسیده بود و چون فاصله بین الب و اودر نیز 5 کیلومتر بود بدین معنی بود که هنگامی که عقربه متحرک به صفر برسد هواپیما به بالای هدف خود رسیده است. در این زمان بمبها به صورت خودکار رها می شدند. برای اطمینان، علائم الب به گونه ای تنظیم شده بودند تا فاصله بین نقطه رهاکردن و نقطه برخورد نیز تصحیح شود.

    http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/184/551922/xgrat/03.jpg

    تصویر10: نمودار پرتوهای بکاررفته در سیستم اکس گرات

     
    آخرین ویرایش: سه شنبه 16 شهریور 1395 09:20 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • سه شنبه 16 شهریور 1395 07:49 ق.ظ نظرات ()

    ­

    در زمان جنگ اول جهانی امکان نداشت که یک بمب افکن برای بمباران شبانه اعزام شود و بتواند در تاریکی شب هدف خود را یافته و به دقت بمباران کند. اما در فاصله بین دو جنگ، تکنولوژی الکترونیک پیشرفت زیادی کرده بوذ. در ابتدای جنگ دوم جهانی، لوفت وافه -با بهره گیری از تکنولوژی الکترونیک-می توانست شبها به اهداف خود در بریتانیا حمله کند. هر دو طرف دانشمندان خود را بکارگرفتند تا بتوانند تلفات بیشتری به طرف دیگر واردکنند یا از واردشدن تلفات به نیروها و ذخایر خود جلوگیری کنند. در این جنگ، تکنولوژی در برابر تکنولوژی و علم در برابر علم قرارگرفت و این نبرد اندیشه ها، نبرد پرتوها نام گرفت. سربازان این نبرد نه لباس خاکی بلکه لباس آزمایشگاه پوشیده بودند و به جای تفنگ و نارنجک در دستانشان اسیلوسکوپ و لامپ خلا داشتند. در انتها، دانشمندان بریتانیایی -در وزارت هوانوردی- با  دانشمندان آلمانی وارد نبرد شدند و  آنها را از میدان به درکردند.

    پس زمینه

    به دلیل تهدید رهگیرها و افزایش قدرت سیستمهای ضدهوایی، آلمان و بریتانیا قبل از آغاز جنگ جهانی دوم استراتژی خود را برپایه بمبارانهای شبانه بناکردند. به هرحال، مشکل اصلی این استراتژی پیداکردن اهداف در شبها توسط خدمه بمب افکن بود مخصوصا زمانی که خاموشی های زمان جنگ دیدن هدف را غیرممکن می کردند.

    نیروی هوایی سلطنتی سرمایه گذاری سنگینی برای آموزش ناوبران خود انجام داد و هواپیماهای خود را به ابزارهای گوناگون ناوبری مجهز کرد. در بمب افکنها اتاق مخصوصی به ناوبر اختصاص داده شد تا بتواند محاسبات خود را انجام دهد. آنها با شروع جنگ استفاده از سیستم خود را آغاز کردند و درابتدا از موفق بودن آن خوشحال بودند. درحقیقت، این بمباران ها کاملا بی اثر بودند. تعداد زیادی از بمبها کیلومترها دورتر از اهدافشان رها شدند.

    درعوض، لوفت وافه سرمایه گذاری سنگینی بر روی ناوبری رادیویی انجام داد تا بتواند همان مشکل را حل کند. آنها قبلا در هنگام توسعه سیستم فرود بدون دید در فرودگاه هایشان -در میانه دهه 30- با چنین مسائلی دست و پنجه نرم کرده بودند. این سیستم فرود کور، لورنز(Lorenz) نام داشت. آنها تعداد زیادی از بمب افکنها و فرودگاه هایشان رابه این سیستم مجهز کردند تا بمب افکنها بتوانند در شب یا هوای بد به راحتی فرود بیایند.

    این سیستم اساسا از دو پرتو رادیویی استفاده می کرد. این پرتوها به گونه ای تنظیم شده بودند که پهن باشند و در قسمتی با هم همپوشانی داشته باشند. این قسمت همپوشانی شده دقیقا در مرکز باند فرود قرار می گرفت. آنتها به صورت متناوب تغذیه می شدند به گونه ای که یک پرتو فقط از صدای "نقطه" و دیگری فقط از صدای "خط" (شبیه نقطه و خط استفاده شده در سیستم مورس)تشکیل می شدند. فضایی که هم نقطه ها و هم خطها به گوش می رسیدند، همان فضای همپوشانی شده توسط دو آنتن بود. این فضا به اندازه کافی پهنا داشت تا خلبان آن را بیابد و به وسیله آن به ابتدای باند هدایت شود. آلمانها از فرکانس بین 28 و 35 کیلو هرتز برای لورنز استفاده می کردند. با اینکه این سیستم ساده بود ولی احتیاج به خلبانهایی با مهارت داشت که با مشکلات ابزارهای دقیق پرواز آشنا باشند و بتواند بدون داشتن افق مرئی پرواز کند. در حدود 15 تا 20 مایل قبل از فرودگاه، فرکانس گیرنده لورنز نصب شده در هواپیما باید با فرکانس فرستنده های فرودگاه تطبیق داده می شد. آنگاه اگر خلبان در سمت چپ فرودگاه قرارداشت نقطه های مورس به گوش او می رسید و او باید آنقدر هواپیمایش را به سمت راست می برد تا به صدای خط برسد. در این زمان او به مرز فضای مجاز رسیده بود و باید دوباره کمی به سمت چپ برمی گشت

    . بدین سان با چپ و راست رفتن تدریجی خلبان می توانست در موقعیت صحیح قرارگیرد و خود را در مسیر باند قراردهد. با نزدیک شدن به باند، پهنای فضای نقطه-خط کمتر می شد و دقت بیشتری لازم بود. بعدها برای ساده تر کردن کار خلبان یک نشاندهنده در کابین نصب کردند که به صورت خودکار علائم[iii] رادیویی را می گرفت و با استفاده از یک پیکان جهت باند را به خلبان نشان می داد.

    http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/184/551922/xgrat/01.jpg

    تصویر1: فضای پرشده از نقطه ها و خطها و فضای همپوشانی شده در وسط آنها. به مسیر خلبان دقت کنید.

    آلمانها تصمیم گرفتند تا برای ساخت یک سیستم هدایت بمب افکن، برد این سیستم را افزایش دهند. آنگاه خلبانها می توانستند به راحتی هواپیما را تنها با گوش دادن به علائم رادیویی هدایت کنند. مزیت این روش این بود که تجهیزات لازم قبلا بر روی بمب افکنها نصب شده بود و احتیاج به هزینه خیلی زیادی نبود. یک سیستم لورنز میتوانست هواپیما را در یک خط هدایت کند اما دو پرتو متقاطع می توانستند یک نقطه را معین کنند. تنها چیزی که نیاز بود نصب یک گیرنده دیگر بر روی هواپیماها بود. برد این سیستم تنها 30 مایل بود که برای فرودکور هواپیماها کفایت می کرد اما برای حمله به بریتانیا کافی نبود. مشکل را می توانستند با استفاده از فرستنده های قوی تر حل کنند. به علاوه پرتوهای لورنز تعمدا آنقدر پهنا داشتند تا بتوانند هواپیماها را از هر جهتی به سمت باند هدایت کنند و این بدین معنی بود که در فواصل دوردقت این سیستم نسبتا محدود است. پرتوهایی که برای بمباران مناسب بودند باید شکلی برعکس پرتوهای سیستم لورنز داشته باشند تا سیستم بتواند در بالای هدف بیشترین دقت را به دست بدهد. تنها چیزی که مورد نیاز بود ساختن آنتهایی بزرگتربود. اینگونه بود که سیستم ناوبری شبانه نیکبین ساخته شد. بدبینانه ترین برآوردها از این سیستم هنوز آنقدر دقت داشت که بتوان با آن مجتمع های بزرگ صنعتی را به صورتی موثر بمباران کرد.

    آخرین ویرایش: سه شنبه 16 شهریور 1395 09:15 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • دوشنبه 11 فروردین 1393 03:49 ق.ظ نظرات ()

    اینترنت ما و اینترنت اونها

    رضاکیانی موحد

    قبل ازاینکه جناب رابین هود تصمیم بگیرد تا بساط داروغه ی ناتینگهام را به هم بریزد، بسیاری از مردم آمریکا نمی دانستند که سازمانی به نام سازمان امنیت ملی اصلا وجود خارجی دارد. برای اغلب آمریکاهایی تنها دو سازمان امنیتی شناخته شده بودند[i]: پلیس فدرال اف.بی.آی و سازمان سیا. از ناشناخته بودن این سازمان همین را بگویم که حتی این سازمان برای سربازان گمنام امام زمان هم ناشناخته است. به چه دلیل؟ به این دلیل ساده که این غیورمردان و دوستانشان در کیهان و غیره ،که از مسدود کردن کوچکترین روزنه های نفوذ دستگاه های اطلاعاتی استکبار جهانی (مانند یوتیوب و فیس بوق) نمی گذرند، وبسایت رسمی سازمان امنیت ملی را بازگذاشته اند و همین الان شما می توانید از وبسایت این سازمان دیدن کنید و رسما به جاسوسان آمریکایی بپیوندید در حالیکه وبسایت رسمی سازمان سیا سالهاست که توسط سربازان همیشه هشیار امام زمان مسدود شده است.

    اما اگر یکی از بچه های همین مردم غافل آمریکا»آمریکا از روی کنجکاوی (یا شانس) گذارش به سایت رسمی این سازمان بیفتد در صفحه ی مخصوص به کودکان این سایت می تواند کلی بازیها و فعالیتهای سرگرم کننده درباره ی وظیفه ی اصلی این سازمان (رمزگذاری و شکستن رمز) پیدا کند یا حتی در موزه ی مجازی سازمان ان.اس.آ به گشت و گذار بپردازد.

    اما این همه زحمت برای چیست؟ برای اینکه اگر این بچه روزی روزگاری بزرگ شد و استعدادی در زمینه ی ریاضی در خود دید به خیل کارکنان این سازمان فوق مخفی بپیوندد و به حفظ امنیت کشور خود کمک کند. در دنیایی که رقابت شدیدی برای جذب نخبگان بین سازمانهای دولتی و شرکتهای خصوصی وجود دارد هر سازمانی برای حفظ نیروی انسانی خود ناچار است تا دست به تلاشی فوق بشری بزند.

    همین قضیه درباره ی بسیاری از سایتهای رسمی سازمانهای آمریکایی صدق می کند. مثلا سازمان ناسا (با ان.اس.آ اشتباه نگیرید، این یکی مسئول اعزام فضانورد به کرات دیگر است) نیز یک صفحه ی زیبا برای کودکان دارد که می تواند ساعتها کودک شما( یا کودک درونتان) را سرگرم کند. بیشتر موزه های اروپایی و آمریکایی در وبسایت های رسمی خود دارای صفحات مخصوص کودکان هستند.

    اما در ایران موضوع کاملا برعکس است. راه اندازی وبسایت برای سازمانها و شرکتهای ایرانی حداکثر در ردیف گل زدن به در و دیوار است. بعید است که شما به وبسایت یک سازمان دولتی وارد شوید و اطلاعات مورد نیازتان را بدون زحمت به دست بیاورید چه برسد به آنکه طراحان عزیز این گونه وبسایتها برای بچه های شما ارزش قائل شوند و صفحه ی مخصوصی برای آنها تهیه دیده باشند. همین اطلاعات به دردخور هم از مردم دریغ شده است. فرضا شما به سایت رسمی ایران خودرو بروید تا ببینید مثلا خودروهای رانا یا دنا در چند رنگ ساخته می شوند. اگر اطلاعاتی به دست آوردید ما را هم خبر کنید. سازمانهای دولتی دیگر (شهرداری ها، روزنامه ها، آتش نشانی، آب، برق و...) نیز دست کمی از خودروسازها ندارند.

    حالا چی شد که یاد این داستان افتادم. با یکی از همکاران ،که دیپلم هنرستان داشت، درباره ی برنامه ریزی خطی و امکانات آن بحث می کردم. هر کاری کردم و هر چقدر به حافظه ام فشار آوردم نتوانستم مثال مناسبی از برنامه ریزی خطی برایش ذکر کنم. ناچار شروع کردم به جستجوی سایتهای ریاضی فارسی زبان ولی دریغ از یک مثال به دردخور درباره ی برنامه ریزی خطی در میان صدها هزار وبسایت و وبلاگ رشته ی مدیریت. خوش بختانه کتاب ریاضی جدید سال سوم ریاضی نظام قدیمم(چاپ67) را دور نیانداخته بودم و توانستم دو بخش این کتاب را که درباره ی برنامه ریزی خطی هستند در آن پیداکرده و اسکن کنم. این دوبخش هدیه ی من برای علاقمندان به ریاضی و مدیریت، باشد که در اینترنت فارسی به جای بحث درباره ی قطر باسن جنیفر لوپز و هزینه ی عروسی بلاک پیت دو تا مطلب به دردخور هم بیابیم.

     

    آخرین ویرایش: سه شنبه 19 فروردین 1393 10:41 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • جمعه 11 بهمن 1392 10:46 ب.ظ نظرات ()


    در سال 1990 سازمانهای اطلاعاتی اروپا با درخواست عجیبی از سوی سازمان سیا مواجه شدند. 6 نفر از عوامل سازمانهای سیا و دیا ،که برای زیرنظر گرفتن حرکات نظامی عراق قبل از آغاز جنگ به این کشور رفته بودند، در عراق گیر افتاده بودند و آمریکایی ها برای نجات آنها به کمک نیاز داشتند. سازمانهای اطلاعاتی روسیه، بریتانیا و فرانسه از کمک به آمریکایی ها سرباز زدند ولی لهستانی ها حاضر به همکاری با آمریکایی ها شدند. این عملیات خطرناک عملیات سیموم نام گرفت.

    لهستان به دلیل پروژه های عمرانی که در عراق داشت می توانست تعدادی از عوامل اطلاعاتی خود را در پوشش کارگر ساختمانی وارد عراق کند. یکی از جاسوسان کهنه کار لهستانی به نام گروموسلاو شمپینسکی به دستور وزارت داخله ی لهستان در رأس این عملیات قرارگرفت. شمپینسکی خود قبلا در آمریکا به جاسوسی برای سرویس اطلاعاتی لهستان پرداخته بود و در چند کشور غربی عملیاتهای اطلاعاتی بر علیه سرویسهاس اطلاعاتی غرب انجام داده بود. خط اصلی نقشه ی شمپینسکی این بود که با جاسوسهای آمریکایی ارتباط برقرار کرده و به آنها پاسپورتهای لهستانی بدهد تا بتواند آنها را به همراه کارگران روسی و لهستانی از عراق خارج کند.

    جاسوسان آمریکایی در کویت و بغداد به مدت چند هفته پنهان شده بودند. عراقی ها به روابط آمریکایی ها و لهستانی ها مظنون شده بودند و این مسئله اجرای عملیات را سخت تر کرده بود. جاسوسان آمریکایی در یک کارگاه ساختمانی ،که در دست لهستانی ها بود، جمع شدند و به آنها پاسپورت لهستانی داده شد. آنها را سوار اتوبوس کردند تا از مرزهای زمینی عراق خارج شوند اما از بخت بد آمریکایی ها یکی از افسران عراقی در پاسگاه مرزی به زبان لهستانی آشنا بود. هنگامی که اتوبوس به مرز رسید او از یکی از جاسوسان آمریکایی به زبان لهستانی چیزی پرسید. جاسوس آمریکایی یک کلمه لهستانی نمی دانست و وانمود کرد که مست است. با وجود این برخورد، اتوبوس بدون حادثه ای از مرز عراق گذشت و وارد خاک ترکیه شد. مأموران لهستانی نه تنها خود آمریکایی ها را از عراق خارج کردند بلکه توانستند تعداد زیادی نقشه از تأسیسات نظامی و نقاط حساس بغداد را به همراه خود بیاورند.

    دولت آمریکا به پاس همکاری لهستان در نجات جان جاسوسانش 16.5 میلیارد بدهی لهستان را بخشید. در دو عملیات دیگر لهستانی ها توانستند 15 خارجی دیگر را از چنگ صدام نجات دهند. درباره ی این عملیات فیلمی توسط کارگردان لهستانی وادیسلاو پاسکوسکی ساخته شده است.

    مترجم رضاکیانی موحد

    منبع

    http://en.wikipedia.org/wiki/Operation_Simoom


    آخرین ویرایش: جمعه 11 بهمن 1392 10:51 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 26 آبان 1392 09:22 ب.ظ نظرات ()

    [http://www.aparat.com/v/HEO38]

    اول- بحث روز دنیا بحث استراق سمع است. به نظر من وقتی که پای امنیت ملی یک کشور در میان باشد تمام مسائل اخلاقی و انسانی و دینی در حاشیه قرار می گیرد. یعنی تمامی این حرفها که فلان کار از نظر اخلاقی درست هست یا نیست و یا بهمان کار از نظر انسانی درست هست یا نیست وقتی قابل بحث هستند که طرف دیگر معادله امنیت ملی قرار نداشته باشد. اگر قرار باشد امنیت ملی یک کشور به خطر بیافتد هر کاری مباح است... استراق سمع که جای خود دارد. می خواهید به من بگویید ماکیاولیست؟ عیبی ندارد! من یک ماکیاولیست هستم.

    دوم-هر کسی در هر جای دنیا و در تحت هر رژیم سیاسی یک سری نیازهای اساسی دارد: خوراک، پوشاک، کار، سرپناه و از همه مهمتر امنیت. امنیت که نباشد صحبت کردن درباره ی خوراک و پوشاک و.... حرف مفت است. باور ندارید؟ مشکلی نیست! مردم سوریه هم مثل شما بودند. آنها هم باور نداشتند. اما امروز به همین حرف من بیشتر از تمامی کتابهای آسمانی باور دارند. مردم عراق هم همین طور. از نظر مردم عراق السید الرئیس صدام حسین التکریتی فقط یک دیو بود و حاضر بودند دست به دامان هر کسی بشوند که شر این دیو را از سرشان کوتاه کنند. امروزه مردم عراق دیگر ترسی از دیو ندارند اما از طرف دیگر هیچ عراقی نیست که بتواند با خیال راحت بچه اش را به بازار بفرستد که نیم کیلو خرما بخرد. در عراق بعد از صدام از خانه خارج شدن همان و پودر شدن همان. می خواهید به من بگویید فاشیست؟ عیبی ندارد! من علاوه بر ماکیاولیست یک فاشیست هستم.

    سوم- یک بابایی رفته اسناد امنیت ملی کشورش را به سرقت برده ،حالا هر کشوری، بعد رفته از کشور دیگری پناهندگی گرفته ،حالا هر کشوری، و از طرف یک عده ای که صبح با خیال راحت نان تست و کره و مربا می خورند و بعد از ظهر با خیال راحت از سرکار به دیسکو می روند و شب هم با کله ی گرم از الکل از دیسکو به رختخواب برمی گردند تبدیل شده است به قهرمان و اسطوره. باید برای مردمی تأسف خورد که دیوانه هایی مثل اسنودن را قهرمان خودشان می دانند و فکر می کنند اگر این رابین هود قرن بیست و یکم نبود الان داروغه ی ناتینگهام یوغ بر گردن شان گذاشته بود. حقیقت تلخی که این مردم چشم و گوش بسته نه می بینند و نه می خواهند که ببینند این است که ضربه ای که این رابین هود به امنیت ملی کشورشان زده از ضربه ای که القاعده به امنیت ملی آمریکا زده صدها برابر بیشتر است. امنیت ملی الزامات خاص خودش را دارد. پرونده های امنیت ملی را در هیچ سیستم سیاسی دنیا در روزنامه و اینترنت جار نمی زنند. اسنودن با این حماقت جوگیرانه ی خود نه تنها جان هزاران نفر از عوامل اطلاعاتی دنیای غرب را به خطر انداخته بلکه جان میلیون ها نفر از مردم کشور خودش را هم به خطر انداخته است. من اگر جای اوباما بودم داده بودم یک تیر در مغز این احمق خالی کرده بودند. می خواهید به من بگویید تروریست؟ عیبی ندارد! من علاوه بر ماکیاولیست و فاشیست یک ایمن الظواهری هم هستم.

    چهارم- از همان زمانی که ارتباطات مدرن(تلگراف، تلفن، بیسیم و غیره) اختراع شدند، استراق سمع هم اختراع شد. استراق سمع دوست و دشمن نمی شناسد. برای استراق سمع فقط یک هدف مهم است: امنیت. مسئله ای که از نظر خیلی از مردم غرب مشمئز کننده است، بارها و بارها جان خودشان و بچه هایشان را نجات داده است. استراق سمع سبب شد که انگلیس با رخنه در خطوط مخابراتی آلمان گرای موشک های وی-2 شلیک شده را به لندن به گونه ای گزارش دهند که آلمانها برای تصحیح هدفگیری بقیه ی موشکها را به خارج از لندن شلیک کنند. استراق سمع سبب شد که آمریکا قبل از حمله ی ژاپن به پرل هاربر از نیات سیاسی و نظامی ژاپنی ها باخبر شود. دو نمونه ی بالا نمونه هایی بودند که مستقیما با امنیت ملی و جان مردم و نظامیان سرو کار داشتند. استراق سمع اما گاهی اهداف سیاسی را دنبال می کند. گاهی باید بدانید که فلان دوست یا متحد شما آیا فقط در ظاهر دوست است یا در حال معامله ی پشت پرده با دشمنان شما است تا شما را کت بسته به دشمنان تان تحویل دهد. بحران سوئز که پیش آمد قرارشد تا اسرائیل و فرانسه و انگلیس به صورت مشترک بر علیه مصر وارد عمل شوند. انگلیسی ها به فرانسه شک داشتند و می خواستند بدانند که آیا فرانسوی ها تا آخر کار سر قول و قرارشان هستند یا نه. اما چه کسی می توانست این اطمینان را به انگلیس بدهد غیر از سرویسهای اطلاعاتی این کشور؟ دست آخر دستگاه شنودی که بر روی خطوط تلفن سفارت خانه ی فرانسه در لندن کارگذاشته شد جواب مسئله را داد. می خواهید به من بگویید نارفیق؟ عیبی ندارد! من علاوه بر ماکیاولیست و فاشیست و تروریست یک نارفیق هم هستم.

    پنجم- همان طور که گفتم امنیت ملی الزامات خود را دارد. الان دست آمریکا به این دلیل رو شده که حضرت اسنودن پرونده های محرمانه ی این کشور را بر باد داده است ولی اگر روزی پرونده های سرویسهای اطلاعاتی دیگر دموکراسی های غربی نیز رو شود در شهر هر آنکه هست گیرند. به هرحال... بحثهای تئوریک را کنار بگذاریم و به مسائل مورد علاقه مان بپردازیم. زمانی که اسرائیل درششم ژوئن 1967 تمام فرودگاه های نظامی اعراب را با یک ضربت از کار انداخت چنان شوکی حاکمان بی لیاقت این کشورها را فراگرفت که گمان کردند این حمله با کمک مستقیم آمریکا و انگلستان انجام شده است. جمال عبدالناصر ،عجیب است که انگار در خاورمیانه ی عربی همیشه بی لیاقت ترینها محبوب ترینها می شوند، در یک گفتگوی تلفنی با شاه حسین سعی می کند موافقت او را جلب کند که آمریکا و انگلستان را به عنوان شریک اسرائیل به مردم بی خبر کشورهایشان معرفی کنند. اعلام رسمی این خبر موجی از نفرت را در میان مردم مصر و سوریه و اردن برانگیخت. کنسولگری آمریکا در اسکندریه توسط تظاهرکنندگان به آتش کشیده شد. شعله ی خشم مردم از اسرائیل متوجه آمریکا و انگلیس شد. اما آنچه که ناصر و حسین از آن خبر نداشتند این بود که سرویس اطلاعاتی ارتش اسرائیل تمام مکالمه ی تلفنی آنها را شنود کرده است. به دستور موشه دایان متن این مکالمه در اختیار خبرگزاری ها قرار گرفت تا حکام عرب اگر جنگیدن بلد نیستند دست کم یاد بگیرند که با مردم خود صادق باشند؛ هرچند که از آن زمان تا به امروز هیچ یک از زمامداران عرب مسئولیت اشتباهات شان را بر گردن نگرفته اند. صداقت آخرین اولویت این زمامداران بوده و هست.

    متن این مکالمه ی تاریخی را با هم بخوانیم:

    ناصر: صبح بخیر اعلی حضرت. این را درک می کنم که برادرم مایل است از آنچه در طول جبهه رخ داده مطلع شود ...[سکوت] آیا می دانید ایالات متحده در کنار اسرائیل در حمله شرکت دارد؟ آیا فکر می کنید باید این را اعلام کنیم؟

    حسن:الو. درست صدایتان را نمی شونم خط خراب است.

    اپراتور اردنی: خط بین قاهره و قصر سلطنتی ضعیف است. سعی می کنم آن را بهتر کنم.

    ناصر: الو؟ اعلی حضرت؟ آیا باید هم آمریکا و هم انگلستان را علام کنیم و یا فقط آمریکا؟

    حسین: ایالات متحده و انگلستان.

    ناصر: آیا انگلستان ناوهواپیمابر دارد؟

    حسین: [نامفهوم]

    ناصر: خوب.. خوب. بنابر این ملک اعلام خواهند کرد و من هم اعلام خواهم کرد.

    حسین: متشکرم.

    ناصر: بله. برادرم. چیزی نیست قوی باش.

    حسین: جناب رئیس جمهور. اگر چیزی دارید، نوعی فکر ، به هرحال...

    ناصر: ما با تمام نیرو می جنگیم، و نبرد در سراسر جبهه ها در تمام شب ادامه داشته. اگر در ابتدا چیزی رخ داد، حالا دیگر به آن فایق شده ایم. خداوند با ماست. به هرحال من اعلام را [درباره ی آمریکایی ها] خواهم کرد و شما هم اعلام خواهید کرد. از این نیز که سوری ها اعلام خواهند کرد، انگلستان و آمریکا هواپیماهای جنگی خود را علیه ما به کار می گیرند، مطمئن خواهیم شد. این را اعلام خواهیم کرد تا همه ی مردم دنیا بدانند.

    حسین: خیلی خوب باشد.

    ناصر : آیا اعلی حضرت موافقند؟

    حسین: [نامفهوم]

    ناصر: هزار مرتبه شکر. قوی باشید. امروز ما قوی هستیم. از صبح زود هواپیماهایا ما مشغول کوبیدن نیروهای اسرائیلی هستند.

    حسین: هزار مرتبه شکر. سلامت باشید.

    منبع: جاسوسان خط آتش صفحه 348-ساموئل کاتز- مترجم محسن اشرفی- چاپ اول 1375 انتشارات اطلاعات

     

    آخرین ویرایش: یکشنبه 26 آبان 1392 09:37 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 3 1 2 3