منوی اصلی
جنگها و تاریخ
  • جمعه 29 شهریور 1392 03:29 ب.ظ نظرات ()


    http://img3.photographersdirect.com/img/262/wm/pd3432022.jpg

    کنت دومارانش رئیس سرویس اطلاعات خارجی فرانسه

    اگر اهل مطالعه باشید احتمالا نام کلوب روتاری را شنیده اید یا درباره ی آن خوانده اید. اما حتی اگر اهل مطالعه هم باشید بعید است که درباره ی کلوب سافاری چیزی شنیده یا خوانده باشید. این کلوب در سال 1976 به پیشنهاد رئیس سرویس اطلاعات خارجی فرانسه ،کنت الکساندر دومارانش، تأسیس شد و دیگر اعضای آن عبارت بودند از کمال ادهم (رئیس مخابرات العامه عربستان سعودی)، رئیس سرویس اطلاعاتی مصر، احمد دولیمی (رئیس سرویس اطلاعاتی مراکش) و نعمت الله نصیری (رئیس وقت ساواک). علت اصلی تشکیل این باشگاه هماهنگی ارگانهای اطلاعاتی دولتهای عضو برای مقابله با نفوذ کمونیسم در قاره ی سیاه بود. در آن دوران جنگهای داخلی آنگولا با دخالت مستقیم کوبا (و دخالت غیرمستقیم شوروی سابق) سبب شد تا زنگ خطر برای کشورهای غربی (و اقمار آنها در منطقه) به صدا در بیاید. البته اعضای باشگاه سافاری نیم نگاهی هم به همکاری های نظامی و اقتصادی داشتند.

    نام این گروه از باشگاه سافاری (واقع در کوه های کنیا) که اولین نشست اعضا در آن صورت گرفت (1976) گرفته شده است. مرکز عملیات گروه در روز اول سپتامبر 1976 در قاهره مستقرشد. سازمان گروه سافاری شامل یک دبیرخانه ، یک واحد طرح و برنامه و یک واحد عملیات بود. اندکی بعد آمریکا به صورت غیررسمی به گروه سافاری پیوست و سازمان سیا به حمایت از فعالیتهای ضدکمونیستی این سازمان در منطقه ی خاورمیانه و آفریقا پرداخت. سازمان های اطلاعاتی آمریکا پس از دوران نیکسون دوران چندان خوبی را نمی گذراندند و کمک سازمانهای اطلاعاتی دوست می توانست بسیاری از محدودیتهای دست و پا گیر اعمال شده بر سازمان سیا توسط کنگره را در زمینه ی عملیات پنهان و براندازی جبران کند. کلوب سافاری به صورت بازوی اجرایی سیا در منطقه درآمد.

    تقسیم کار صورت گرفته در گروه به این صورت بود که عربستان سعودی منابع مالی، فرانسه تکنولوژیهای مدرن و مصر و مراکش سرباز و سلاح لازم برای عملیات پنهان را فراهم می کردند. گروه سافاری به صورت غیرمستقیم با موساد نیز همکاری می کرد.

    اولین عملیاتی که گروه سافاری در آن درگیر شدند در پاسخ به درگیریهای کنگو در بهار 1977 بود. گروه سافاری به حمایت زئیر (تحت حکومت موبوتو) در برابر جبهه ی ملی آزادی کنگو پرداختند. سربازان مصری و مراکشی توسط پل هوایی که فرانسوی ها ایجاد کردند به استان شعبا فرستاده شدند و چریکهای کمونیست را به عقب راندند. بلژیک و آمریکا در کنار فرانسه به پشتیبانی از نیروهای ضدکمونیست پرداختند. گروه سافری برای کمک به گروه یونیتا در آنگولا 5 میلیون دلار جمع آوری کرد.

    دومین عملیات گروه سافاری میانجیگری پنهان بین اسرائیل و مصر بود که در نهایت به قرارداد صلح کمپ دیوید ختم شد. یکی از اعضای مراکشی گروه، نامه ای از اسحاق رابین را به صورت شخصی به سادات تحویل داد که او را از یک عملیات تروریستی توسط عناصر لیبیایی آگاه می کرد. این نامه نگاری تحت نظارت شاه حسن دوم (شاه مراکش) ادامه یافت و هر دو کشور را به ختم درگیریهای نظامی واداشت.

    اندکی بعد با دخالت کوبا و شوروی سابق در جنگ بین اتیوپی و سومالی (1978-1977) گروه سافاری به حمایت از سومالی وارد کارزار شدند. عربستان سعودی 75 میلیون دلار برای خرید سلاح های جدید و شاه ایران تعدادی از سلاح های کهنه ی ارتش خود را در اختیار سومالی قرار دادند. ایران اصرار داشت که آمریکا مستقیما در این درگیری دخالت کند. دولت کارتر در نهایت از دخالت مستقیم در بحران خودداری کرد ولی در آگوست 1980 اعلام کرد که آمریکا قصد دارد یک پایگاه نظامی در سومالی بسازد و به این کشور کمکهای نظامی و اقتصادی بکند. سیاست حمایت از سومالی در برابر اتیوپی تا زمان ریگان ادامه یافت.

    در نهایت همانطور که انقلاب ایران در سال 1357 بر بسیاری از سیاستهای منطقه سایه افکند سبب از هم پاشیدن کلوب سافاری نیز شد. هر چند که همکاری های اطلاعاتی بین اعضای گروه ادامه پیداکرد اما این گروه هیچ گاه نتوانست یک حرکت کاملا هماهنگ را بر علیه نفوذ کمونیسم سازماندهی کند. آمریکا و عربستان الگوی ایجاد شده توسط کلوب سافاری را برای حمایت مالی و نظامی از مجاهدین افغانستان بکارگرفتند و توانستند قدرت شوروی سابق را در این کشور به چالش بکشانند.

    آخرین ویرایش: شنبه 30 شهریور 1392 11:27 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • دوشنبه 7 اسفند 1391 03:40 ق.ظ نظرات ()


    رضاکیانی موحد

    در روز 22 ژوئن 1953 یک پسربچه ی روزنامه فروش به نام جیمی بوزارت در ازای روزنامه ای که به خانه ای در بروکلین فروخته بود یک 5 سنتی گرفت که به نظرش خیلی سبک تر از 5 سنتی های معمولی بود. جیمی ،که به 5 سنتی مشکوک شده بود، آن را به زمین اند کوبید. 5 سنتی به دو قطعه نازک شکسته شد و از میان آن یک میکروفیلم ظاهر گشت. بلافاصله اف.بی.آی در جریان گذاشته شد.

    کارآگاه لوئیس هان از اف.بی.آی تحقیق بر روی میکروفیلم را آغازکرد تا معلوم شود که این میکروفیلم از کجا آمده و اعدادی که بر روی آن نقش بسته اند چه معنایی دارند. اما 4 سال طول کشید تا اف.بی.آی به راز این اعداد و منشأ آنها پی ببرد.

    تا زمانی که یکی از افسران کا.گ.ب در سال 1957 در پاریس به غرب فرار کرد اف.بی.آی نتوانست ارتباطی بین این میکروفیلم و هیچ یک از جاسوسان شناخته شده ی شوروی [سابق] در غرب پیداکند. رینو هایهانن با نام اصلی اکا اوژن نیکولای ماکی پس از پناهندگی به غرب حلقه ای از جاسوسان شوروی [سابق] در غرب را لو داد از جمله میخاییل نیکولاویچ سویرین (از کارکنان سابق سازمان ملل) و ویلیام گنرکویچ فیشر. میکروفیلمی که در سکه ی 5 سنتی یافته شد در حقیقت یک پیام شخصی از طرف کا.گ.ب برای هایهانن بود که ورود او را به آمریکا تبریک می گفت و دستوراتی برای وی داشت.

    زمانی که این اطلاعات به دست اف.بی.آی رسید سویرین به روسیه بازگشته بود و دیگر نمی شد که از وی بازجویی شود اما فیشر به دام افتاد و در اتاق هتل و استودیوی عکاسیش تجهیزات جاسوسی مانند دوربینهای عکاسی،ابزار ساخت میکروفیلم، وسایل رمزگشایی و... کشف شد. در اکتبر سال 1957 فیشر به جرم جاسوسی برای شوروی در دادگاه فدرال نیویورک محاکمه شد و هایهانن بر علیه او شهادت داد. فیشر محکوم به 45 سال زندان و پرداخت 3000 دلار جریمه شد.

    فیشر سرجاسوس روسها در آمریکا نقش بسته بر روی تمبر پستی

    اما بخت با فیشر یار بود و او زیاد در زندان نماند. در روز دهم اکتبر 1962 آمریکایی ها او را با فرانسیس گری پاورز ،خلبان یو-2 آمریکایی که در شوروی زندانی شده بود، معاوضه کردند تا پرونده سکه ی عجیب پنج سنتی برای همیشه بسته شود.

     

     

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 3 اسفند 1391 07:42 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • جمعه 7 بهمن 1390 05:29 ب.ظ نظرات ()

    آن وقتها[منظور نویسنده زمان قیومیت انگلستان بر عراق است]، افسران سیاسی انگلیسی انتظار داشتند که افراد قبایل [عرب] پیش پایشان به احترام قیام کنند، همان طور که جلوی پای شیوخشان بلند می شدند. دروزی برکلی [افسر انگلیسی ارشد در منطقه بصره] از جلوی خیون [یکی از شیوخ عرب در منطقه بصره] و عده ای اعراب که درس سینه کش دیواری نشسته بودند  می گذرد، ولی هیچکدام پیش پایش بلند نمی شوند. برکلی با خود می اندیشد که اگر ازین مسأله چشم پوشی کند دیگر فاتحه کار و قدرتش به عنوان مأمور سیاسی خوانده شده است و از سویی چون نمی توانسته است یک تنه جلو برود و آن عده را تنبیه کند  ناچار رو به جماعت می کند و می گوید «سلام عیلکم» و خیون هم به حکم قانون بی بروبرگرد واجب بودن سلام بلند می شود و می گوید«و علیکم السلام»

    شوق آموختن صفحه 229

     

    http://ukrmap.su/program2010/wh10/worldhistory10_files/image486.jpg

    در فیلم فرهنگ لغت رختخوابی (یا هر اسم دیگری که دوست دارید برایش پیداکنید) فرماندار انگلیسی منطقه ،هنری، به پسر جوانی که تازه از انگلیس رسیده بود و قصد داشت تا در میان بومیان انقلاب فرهنگ به پا کند جمله ی جالبی گفت: "چطور ما می تونیم بر مردمی فرمان برونیم که زبون شون رو نمی دونیم؟"

    این قضیه دانستن زبان و آداب و رسوم محلی چیز کم اهمیتی نیست که بخواهیم سرسری از کنار قضیه بگذریم. اگر می بینیم که بعضی کشورهای اروپایی سالها و بعضی قرنها بر بعضی مردم آسیا و آفریقا حکمفرمایی کردند نباید این برتری و توفق را همه از صدقه سر قدرت نظامی آنها ببینیم. کشورهای استعمارگر برای سلطه بر مستعمراتشان وقت و انرژی زیادی صرف کردند که قسمت عمده ای از این انرژی برای شناخت بومیان صرف می شد. واقعا چطور می شود بر مردمی حکومت کنیم اگر چیزی درباره آنها ندانیم؟

    کتاب شوق آموختن خاطرات آرچیبالد روزولت است. البته این روزولت را نباید با کرمیت روزولت اشتباه گرفت. کرمیت روزولت ،معروف به کیم، از افسران سیا بود که در کودتای بیست و هشت مرداد نقشی اساسی بازی کرد و از طراحان اصلی کودتا به شمار می رفت. آرچیبالد پسر عموی کیم بود و او هم مانند پسر عمویش به عضویت سیا رسیده بود. آرچیبالد علاقه زیادی به آموختن زبان عربی و فرهنگ کشورهای مسلمان داشت و همین امر سبب شد تا در زمان جنگ جهانی دوم ارتش آمریکا او را به عنوان کارشناس مسائل اعراب بکارگیرد. پس از پایان جنگ، آرچیبالد به سیا پیوست و مأموریتهای گوناگونی را در کشورهای منطقه خاورمیانه ، از جمله ایران، گذراند.

    http://uz.rodovid.org/images/thumb/5/5c/Tweed.jpg/180px-Tweed.jpg

    کتاب شوق آموختن به داستانهای اطلاعاتی ،که قاعدتا آرچیبالد باید سرشار از آنان باشد، نمی پردازد بلکه بیشتر تمرکز کتاب بر روی زندگی عادی، آداب و رسوم و تشریح سنتهای سیاسی مردم خاورمیانه است. فصل آخر کتاب توصیه هایی برای زمامداران آمریکا درباره استخدام نیروهای جوان سازمانهای اطلاعاتی است که می توان همه این توصیه ها را در یک جمله خلاصه کرد: سازمانهای اطلاعاتی باید مأمورانی را به کشورهای دیگر بفرستند که با زبان، آداب و رسوم و سنن آن کشورها کاملا آشنا باشند و حتی از زندگی در میان مردم محلی لذت ببرند. روزولت دوران خوشی را به یاد می آورد که مأموران اطلاعاتی آمریکا چنین خصوصیاتی را داشته اند و جای این گونه مأموران را در سرویسهای اطلاعاتی غرب خالی می بیند.

    برای اینکه به ریزبینی افسران اطلاعاتی ،مانند روزولت، و همتایان نظامی آنها که سالها سلطه استعماری غرب را برنامه ریزی می کردند پی ببرید قسمتهایی از کتاب را به عنوان نمونه در پایین آورده ام. همین نکته سنجی ها سبب شد که تا قرنها استعمارگران اروپایی آقا و ارباب ملل شرقی باشند. کتاب شوق آموختن توسط صهبا سعیدی ترجمه و به وسیله انتشارات اطلاعات چاپ شده است.

    ارزشمندترین دارایی یک عرب قبیله نشین، نه همسر اوست، نه فرزند و نه شتر و نه به گمان برخی خیالپردازان اسبش. بلکه «شرف» اوست. کلمه «شرف» سه مفهموم افتخار، اصالت و استقلال را در برمی گیرد. بزرگترین سوگند یک عرب قبلیه نشین سوگند به شرف خویشتن است، آنهم به نحوی که گویی شرف چیز ملموسی است که ممکن است به آسانی خدشه پذیرد و از دست برود. کلمه مقابل شرف «عیب» است. عیب لغتی عربی است برای بیان شرم و سرافکندگی. اگر عربی در انجام تعهدی درماند، غرق عیب می شود و مطرود قبیله. دیگر افراد قبیله از تماس با او طفره می روند، به او دختر نمی دهند و هر فرصتی را برای سرکوفت زدن  بدو مغتنم می شمارند و او در نظر اهل قبیله، «روسیاه» می شود.

    http://www.my-english-writing.com/courage/sheikh-abdull-hameed-alnoaimi.files/image002.jpg

    چند واجب اصلی برای حفظ شرف وجود دارد: واجب اول، حفظ عفت و ناموس زنان خانواده است. مجازات هرگونه انحرافی از عفت، مرگ زن گناهکار است به دست شوهرش و همچنین مجازات مرد فاسق، البته اگر دستگیر شود. البته استثنایی در این مورد وجود دارد و آن اینکه اگر تجاوز صورت گرفته باشد، مرد گناهکار شناخته می شود. ولی زنا، در میان اعراب بدوی به ندرت اتفاق می افتد، چرا که اگر زنی مورد سوء ظن شوهر واقع شود، به عنوان تنبیه و مجازات به خانه پدر یا برادرش برگردانده می شود و کوچکترین شایعه، حتی بی پایه و اساس در مورد عصمت یک زن می تواند موجب مرگ او شود.

    بکارت زن چون جوهری گرانبها باید حفظ شود، به هر قیمتی که باشد. و اگر شوهر زنی پی ببرد که همسر تازه اش قبلا تجربه جنسی داشته است، او را به خانه والدینش پس می فرستد که یا کشته می شود، یا مطرود و رانده و یا مثل یکی شیء پلید و نجس همه از او می پرهیزند.

    این مسأله گاه به افراطهای عجیب و غریبی هم می انجامد -مثلا رسم عجیب خانواده سعدون که هر زنی از افراد خانواده که نامحرمی رویش را ببیند مجازاتش مرگ است.

    یکی از بزرگترین عیب ها ، خدشه دار شدن آبروی زن خانواده است. در زمان دیدار من از قبایل جنوبی عراق، قبیله آل بومحمد مورد تحقیر بود چرا که آنان در مورد حفظ ناموس زنانشان متهم به ولنگاری بودند و زنان خطاکار را به جای کشتن مورد سرزنش قرار می دادند.

    http://atlasshrugs2000.typepad.com/.a/6a00d8341c60bf53ef0120a594442e970c-500wi

    از سوی دیگر زنان ایلیاتی، رویهمرفته بسیار آزادتر از زنان شهری بودند. بدوی ها و زنان دهاتی روبنده نمی زدند و ندرتا در مواجهه با غریبه ای گوشه سربند را بر صورت خود می کشیدند. تنها همسران شیوخ مجبور به تأسی از محدودیتهای زنان شهری یعنی پوشاندن روی خود بودند.

    دومین اصل حیاتی و لازم حفظ شرف، شستن خون با خون است. این اصل امری کاملا پذیرفته شده و لازم الاجراست الا در دو مورد: یکی در یوم الکبیر یعنی در هنگام جنگ و قتال بین قبایل؛ کشته شدن در مبارزه مشمول انتقام نمی شد و طرفین دشمن خونی یکدیگر نمی شدند (حداقل در میان اعراب صحرا نشنی وضع چنین بود)، دوم به شرط پرداخت فصل یا دیه که عبارت است از پول، جنس یا زن، به نسبت دو زن به عنوان دیه هر مرد مقتول. فلسفه این آخرین شیوه پرداخت دیه آن است که زنان می توانند فرزندی پسر به دینا آورند که جای مردهای کشته را بگیرد....

    http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/3/31/Bedouin_sword_dance.jpg

    دیگر از لوازم شرافت، سخاوت و مهمان نوازی است. باید از مهمان بخوبی پذیرایی شود و حداقل تا سه روز، مادام که غذای میزبان در شکم مهمان است، تحت حمایت او قرار دارد. مضیف شیخ قبیله همواره بر روی افراد قبیله و غربیه ها باز است و قهوه و غذا از کسی مضایقه نمی شود. حتی امروزه هم فقیرترین دهاتی ها، به رهگذران پیاله ای شیر تعارف می کنند- حتی اگر غذای خودشان منحصر به همین پیاله شیر باشد. سابقا یکی از بدترین توهینها به یک قبیله نشین آن بود که او را «لبن» یا شیر فروش بنامند، چرا که در نظر آنها شیر، فروشی نیست و به رایگان داده می شود و فروش شیر، «عیب» بزرگی به شمار می رود.

    وقتی مهمان عزیزی به سرای شیخ وارد می شود، شیخ از هیچ خدمتی مضایقه نمی کند و طبق سنت، با او سرسفره غذا نمی نشیند، بلکه ایستاده از او پذیرایی می کند و مثل خدمتکار دست بر سینه ای به خدمتش می پردازد. و به هنگام عزیمت مهمان تا مرز قبیله او را بدرقه می کند.

    «دخیله» جایی است که افراد می توانند تحت شرایط خاصی در آن بست بنشینند و طلب حمایت کنند، آنهم با گفتن «انا دخیلک» آن وقت شرف صاحب «دخیله» حکم می کند که از او در مقابل دشمنانش حمایت کند و اگر اتفاقی برای او بیفتد مایه سرافکندگی صاحب دخلیه خواهدشد. و باید از آنهایی که حرمت دخیله او را در هم شکسته اند، انتقام بگیرد  یا غرامت بستاند.

    تقریبا تا همین اواخر، اعراب بدوی به عنوان پاسداری از شرف خود، حاضر نبودند تن به هرکاری بدهند. مثلا اعراب بدوی اشتغال به هر کاری جز شترداری را عار می شمردند. کشاورزی مایه ننگ و شرمساری بود و به کرایه دادن شتر برای بارکشی کاری بس نکوهیده. علاوه بر کشاورزی و فروش محصولات، نگهداری گاومیش، حصیر بافی، عبادوزی و آهنگری هم مایه ننگ و عار شمرده می شد.

    صفحات 206 تا 209


    http://camelphotos.com/GraphicsP7/arab_camel_corps.jpg



    در صورت استفاده در سایر وبلاگها و سایتها لینک مطلب در Wars and history و نام نویسنده و یا مترجم را ذکر کنید.


    آخرین ویرایش: شنبه 8 بهمن 1390 11:12 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • دوشنبه 7 شهریور 1390 11:37 ب.ظ نظرات ()

    دریادار استانسفیلد ترنر در زمان ریاست جمهوری کارتر به عنوان رییس سازمان سیا انتخاب شد. طبق قانون آن زمان رییس سازمان سیا ریاست تمام سازمانهای اطلاعاتی آمریکا را نیز برعهده می گرفت. وی تجربیات خود را در این سمت در کتابی به نام پنهانکاری و دموکراسی به رشته تحریر در آورده است. کتاب پیش از خواندن بسوزانید کتاب بعدی دریادار ترنر است که درباره تاریخچه سازمان سیا نوشته شده است. وی در این کتاب به جای تمرکز بر روی عملیاتهای این سازمان بر روی رابطه بین روسای جمهور این کشور و روسای سازمان سیا و نقش این رابطه در پیشبرد اهداف این سازمان تمرکز کرده است. از نظر وی هر جا که رابطه بین رییس جمهور و رییس سیا خوب بوده است این سازمان موفق عمل کرده و هر زمان که این رابطه سرد یا خراب بوده است توان عملیاتی سازمان سیا پایین آمده است.

    در انتها، پس از یازدهم سپتامبر قانون جدیدی برای هدایت سازمانهای اطلاعاتی آمریکا نوشته می شود و ریاست سازمان سیا از ریاست جامعه اطلاعاتی این کشور منفک می شود. ترنر در فصل پایانی کتاب به نقش این پست جدید در هدایت و هماهنگی فعالیتهای اطلاعاتی سازمانهای مختلف اطلاعاتی و امنیتی پرداخته و بنا بر سنت این گونه کتابها پیشنهادهایش را برای پیشرفت امور این گونه سازمانها ارائه می دهد. به خاطر آموزنده بودن مطالب این کتاب تمام فصول آن را خلاصه کردم که در زیر تقدیم می شود.

    لازم به یادآوری است که کتاب "پیش از خواندن بسوازنید" ترجمه آقای بهروز زارع بوده و توسط انتشارات اطلاعات منتشر شده است.چاپ اول کتاب متعلق به سال 1388 بوده و قیمت آن 2100 تومان می باشد.


    ریاست جمهوری روزولت؛اولین گامها

    قبل از آغاز جنگ جهانی دوم فعالیتهای اطلاعاتی و ضداطلاعاتی در آمریکا به صورت پراکنده و توسط سازمانهای مختلفی مانند سازمان اطلاعاتی نیروی زمینی و وزارت امور خارجه و اف بی آی انجام می گرفت. ضرورتهای جنگی سبب شد تا روزولت به ویلیام دونوان دستور دهد سازمانی متمرکز تر برای تهیه اطلاعات و امور جاسوسی و عملیات پنهان در پشت خطوط دشمن تشکیل دهد که این سازمان "دفتر خدمات استراتژیک" یا او.اس.اس نام گرفت.

    او.اس.اس در زمان روزولت و زمان جنگ خدمات بسیاری انجام داد اما سازمانی قوی نبود چرا که:

    روزولت دوست داشت به منابع اطلاعاتی متعددی متکی باشد و اطلاعات هر منبع را از منابع دیگر جدانگه دارد. به باور او مردم آمریکا انزوا طلب بودند و برای عملیات پنهان و جاسوسی آمادگی نداشتند. روزولت جنگ سرد را پیش بینی نمی کرد و همچنین می ترسید که چنین سازمانی به یک گشتاپوی دیگر تبدیل شود.

    از طرف دیگر مخالفتهای نظامیان، اف.بی.آی و وزارت امور خارجه مخالف یک رقیب جدی در زمینه کارهای اطلاعاتی بودند.

    با این وجود او.اس.اس آن قدر از حمایتهای روزولت برخوردار شد تا در زمان ترومن تبدیل به سازمانی بشود که امروزه با نام سیا یا آژانس مرکزی اطلاعات آن رامی شناسیم.

    دوران ترومن؛تأسیس سیا

    در زمان ترومن مسلم شده بود که آمریکا نیاز به یک سازمان اطلاعاتی-جاسوسی دائم برای زمان صلح دارد. ترومن بیشتر به سازمانی نیاز داشت که هر روز گزارشی خلاصه از اطلاعات سازمانهای مختلف اطلاعاتی تهیه کند و بر روی میز کارش قراردهد. از این رو سیا در زمان ترومن بیشتر به تهیه گزارش روزانه تمایل داشت تا تجزیه و تحلیل های اطلاعاتی یا امور جاسوسی و ضدجاسوسی. ترومن لایحه جدیدی برای تشکیل سازمان اطلاعاتی مترکز جانشین او.اس.اس به کنگره فرستاد و دریادار سیدنی سویرس را برای ریاست این سازمان انتخاب کرد. او به کسی نیاز داشت که در حاشیه بوده و بدون اظهارنظر و نفع شخصی واقعیتها و رویدادها را به وی گزارش کند. اما همین گزارشها سبب حسادت سازمانهای دیگر شد و سویرس ناچار شد تا از اختیارات خود عقب نشینی کند. او تصمیم گرفت تا اطلاعات مربوط به خود آمریکا ،که توسط سازمانهای دیگر و ارتش تهیه می شد، چشم پوشی کند.حالا تحلیل گران سیا کسانی بودند که باید حرکت حریف را بدون داشتن اطلاعاتی درباره امکانات و توانایی های خودی حدس می زدند. ارتش آمریکا به هیچ وجه به سیا اجازه بررسی توانایی های نظامی آمریکا را نمی داد.کمی بعد سویرس جای خود را به واندنبرگ داد.

    پس از واندنبرک سکان هدایت سیا به ترتیب به دریادار روسکو هیلنکوتر و ژنرال اسمیت رسید. هنوز هم بسیاری از اطلاعات محرمانه از سیا دریغ می شد و درنتیجه این سازمان نتوانست رسیدن شوروی به توانایی هسته ای را یا حمله کره شمالی به کره جنوبی را پیش بینی کند. اسمیت تصمیم گرفت تا به جای گزارش های روزانه بیشتر بر مطالعات بلند مدت تمرکز کند. درضمن او اختیار عملیات پنهان ،عملیاتی مانند کودتا براندازی ترور، را برای سیا به دست آورد. سازمان سیا در زمان او بر روی غلطک افتاد.

    آیزنهاور و عملیات پنهان

    در زمان آیزنهاور آلن دالاس به ریاست سیا رسید. دالاس بر اساس تجربه اش در زمان جنگ بیشتر بر روی جاسوسی انسانی و عملیات پنهان تمرکز داشت. در زمان او دو کودتای موفق بر علیه دولت مصدق در ایران و بر علیه دولت آربنز در گواتمالا به موفقیت رسید. این عملیات به طور ضمنی به دنیا اعلام کرد که دخالت در کار دولتهای مشروع و ساقط کردن آمریکا برای منافع آمریکا در سیاست خارجی آمریکا یک روش پذیرفته شده است. اگرچه هر دو عملیات از نظر اطلاعاتی ارزشی نداشتند اما ترس از سیا و دخالتهای آن را در دل بسیاری از سیاستمداران دنیا کاشتند. اما علاقه دالاس به این گونه عملیات سبب شد تا برآوردها و تحلیل های بلندمدت در سیا به گوشه ای رانده شوند. در زمان دالاس سیا به جاسوسی تکنولوژیکی آشنا شد و در این راه قدم گذاشت. سیا دارای دفتری در لانگلی شد و به عنوان یک سازمان مهم در قوه مجریه آمریکا پذیرفته شد.

    کندی؛رسوایی

    پس از آیزنهاور کندی جوان در کاخ سفید جای گرفت. کندی دالاس را در پست خود ابقا کرد و دالاس برای کندی آشی با یک وجب روغن پخت:خلیج خوکها. برنامه سرهم بندی شده سیا برای براندازی نظامی کاسترو با شکست مواجه شد. در بیست وهفتم سپتامبر 1961 استعفای دالاس اعلام شد و مک کون بر جای او نشست. مک کون سرپرست کمیسیون انرژی اتمی بود و در حقیقت با کار اطلاعاتی بیگانه. مک کون مرد بیزنس و مدیر عامل چند شرکت صنعتی بود. انتصاب او نشان داد که کندی دنبال مردانی مدیر است و از نظر او مدیریت یک سازمان دولتی با مدیریت یک شرکت خصوصی تفاوت چندانی ندارد.

    مک کون عملا به دستور کندی عنان تمام سازمانهای اطلاعاتی را در دست گرفت و هماهنگ کننده فعالیتهای اطلاعاتی در امریکا شد. او بدون اعمال نظر شخصی جامعه اطلاعاتی را اداره می کرد و بیشتر به جمع آوری و تحلیل اطلاعات علاقه داشت تا عملیات پنهان و ترور و...

    مک کون شرکتهای تجاری آمریکایی که در خارج از کشور شعبه داشتند درگیر تلاشهای اطلاعاتی کرد.درعوض به هنگام نیاز سیا با فعالیتهای مخفی خود به کمک شرکتهای آمریکایی می شتافت.

    جانسون؛وفاداری

    پس از ترور کندی جانسون جای او را گرفت. جانسون به دنبال آن بود که دستگاه های اطلاعاتی فقط سیاستهای او را تحلیل کنند و بله قربان گو باشند و همین مسئله باعث دوری مک کون از او شد. مک کون آدم مستقلی بود که حرفش را علی رغم مخالفت با رئیس جمهور می زد. جانسون در اوایل ریاستش بیشتر به مسائل داخلی علاقه داشت و از مسائل خارجی تنها به ویتنام علاقه نشان می داد. مک کون جانسون را تحت فشار قرار داد تا جانسون بیشتر به کنترل افکار عمومی بپردازد. او با یادداشتهایش مخالفت خود را با برنامه های جانسون در ویتنام اعلام می کرد. در آوریل 1965 طی یادداشتی جنگ زمینی و بمباران هوایی را در ویتنام بی نتیجه دانست و در نهایت جانسون مجبور شد تا دریادار ویلیام رابورن را به جای او منصوب کند.

    رابورن کسی بود که سیستم موشکی پولاریس را ابداع کرده بود. جانسون او را مأمور اصلاح وضعیت سیا کرد ولی نگفت که چه چیزی باید در سیا اصلاح شود. رابورن سرسپرده جانسون بود و تحلیل های سیا را در خدمت خواسته های جانسون قرارداد. کمتر از یک سال بعد رابورن جای خود را به هلمز داد.

    هلمز سالها در سیا کار کرده بود و مسئول بخش عملیات سیا بود.علاقه واقعی هلمز به عملیات جاسوسی بود و به اداره دیگر سازمانهای اطلاعاتی یا کار تحقیق و تحلیل علاقه نداشت. او با عملیات پنهان هم مخالف بود چرا که عملیات پنهان را پرهزینه و بی ثمر می دانست. هلمز خود را با انتظارات جانسون تطبیق داد و با اینکه از مشاوران نزدیک جانسون نبود جانسون به گزارشهای او توجه می کرد. هلمز گزارش های تحلیلگرانش را درهنگام تحویل دادن به جانسون رقیق می کرد و چون تنها منبع قدرتش شخص رئیس جمهور بود در پی ناخشنود کردن جانسون برنمی آمد. از طرف دیگر هلمز مانند دیگر آمریکایی ها به مقام ریاست جمهوری و ستایش از او وفادار بود.

    نیکسون؛ نفرت از سیا

    نیکسون حتی قبل از رسیدن به مقام ریاست جمهوری از سیا و کارکنان آن متنفربود. او گمان می کرد که کارکنان سیا باندی از دانشگاهیان ساحل شرقی هستند که با هم ساخت و پاخت می کنند. با این وجود نیکسون علاقه داشت تا سیا را غیرسیاسی نگه دارد و از هم روی هلمز را در پست خود ابقاکرد. نیکسون یک سازمان اطلاعاتی مستقل نمی خواست ودر حقیقت در پی سازمانی بود که از سیاستهای او حمایت کند.

    در زمان نیکسون اطلاعات تهیه شده توسط واحدهای مختلف اطلاعاتی از طریق کیسینجر کنترل و توزیع می شد. در این دوران اعضای شورای امنیت ملی 4 برابر شدند و در نتیجه کیسینجر دارای سپاه کوچکی از تحلیل گران شد. درجلسات شورای امنیت ملی کیسینجر و نیکسون با لحنی خشنی و ناخوش آیند با هلمز برخورد می کردند. آنها اطلاعات خام را نیاز داشتند تا بر اساس آنها خودشان اطلاعات را تجزیه و تحلیل کنند و به تحلیلهای سیا اعتماد نداشتند. یکبار کیسینجر به هلمز با صراحت گفت که وظیفه او تنها ارائه اطلاعات است و کاخ سفید خودش تحلیلها را انجام خواهد داد.

    اولیوت اول نیکسون مسئله ویتنام بود و سیا را به تمرکز بر روی ویتنام وادار می کرد اما رقابتها و حسادتهای بین ارتش و سیا تلاشهای اطلاعاتی سیا را در این منطقه عقیم گذاشت. او در سال 1971 شلسینگر را مأمور تحقیق از سیا کرد. باوجود نارضایتی نیکسون از سیا او در نوامبر 1971 طی بخشنامه ای تهیه بودجه سالیانه برنامه های اطلاعاتی را به هلمز واگذارکرد.

    عدم پیشرفت سیا در ویتنام سبب شد تا نیکسون سعی در کوچک کردن سیا و اخراج تعداد زیادی از پرسنل آن بگیرد. در رسوایی واترگیت نیکسون از هلمز خواست که در پرده پوشی کردن از افتضاح به بارآمده کمک کند و مسئله را برای بازرسان فدرال به عنوان یک مسئله امنیت ملی معرفی کند اما هلمز در برابر نیکسون ایستاد. در نهایت هلمز در سال 1973 برکنار شد و شلسینگر به جای او نشست تا اصلاحاتی که در گزارش خود آورده بود در سازمان سیا پیاده کند.

    شلسینگر کارش را بااخراج هزاران نفر از پرسنل سیا آغازکرد. او به ویلیام کولبی ،معاون عملیات، دستور داد که اطلاعات مورد نیاز هیئت بازرسی عالی سیا را بدون کم و کاست در اختیار بازرسان قراردهند. کولبی به دستور شلسینگر عمل کرد و بازرس عالی 683 مورد خلاف یا عملیات غیرقانونی سیا را کشف کرد.

    در این زمان نیسکون شلسینگر را به وزارت دفاع فرستاد و کولبی ،که از کهنه سربازهای او.اس.اس بود، جای او را گرفت.

    جرالدفولد؛ سیا زیر ضربه بین

    با استعفای نیکسون در جریان واترگیت جرالد فورد ،معاون نیکسون، به ریاست جمهوری رسید. فورد از سیا انتظار داشت تا با نظرات و قضاوت مستقل رئیس جمهور را یاری کند. فورد برای نشان دادن مسئولیتش در برابر کمیسیونهای تحقیقاتی سنا و کنگره کمیسیونی زیرنظر راکفلر تشکیل داد تا سیا را مورد تحقیق قراردهد. دستور کار کمیسون تحقیق درباره عملیات جاسوسی سیا در داخل آمریکا و در رابطه با شهروندان این کشور بود. کولبی اطلاعاتی که درباره اعمال خلاف سیا ،مانند قتل واستراق سمع و...، داشت به کمیسیون راکفلر داد و از چشم کیسینجر و فورد افتاد. با اتمام تحقیقات کنگره ،کمیسیون چرچ، و شکست آمریکا در ویتنام فورد کولبی را عزل کرد و سفیر آمریکا درچین ،جورج بوش پدر، را بر جای او گماشت.

    بوش شخصی اسان گیر بودو سعی کرد تا روحیه کارکنان را بهبود ببخشد. مدت ریاست بوش بر سیا 10 ماه بود و بعد ریاست جمهوری جیمی کارتر آغازشد.


    آخرین ویرایش: دوشنبه 1 اسفند 1390 07:09 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • پنجشنبه 30 تیر 1390 05:47 ب.ظ نظرات ()

    یکی از دوستان درباره بحران موشکی کوبا پرسیده بود. اگر جزئیات قضیه را بخواهید می توانید به اینجا و اینجا رجوع کنید. چکیده داستان ولی از این قرار است:

    در سال 1962 خروشچف تصمیم گرفت برای دفاع از رژیم انقلابی فیدل کاسترو در برابر آمریکا موشکهای هسته ای شوروی سابق را در خاک کوبا مستقر کند. بعد از اینکه قسمتی  از تأسیسات پرتاب موشکها ساخته شد و چند موشک و کلاهک هم به کوبا حمل شد هواپیماهای جاسوسی آمریکا از آنها عکس گرفتند و سران آمریکا در جریان حرکت روسها قرارگرفتند. آمریکایی ها این حرکت را یک تهدید جدی و مستقیم بر علیه امنیت خود تلقی کرده و با اولتیماتوم به روسها اخطار دادند که کوبا را محاصره دریایی کرده و اجازه نمی دهند که کشتی های روسی وارد بنادر این کشور شوند. خروشچف در برابر اولتیماتوم کندی عقب نشینی کرد و دستور داد تا تأسیسات پرتاب موشک جمع آوری شده و موشکهای هسته ای به شوروی بازگردانده شوند.

    13 روزی که بحران موشکی کوبا دو ابرقدرت هسته ای را روبروی هم قرارداد یکی از خطرناک ترین لحظه های زندگی نوع بشر بود. هر دو کشور کاملا برای یک رویارویی هسته ای آماده شدند و هر لحظه امکان داشت که ماشه جنگ جهانی سوم کشیده شود. اما این بحران یک لایه پنهان هم داشت که قصد دارم بیشتر به آن قسمت داستان بپردازم.

    عکسی از موشکهای روسی در کوبا که توسط هواپیمای جاسوسی یو-2 گرفته شده است.



    ادلای استیونسون ( سیاستمدار امریکایی) در حال نشان دادن عکسهای هوایی از موشکهای کوبا در سازمان ملل متحد

    در سال 1958 خروشچف الکساندر شلپین را به ریاست کا.گ.ب منصوب می کند. خروشچف از وی خواسته بود تا نقشه ای طراحی کند که بدون شرکت کردن در یک جنگ واقعی شوروی بتواند غرب را شکست دهد. کنفرانسی در مسکو تشکیل می شود و افسران کارکشته سرویس جاسوسی روسها از سراسر دنیا در آن شرکت می کنند. شلپین اعلام می کند که عوامل جاسوسی زیادی را در غرب در خدمت دارد و قصد دارد تا با عملیات فریب استراتژیکی و جعل اطلاعات اهداف و نیات شوروی را پنهان کند. بخش جدیدی در کا.گ.ب تأسیس شد و قرار شد که عملیات فریب و ارائه اطلاعات غلط را رهبری کند.

    سال 1960 برای سازمان جاسوسی برون مرزی بریتانیا -موسوم به ام.آی-6 یا اینتلیجنت سرویس- همراه با مصیبت بود. دو نفر از افسران آن جاسوس روسها از آب درآمده بودند و کشتی دولت ملکه در بحران سوئز به گل نشسته بود. رئیس سازمان به تازگی عوض شده بود و دیک وایت -رئیس سابق ام.آی.5- که مدیر کلی این سرویس منصوب شده بود هنوز نتوانسته بود اینتلیجنت سرویس را بازسازی کند. این سازمان به شدت محتاج یک موفقیت بزرگ بود و ناگاه درهای موفقیت به روی آن بازمی شود.

    در اواخر سال 1960 یکی از اعضای هیئت علمی روسها برای انجام امور ویزای خود به سفارت آمریکا در مسکو مراجعه می کند. او به آمریکایی ها گفت که در حقیقت یک افسر جی.آر.یو -سرویس جاسوسی ارتش- است و قصد دارد که برای آنها جاسوسی کند. این افسر روس -که اولگ پنکوفسکی نام داشت- نمی تواند آمریکایی ها را مجاب کند پس کمی بعد به آپارتمان یک تاجر کانادایی به نام وین در مسکو رفته و تقاضایش را تکرار می کند. وین که با پلیس سواره نظام کانادا در ارتباط بود پای ام.آی-6 را به قضیه می کشاند و در نهایت پنکوفسکی زیر کنترل مشترک ام.آی-6 و سیا درمی آید.

    پنکوفسکی جواهر سرویس جاسوسی بریتانیا به حساب می آمد و پس از جنگ جهانی دوم از سوی آمریکا و بریتانیا به عنوان مهمترین رخنه اطلاعاتی در شوروی محسوب می شد. او دقیقا در همان زمانی که روسها در حال تبدیل کوبا به یک زرادخانه هسته ای بودند هزاران سند درباره موشکهای روسی و توانایی های آنها در اختیار غرب قرار داد. همین اطلاعات بود که سبب شد عکسهای گرفته شده توسط هواپیماهای جاسوسی یو-2 به سرعت توسط کارشناسان موشکی غرب تحلیل شوند و همین اطلاعات بود که کندی را وادار کرد به روسها اولتیماتوم بدهد. او شواهدی برای کشف موشکهای روسی در کوبا ارائه کرد. هیچ جاسوسی نتوانسته بود برای دنیای غرب چنین اطلاعات ذی قیمت و به موقعی تهیه کند.

    هواپیمای جاسوسی یو 2

    در اواخر سال 1962 وین و پنکوفسکی توسط کا.گ.ب دستگیر شدند. پنکوفسکی محاکمه و اعدام شد و وین با چند تن از جاسوسان روسیه که در غرب زندانی شده بودند مبادله شد.

    اما داستان پنکوفسکی به همین جا ختم نشد. سالها بعد ادعاهای دیگری مطرح شد که داستان پنکوفسکی را به گونه ای دیگر نشان می داد. چندی بعد یک افسر اطلاعاتی دیگر روس با نام گوسنکو به آمریکایی ها پناهنده شد و اطلاع داد که روسها در همان اتاق سفارت آمریکا که پنکوفسکی به آمریکایی ها پیشنهاد جاسوسی داده بود میکروفن کارگذاشته بودند. آیا روسها از ابتدا می دانستند که پنکوفسکی قصد خیانت دارد؟ زمانی که او محاکمه شد ادعا شد که نواری از مذاکرات او با وین وجود دارد که در حمام و با شیرهای باز ضبط شده است. ظاهرا اولین بار که پنکوفسکی به وین مراجعه می کند هم روسها از جریان خبر داشته اند. اما اگر روسها از جاسوسی پنکوفسکی خبر داشتند پس چرا جلوی او را نگرفتند و اجازه دادند تا وی این همه اطلاعات محرمانه نظامی به غربی ها تحویل دهد؟ آیا مورد پنکوفسکی به همان برنامه تغذیه سرویسهای جاسوسی غرب با اطلاعات دروغ مربوط می شد.

    اطلاعات پنکوفسکی بیان می کرد که روسها توان ساخت موشکهای هسته ای قاره پیما را ندارند و تنها می توانند موشکهای بالستیک میان برد بسازند. آنها می خواستند غرب را متقاعد کنند که توان فنی کمتری نسبت به دنیای غرب دارند تا به دور از هیاهو و جنجال سلاح های قاره پیمای خود را گسترش دهند. این که روسها موشکهای میان بردشان را در کوبا نصب کردند به اظهارات پنکوفسکی –مبنی بر اینکه روسها توان ساخت موشکهای قاره پیما را ندارند- اعتبار می بخشید. هنوز دوران ماهواره های جاسوسی شروع نشده بود و غربی ها راهی برای آزمودن صحت اظهارات پنکوفسکی نداشتند. کندی فکر می کرد اگر روسها توانایی ساخت موشکهای قاره پیما را دارند چرا باید برای حمایت از کوبا موشکهای میان بردشان را در آن کشور مستقر کنند در حالیکه می توانستند با تهدید موشکای قاره پیما به همان نتیجه برسند. بعدها شواهدی به دست آمد که نشان می داد روسها بعضی موشکهای خود را به عمد منحرف کرده اند تا دقت آنها را پایین تر از آنچه غربی ها برآورد می کردند نشان دهند. ظاهرا روسها با اطمینان دادن به طرف مقابل از اینکه توانایی هسته ای کمتری دارند آنها را پای میز مذاکرات سالت 1 نشاندند. اطلاعات پنکوفسکی دنیای غرب را برای بیش از یک دهه به رخوت فروبرده بود.

    موشک بالستیک اتمی R-12 شوروی

    بحران موشکی کوبا در ظاهر یک آبروریزی برای کمونیستها بود. رسانه های غربی عقب نشینی خروشچف را در بوق و کرنا کردند اما حقیقت این است که این بازی برای خروشچف یک بازی برد-برد به حساب می آمد. شاید که در افکار عمومی آبرویی برای شوروی نمانده بود اما خروشچف از همین فرصت استفاده کرد و در معاملات پشت پرده خود با کندی از وی ضمانت گرفت که در قبال عقب کشیدن نیروهای موشکی خود از کوبا آمریکا هم صدمه ای به کوبا نزند. کوبا به صورت پایگاه کمونیسم در حیات خلوت آمریکا درآمد و این خود پیروزی بزرگی برای خروشچف به حساب می آمد.

    مک نامارا (وزیر دفاع ) و کندی ( رئیس جمهور )


    خروشچف پیروزی دیگری هم به دست آورد اما این پیروزی چندان شناخته شده نیست. او در مذاکرات مخفی خود با رقیب توانست آمریکا را مجاب کند به عوض جمع کردن موشکهای روسی از خاک کوبا آمریکا هم موشکهای ژوپتیرش را -که می توانستند مسکو را هدف قراردهند- از ترکیه و ایتالیا جمع آوری کند. رسانه های زیادی به این موفقیت روسها در طی این بحران نپرداخته اند و به ویژه در ایران ناشناخته مانده است اما خود این معامله به تنهایی دست آورد بزرگی برای دستگاه دیپلوماسی روسها محسوب می شود. آمریکا عملا قدرت نظامی روسها را به رسمیت شناخته بود.

    اما اینکه کا.گ.ب توانست با عملیات های فریب خود دنیای غرب را به زیر بکشد سوالی است که برای پاسخ دادن به آن نیاز به فکر کردن نیست.

    برای مطالعه بیشتر جریان معاملات مخفی روسها و آمریکایی ها در طی بحران موشکی کوبا می توانید اینجا را بخوانید. برای جریان اولگ پنکوفسکی هم از این منبع استفاده کرده ام:

    پیتر رایت- شناسایی و شکار جاسوس چاپ نهم 1374-ترجمه محسن اشرفی صفحات316 الی 328

    شورای امنیت ملی ایالات متحده آرشیوهای خود را درباره جریان بحران موشکی کوبا در معرض دید عموم قرار داده است. دوستان می توانند انواع فایلهای صوتی (حتی مذاکرات امنیتی کندی و مشاورانش)،عکسهای گرفته شده از مواضع موشکی روسها در کوبا، اسناد و مدارک  سیا و دیگر سازمانهای درگیر و روزشمار وقایع را در اینجا پیداکننند.


    فیلمی از سخنرانی تلویزیونی جان اف کندی( یکی از روئسای سابق ریاست جمهوری امریکا ) در واکتش به بحران کوبا که دستور بستن راه ورود کشتی های شوروی به کوبا را داد.

    در یوتیوب:

    []

    دریافت فیلم Download


    کندی درحال امضای دستور جلوگیری از تحویل سلاحهای هجومی به کوبا


    جان اف کندی و نیکیتا خروشچف

    رضا کیانی موحد
    با همراهی محمدحسین پاز

    در صورت استفاده در سایر وبلاگها و سایتها لینک مطلب در Wars and history و نام نویسنده و یا مترجم را ذکر کنید.



    عملیات فورتیتود شمالی نمونه ای از عملیات فریب استراتژیکی در جنگ جهانی دوم





    آخرین ویرایش: جمعه 31 تیر 1390 11:32 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • سه شنبه 20 اردیبهشت 1390 04:54 ب.ظ نظرات ()
    مورد کنستانتین وولکوف(Konstantin Volkov)

    در سال 1945 یکی از معاونین کنسول شوروی سابق در استانبول با کنسولگری بریتانیا در این شهر ارتباط برقرارکرد. او اظهار کرد که حاضر است در دریافت ازای 27هزار دلار به غرب پناهنده شود و نام 314جاسوس شوروی در ترکیه و 250 جاسوس شوروی در بریتانیا را لو بدهد. از همه مهمتر او اعلام کرد که تو دو جاسوس عالی رتبه شوروی در وزارت امور خارجه شوروی و یک نفر دیگر را در سرویس جاسوسی خارجی این کشور(سازمان ام.آی.6) می شناسد.
    وولکوف سه هفته به بریتانیا فرصت داد و در خواست کرد که اطلاعات مربوط به او را توسط مخابرات سیمی به لندن نفرستند چرا که روسها رمزهای دیپلماتیک بریتانیا را شکسته اند. پرونده او توسط پیک دیپلماتیک به لندن فرستاده شد و به دست رییس بخش ضدجاسوسی در امور شوروی سازمان ام.آی.6 یعنی کیم فیلبی رسید. فیلبی درخواست کرد که شخصا به استانبول پرواز کند ولی پرواز خود را به تأخیر انداخت و بعد از آن وولکوف دیگر دیده نشد. آخرین بار ترکها او و همسرش را در حالیکه بر روی برانکاری بسته شده بودند و به یک هواپیمای روسی حمل می شدند دیدند.
    اما واقعیتی که تا سالها بعد هیچ کس از آن خبر نداشت این بود که خود کیم فیلبی از سالها قبل جاسوس روسها بود و همان جاسوس عالی رتبه ای بود که در سرویس جاسوسی بریتانیا رخنه کرده بود و از بخت بد وولکوف پرونده او به دستش افتاد. فیلبی بلافاصله رابطان روس خود را در جریان پناهنده شدن وولکوف قرارداد و آنها قبل از اینکه وولکوف بتواند ضربه ای مهلک به سرویسهای اطلاعاتی شوروی وارد کند او را از میان برداشتند.
    سالها بعد فیلبی به شوروی سابق پناهنده شد و مورد وولکوف را یکی از کثیف ترین کارهایی که انجام داده بود برشمرد.



    کیم فیلبی رئیس بخش ضد جاسوسی سازمان امنیت انگلستان ام.ای.6 که خود جاسوس شوروی بود و بعدها به شوروی گریخت.


    برداشت آزاد از کتاب شناسایی و شکار جاسوس نوشته پیتر رایت انتشارات اطلاعات چاپ اول ترجمه محسن اشرفی صفحات 363-364


    در صورت استفاده در سایر وبلاگها و سایتها لینک مطلب در Wars and history و نام نویسنده و یا مترجم را ذکر کنید.

    آخرین ویرایش: سه شنبه 20 اردیبهشت 1390 11:17 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 3 1 2 3