جنگها و تاریخ

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

جنگ مدیا

← آمار وب سایت

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


Think,Befor We Act

/ساعتی در خود نگر تا كیستی/ از كجائی وز چه جائی چیستی/ در جهان بهر چه عمری زیستی/ جمع هستی را بزن بر نیستی

الکیمیاوی


همان طور که در جواب یکی از کامنتها گفتم در سوریه اوضاع شیر تو شیر است و نمی توان درباره ی هیچ موردی با قطعیت صحبت کرد.

فعلا هر دو طرف ماجرا انگشت اتهام خود را در باب حمله ی شیمیایی هفته ی گذشته (و همین طور حملات شیمیایی چند ماه قبل) ب سمت طرف مقابل نشانه رفته اند. اما نکته ی جالب برای من این است که اصلا این تسلیحات شیمیایی در سوریه چکار می کنند؟ سناریوهای زیر به فکر من می رسند:

الف- سلاح های شیمیایی را قبل از این شورشها بشار اسد خریده تا با آن به حساب دشمنان سوریه برسد.

ب- سلاح های شیمیایی را قبل از این شورشها بشار اسد در داخل کشورش ساخته تا بعدا به حساب دشمنانش برسد.

ج- سلاح های شیمیایی را بشار اسد بعد از آغاز شورشها خریده تا به حساب شورشی ها برسد.

د- سلاح های شیمیایی را بشار اسد بعد از آغاز درگیری ها در داخل کشورش ساخته تا به حساب شورشی ها برسد.

ه- سلاح های شیمیایی را شورشی ها قبل از آغاز درگیری ها خریده اند تا به حساب بشار اسد برسند.

و- سلاح های شیمیایی را شورشی ها بعد از آغاز درگیری ها در داخل سوریه ساخته اند تا به حساب بشار اسد برسند.

ز- سلاح های شیمایی را شورشی ها بعد از آغاز درگیریها از ارتش سوریه کش رفته اند تا به حساب بشار اسد برسند.

ح- سلاح های شیمیایی را نه رژیم بشار اسد بکار برده و نه شورشی ها بلکه یک نیروی سوم از آنها استفاده کرده است.

حال به تحلیل سناریوهای بالا بپردازیم:

الف- اولا که خرید و فروش این سلاح ها ممنوع است. اگر این فرض درست باشد سوال این است بشار اسد سلاح های شیمیایی را  از کدام کشور خریده است و اینکه چگونه رژیمهای مراقبتی که در جهان موجوداند تا به حال اشاره ای به این معاملات نکرده اند؟ البته سوال مهمتری هم هست: کدام دشمن؟ سوریه با اردن هم مشکل خاصی ندارد. رژیم السید الرئیس صدام حسین التکریتی هم که ده سالی هست از بین رفته است. ترکیه هم که عضو پیمان ناتو است و بعید می دانم که سوریه بخواهد برعلیه یک عضو پیمان ناتو از سلاح های شیمیایی استفاده کند. می ماند اسرائیل . اگر تاریخ سوریه را از سال 1973(آخرین جنگ سوریه و اسرائیل) خوانده باشید متوجه می شوید که در عرض این چهل سال حتی یک گلوله از سوی سوریه به سمت اسرائیل شلیک نشده است. یعنی سوریه به صورت ضمنی الحاق جولان به خاک اسرائیل را پذیرفته است چون نه تلاش نظامی و نه تلاش دیپلماتیک برای به دست آوردن مجدد آن به عمل نمی آورد. حالا فرض کنیم که اصلا اسرائیل به سوریه حمله کرد و سوریه خواست که با این تسلیحات از خودش دفاع کند. یعنی واقعا بشار اسد جرأت استفاده از سلاح های شیمیایی را برعلیه ملیجک آمریکا در منطقه داشته یا دارد؟ اگر هم سوریه از سلاح شیمیایی برعلیه اسرائیل استفاده کند نباید نگران تلافی اسرائیل (که به هرحال چند ده تایی کلاهک هسته ای دارد) باشد؟ فرض خرید و انبار کردن سلاح های شیمیایی توسط رژیم بشار اسد برای جنگ برعلیه دشمنانش با هیچ منطقی نمی خواند.

ب- سوالی که در این فرض مطرح می شود این است که سوریه توان ساخت داخلی این سلاح ها را ازکجا به دست آورده است. عراق که هم از نظر علمی و هم از نظر قدرت اقتصادی توانی چند برابر سوریه داشت در زمان صدام برای ساخت داخلی این سلاح ها سالها وقت صرف کرد. سوریه بدون کمک گرفتن از خارج چگونه توانسته در داخل کشورش سلاح های شیمیایی را بسازد؟ درباره ی این سلاح ها تنها ساختن مسئله نیست بلکه بکارگیری این سلاح ها هم مشکلات زیادی به همراه دارد. گلوله های توپ یا بمبهای هواپرتاب خاصی باید ساخته شوند تا بتوانند سلاح های شیمایی را پرتاب کنند. عراق بعد از 7 سال جنگ با ایران (که تقریبا از همان روز اول از سلاح های شیمیایی استفاده می کرد) تنها در سال آخر جنگ توانست به صورت بهینه از سلاح های شیمیایی خود استفاده کند. ذخیره کردن این مواد هم خطرات و معضلات فنی خود را دارد و باید برای آن تمهیدات فنی اندیشید که بعید است سوریه توان فنی کافی برای حل این معضلات را داشته باشد.

اگر سوریه این سلاح ها را کمک گرفتن از کشورهای خارجی ساخته باید پرسید کدام کشور و به چه دلیل تکنولوژی ساخت سلاح های شیمیایی را به سوریه منتقل کرده است و هدف از ان چه بوده است؟ اینها سوالاتی است که ناظران تحولات سوریه باید مطرح بکنند.

ج و د- هر دو فرض به قدری دور از ذهن هستند که می توان آنها را کنار گذاشت. زمانی که شورشهای سوریه آغازشدن بشار اسد هیچ وقت فکر نمی کرد که یک شورش شهری تبدیل به یک جنگ داخلی گسترده بشود. بعید است که رژیم سوریه برای مقابله با شورشیانی که جا و مکان مشخصی ندارند نسبت به تهیه ی سلاح های شیمیایی اقدام کرده باشد.

ه- این فرض را فقط می توان با تئوری توطئه توجیه کرد. یعنی شورشیان قبل از آغاز شورشها قصد داشتند که چنین سلاح هایی را بکار بگیرند و رفته اند آن را تهیه کرده اند. به فرض که این مورد صحیح باشد بازهم سوالی که مطرح می شود این است که ازکجا چنین سلاح هایی را خریده اند؟ کدام سیاستمدار عاقلی دست چنین آدمهایی سلاح شیمیایی می دهد؟

و- این مورد که دیگر با هیچ عقلی جور در نمی آید.

ز- اگر ادعای بشار اسد صحیح باشد و سلاح های شیمیایی را شورشیان بکاربرده باشند این فرض صحیح ترین فرض است.

ح- تحلیل این فرض را برعهده ی خودتان می گذارم.

درانتها جمع بندی من این است که سلاح های شیمیایی را سوریه یک زمانی (احتمالا در زمان حافظ اسد) به عنوان سلاح های بازدارند در برابر تهاجم اسرائیل خریده و انبار کرده است. نفس این کار ممنوع بوده است و رژیم سوریه باید به خاطر انجام دادن آن در دادگاه های بین المللی پاسخگو باشد و تاوان پس بدهد.

بعد از آغاز شورشها هم دو حالت بیشتر ممکن نیست. در حالت اول این سلاح ها را بعضی از ارتشیان خودسر(تعبیر وزارت اطلاعات در جریان قتلهای زنجیره ای) سوریه برعلیه مردم بکاربرده اند که در این صورت خوش به حال روسیه و چین و ایران. در حالت دوم این سلاح ها شورشیان از انبارهای ارتش سوریه دزدیده اند و بکار برده اند که خوش به حال ترکیه و قطر و عربستان سعودی.

اتحاد نامقدس قسمت دوم؛اتحاد فرانسه-عثمانی



در قسمت اول این سلسله مباحث بیان کردیم که در طول تاریخ همواره این رسم نبوده که کشورها (یا حاکمانی) با مذهب یکسان بر علیه یک کشور (یا حکمروای) دیگر متحد شوند. گاه نیز فرصتهایی پیش می آمد که دو فرمانروا با دو مذهب مخالف بر علیه فرمانروایی دیگر که با یکی از آنها هم مذهب بود متحد می شدند.

در اروپای قرن شانزدهم امپراطوری هابزبورگ قدرت اول قاره به حساب می آمد. این امپراطوری از به ارث رسیدن مناطق گوناگونی در ایتالیا، اتریش، اسپانیا و هلند به یک نفر ،شارل پنجم، تشکیل شده بود. قدرت گرفتن هابزبورگها به قدری برای فرانسه هراس آور بود که پادشاهان فرانسه برای مشغول کردن و محصور کردن آنها حاضر به هر کاری بودند. محاصره شدن فرانسه از دو طرف (اسپانیا و اتریش) از دیدگاه استراتژیک وضعیت وخیمی را برای فرانسه رقم زده بود و فرمانروایان فرانسه با امید به اینکه فشار ترکهای عثمانی در مرکز اروپا سبب خواهد شد تا از فشار هابزبورگها بر فرانسه کاسته شود به سمت اتحاد با ترکها حرکت کردند.

File:Empire-Roman-Emperor-Charles-V.jpg

زمینهایی که شارل از اجدادش به ارث برد

توسعه طلبی ارضی عثمانی در طی قرون چهاردهم تا شانزدهم و وارد شدن آنها به بالکان آنها را به صورت همآوردی جدی برای امپراطوری مقدس رم درآورده بود. این دو قدرت خود را در بهره برداری از بالکان محق می دانستند و منافع ملی خود را در احاطه بر این نقطه از جهان تعریف کرده بودند. البته عثمانی خود را محدود به بالکان نکرده بود و از هر فرصتی برای رسیدن به قلب اروپا استفاده می کرد. به همین دلیل بود که وقتی فرانسه به سمت اتحاد با عثمانی حرکت کرد ترکها با آغوش باز از آنها استقبال کردند. این اتحاد در دنیای مسیحیت با نام "اتحادیه نامقدس" معروف شد و تقریبا تا زمان حمله ی ناپلئون به مصر برقرار بود.


File:Ottoman empire.svg

متصرفات عثمانی از قرن پانزدهم تا هفدهم میلادی

ظاهرا اولین تماس بین دو کشور در زمان لویی یازدهم و با فرستادن سفیری از جانب بایزید دوم صورت گرفت. همانطور که ذکر شد در همین دوران رقیب قدرتمند بایزید ،تیمورلنگ، به دنبال متحدی در میان کشورهای اروپایی می گشت. به هرحال لویی یازدهم از ملاقات سفیر بایزید خودداری کرد و تلاشهای دیپلماتیک ترکها را ناکام گذاشت.

پس از اینکه فرانسیس اول به پادشاهی فرانسه رسید تصمیم گرفت که به مقابله ی مستقیم با شارل پنجم بپردازد. فرانسیس خود را دارای حقوق قانونی نسبت به پادشاهی قسمتهایی از شمال ایتالیا می دانست و تصمیم گرفت که حق خود را با توسل به زور به دست آورد. به هر صورت شارل در ایتالیا نقاط اتکای فروانی داشت و می توانست تهاجمهای فرانسه را ناکام بگذارد.


Francis1-1.jpg

فرانسیس اول


Titian - Portrait of Charles V Seated - WGA22964.jpg

شارل پنجم امپراطور روم مقدس


فرانسیس اول ،که به دنبال متحدی بر علیه هابزبورگهای می گشت، بین سالهای 1522 تا 1525 سفرایی به جانب لهستان و مجارستان ارسال کرد. در نتیجه ی این اقدامات در سال 1524 اتحادی بین فرانسیس اول و زیگیزموند اول ،شاه لهستان، صورت گرفت.

هنوز مدتی از این اتحاد نگذشته بود که فرانسیس اول در نبر پاویا(24 فوریه 1525) از شارل پنجم شکست سختی خورد و خودش نیز اسیر شد. پس از چند ماه اسارت، فرانسیس ناچار شد تا بر سر میز مذاکره بنشیند و شارل یک صلح کارتاژی را بر او تحمیل کرد. فرانسیس اول معاهده ی پاریس را امضا کرد و رسما دوکنشین بورگوندی و شارولایز را به شارل واگذار کرد و از ادعاهای خود در ایتالیا چشم پوشی کرد. البته فرانسیس به هیچ وجه قصد نداشت که به مفاد این معاهده وفادار بماند و در کمین فرصتی بود تا دوباره با شارل سرشاخ شود. به هر صورت قدرت نظامی کوبنده ی هابزبورگها فرانسیس را مجبور کرد تا به دنبال متحدی خارج از قدرتهای اروپایی آن زمان بگردد؛ سلطان سلیمان قانونی.


File:Imperial Circles 1512 en.png

امپراطوری مقدس روم در سال 1512

File:Western Europe in the Time of Charles V (1525).png

نقشه ی اروپا پس از جنگ پاویا

فرانسیس برای اینکه زهر مخالفان داخلی اش را بگیرد توافقنامه ای درباره ی کاپیتولاسیون مردمش در سرزمین فلسطین،که آن زمان تحت سلطه ی عثمانی بود، با سلطان سلیمان امضا کرد تا هدف خود از نزدیک شدن به مسلمانان را حفاظت از مسیحیانی که تحت سلطه ی عثمانی زندگی می کردند جلوه دهد.  تجار فرانسوی ،از قِبَل این توافقنامه، از امتیازهای فراوانی در خاک عثمانی برخوردار شدند. از سوی دیگر اتحاد با فرانسه سبب می شد که وجه ی عثمانی در بین کشورهای اروپایی بالا برود و نفوذ سیاسی این کشور ،به عنوان متحد اصلی یکی از قدرتهای بزرگ، افزایش پیداکند.

فعالیتهای دیپلماتیک فرانسه سلیمان را در حمله سال 1526 به مجارستان تشویق کرد و نتیجه ی عملیات نظامی سلیمان شکست سنگین مجارها در نبرد معروف موهاکس بود.


EmperorSuleiman.jpg

سلیمان قانونی

اما در نهایت فرانسیس اول دوباره از شارل شکست خورد و در سال 1529 ناچار به امضای قرار داد پیا د دامس شد. سلیمان به تحرکات نظامی خود ادامه داد و در سال 1529 ،و بعدتر در سال 1532، وین ،پایتخت شارل، را محاصره کرد.

ادامه دارد...

رضاکیانی موحد


ادامه ی قسمت دوم


انتهای قسمت دوم

یادداشتهای من درباره ی انتخابات؛ قسمت هشتم


یادداشت اول

یادداشت دوم

یادداشت سوم

یادداشت چهارم

یادداشت پنجم

یادداشت ششم

یادداشت هفتم

رسیدیم به این نکته که از جمله شرایط اصلی حضور در انتخابات به عنوان کاندیدا این است که هر کاندیدا وابستگی سیاسی به حزب و گروه و دسته ی خاصی داشته باشد و به قولی نامزد رسمی احزاب و دسته جات سیاسی باشد. اما پیش شرط این مسئله در این است که اصلا حزب و دسته ی سیاسی در کشور وجود داشته باشد. دموکراسی را علاوه بر همان تعبیر سطحی حکومت مردم بر مردم می توان با عبارت حکیمانه تر مجالی برای گردش نخبگان نیز تفسیر کرد. به عبارتی در یک ساز و کار دموکراتیک احزاب فرصت دارند تا در یک فرصت زمانی محدود، توان مدیریتی خود را در رفع مشکلات جامعه و پیشبرد اهداف حزبی خود به محک آزمون می گذارند. واضح است که در طی این زمان ،که بسته به نوع کشورهای دموکراتیک طول آن کم و زیاد می شود، مشکلات و چالش های پیش بینی نشده ای هم رویاروی دولت برآمده از رای مردم خواهد بود. در انتهای دوره، مردم با جمع بندی خود درباره ی عملکرد حزبی که مسئول تشکیل دولت بوده به پای صندوق های رای بازمی گردند تا اگر از دوره ی قبلی راضی بودند بازهم به کاندیدای همان حزب رای دهند و اگر هم از مدیریت آنها راضی نبوند به احزاب دیگر رای بدهند.

حالا اگر در کشوری اصلا حزب به معنای واقعی وجود نداشته باشد ،یا اینکه فقط یک حزب رسمی و قانونی وجود داشته باشد، گردش نخبگان چیزی جز باد هوا نخواهد بود.

در صورت اول هر مدیری می تواند اشتباهاتش را به گردن ابر و باد و مه و خورشید و فلک بیاندازد و در صورت دوم کدام گردش نخبگان قرار است در کشوری صورت بگیرد اگر رییس جمهور جایش را مثلا با نخست وزیر عوض کند و پس از چند سال دوباره این به جای آن و آن به جای این بنشیند؟

یک حزب از نظر من ،نه تعریف رسمی آن در دایره المعارفهای سیاسی، دسته ای از افراد هستند که گرد هم آمده اند و:

1.     پس زمینه ی فکری مشترکی دارند. مثلا نمی شود در حزب کمونیست کسانی عضو شوند که طرفدار مسلک لیبرال دموکراسی هستند یا در احزاب سوسیال دموکرات کسانی وارد شوند که فاشیست هستند.

2.     اصول اساسی اعتقادی و مدیریتی حزب در مرامنامه ی خود ذکر کرده اند. هر کسی با خواندن این اصول متوجه آن پس زمینه ی فکری مشترک می شود و می فهمد که با این افراد در اصول موافق است یا مخالف.

3.     در همه ی سطوح عضو گیری می کنند. یک حزب واقعی خود را به مرکز کشور یا مراکز استان محدود نمی کند بلکه شروع به کادر سازی از سطوح پایین جامعه در روستاها و شهرهای کوچک می کند. شاید از این نظر در کشور ما حزب توده یک نمونه ی موفق باشد که دارای سازمانهایی برای عضوگیری در سطوح مختلف جامعه (دانش آموزی، دانشجویی، کارگری، نظامی و...) بود.

4.     برنامه ریزی می کنند. حزب واقعی با توجه به پراکندگی اعضایش برای تمامی واحدهای جامعه برنامه ریزی می کند. یعنی اگر حزبی در یک روستای کوچک ده نفر عضو داشته باشد این ده نفر به عنوان نمایندگان عضو حزب در جامعه ی خود در صدد برنامه ریزی برای رفع مشکلات همان جامعه ی کوچک برمی آیند، در شهرهای کوچک و متوسط و بزرگ هم به هکذا، در سطح مدیریت کلان کشور هم به هکذا. حزبی که برای اصلاح وضع موجود برنامه نداشته باشد اصلا حزب نیست. به قول صدا و سیمای خودمان "گروهک" نام مناسبی برای این دسته از احزاب است که تنها به فکر بدست گرفتن اهرم  های قدرت هستند نه رفع مشکلات جامعه.

5.     پول خرج می کنند. در آمد یک حزب باید از محل حق عضویت اعضای آن باشد. اگر کسی خواست که به عنوان حامی مالی (اسپانسر) یک حزب کمک مالی یا غیر مالی (ساختمان، ماشین، تجهیزات اداری و...) در اختیار حزبی قرار دهد باید این کمکها کاملا آشکار بوده و در دفاتر مالی احزاب ثبت شود. داشتن سلامت مالی باید در صدر اولویتهای رای دهندگان برای تصمیم گیری درباره ی احزاب باشد.

6.     کار گروهی می کنند. اعضای یک حزب هم باید به گونه ای تربیت شوند که کار گروهی بکنند. تکروی، مرده خوری، ساخت و پاخت، دور زدن دیگران، فرصت طلبی و ....  در یک حزب واقعی جایی ندارد.

7.     برای رسیدن به قدرت گام برمی دارند. یعنی برنامه ریزی حزب باید در جهت به دست آوردن کرسی های قدرت( شورای ده، شورای شهر، مجلس نمایندگان، مجلس خبرگان، مجلس سنا، ریاست جمهوری یا ریاست کابینه) باشد. فقط با رسیدن به قدرت است که یک حزب می تواند اهرم های قانونی لازم را برای اجرای برنامه هایش (همان برنامه هایی که از سطح روستا تا سطح کشور نوشته شده بود) بدست آورد.

8.     رسانه های جمعی دارند. یک حزب برای نشر افکار و عقاید و روشهایش (مورد دوم و هفتم)، عضو گیری از جامعه (مورد سوم) و دفاع از عملکردش (در صورتی که در رای قدرت باشد) حتما باید دارای یک روزنامه رسمی (یا در صورت امکان شبکه ی رادیویی، تلویزیونی و...) باشد.

9.     برای رسیدن به قدرت (یا نشان دادن) از اقدامات قانونی استفاده می کنند. روشهایی مانند چسباندن پلاکارد، پخش روزنامه، میتینگ سیاسی، راهپیمایی های مسالمت آمیز و تجمع های اعتراضی از نظر من قانونی و روشهایی مانند به دست گرفتن چماق، با ماشین توی خیابان بوق زدن، راهپیمایی خشونت آمیز، درگیری با نیروهای حافظ قانون از نظر من روشهای غیرقانونی هستند.

همان طور که قبلا گفتم به یمن پیروزی انقلاب 57 ایران اسلامی امروزه دموکراتیک ترین کشور جهان است. مواردی را که در بالا فهرست کردم می توانید با احزاب سیاسی امروز ایران(کارگزاران، مشارکت، ....) مقایسه کنید و به صدق عرایضم پی ببرید. خوشبختانه تقریبا تمام گروه ها و دسته های سیاسی که در ایران فعالیت می کنند تمام شرایط بالا را دارند. هر کشور دیگری هم که دنباله روی مشی سیاسی جاری در ایران باشد می تواند یک دموکراسی واقعی را در عمل پیاده کند و گرنه که همان طور که مثال زدم تا قیام قیامت رئیس جمهور جایش را با نخست وزیر عوض می کند و بالعکس.

یاد داشت های من درباره ی دموکراسی؛ قسمت هفتم


یادداشت اول

یادداشت دوم

یادداشت سوم

یادداشت چهارم

یادداشت پنجم

یادداشت ششم

بحث درباره ی شرایط انتخاب شوندگان را با وابستگی به گروه ها و دسته های سیاسی ادامه می دهیم. برخلاف آنچه که بیشتر مردم ما فکر می کنند وابستگی به یک گروه یا حزب سیاسی نه تنها نقطه ی منفی در کارنامه ی کاندیداها (شورای شهر، مجالس ملی، ریاست جمهوری) محسوب نمی شود بلکه بزرگترین نقطه ی قوت کاندیدا است.

وابستگی به یک حزب سبب می شود تا پیشینه ی فکری کاندیدا برای رای دهندگان زودتر معلوم شود. در دنیای پر سرعت امروزی ممکن نیست که تمام رای دهندگان بروند و گذشته ی یک کاندیدا را با رجوع به آرشیو روزنامه ها و رسانه های گروهی استخراج کنند. اگر کاندیدایی وابسته به یک گروه راست باشد با در نظر گرفتن سابقه ی گروه ش می توان وضعیت پس زمینه ی فکری شخص را حدس زد و با تقریب خوبی آنچه که در آینده انجام خواهد داد پیش بینی کرد. در نهایت نباید فراموش کنیم که تمامی فرآیند رای گیری بر پایه ی همین پیش بینی ها قرار دارد. من پیش بینی می کنم که کاندیدای الف نیازهای (فکری، روحی ، روانی، اقتصادی، امنیتی و...) من را بهتر از کاندیدای ب یا کاندیدای جیم برآورده می کند. پس به احتمال زیاد رای من کاندیدای الف خواهد بود(مگر اینکه در روزهای آخر کاندیداهای دیگر پرونده ی الف را بریزند بر روی دایره). بر همین اساس ممکن است مثلا شخصی که با طبقات پولدار جامعه وابستگی بیشتری داشته باشد به کاندیدای ب رای بدهد و رای دهنده ای که با طبقات مذهبی جامعه احساس نزدیکی می کند به کاندیدای جیم رای بدهد. اگر بنده و شما نتوانیم عملکرد کاندیداهای محترم را پیش بینی کنیم چگونه از ما انتظار می رود که در انتخابات بهترین گزینه (از دید خودمان) را انتخاب کنیم. منی که اسم در فلان دهستان یا شهرستان زندگی می کنم و حتی اسم دکتر احمدی نژاد را هم نشنیده ام(منظور انتخابات 84 است البته) از کجا بتوانم تشخیص بدهم که ایشان قرار است ورود خانمها به استادیوم فوتبال را آزاد می کند؟ آیا من کشاورز شصت ساله می توانم وقت بگذارم و بروم و پروفایل هشت نفر را با دقت بخوانم تا بتوانم یکی از آنها را برگزینم؟ اصلا این قضیه عملی هست؟

حال اگر کاندیدایی بیاید و بگوید وابسته به هیچ گروه سیاسی نیست چند مسئله روی داده است:

1.     دماغ کاندیدای محترم شروع به دراز شدن می کند. مگر می شود کسی هیچ وابستگی به هیچ گروه یا حزب سیاسی نداشته باشد و در فرآیند انتخابات شرکت کند؟ این امر تنها زمانی امکان دارد که با انتخابات شورای ده سر و کار داشته باشیم که کاندیداها قول آب و علف قرار است بدهند.

2.     کاندیدای محترم در حال گل آلود کردن آب است( اگر از واژه نامه های سیاسی اخیر استفاده کنیم قصد دارد چراغ خاموش حرکت کند) که از دو حال خارج نیست.

3.     یا کاندیدای محترم از وابستگی به حزب و دسته ی سیاسی مورد علاقه اش شرمنده است که این هم احتمالا به دلیل عملکرد منفی این حزب در گذشته بوده است. ایشان قصد دارد که برنامه ی (سیاسی یا اقتصادی) خاصی را در جامعه اجرا کند ولی با توجه به دیدگاه منفی که مردم نسبت به حزبش دارند قصد دارد که نام حزب خود را از سردر این برنامه بردارد تا واکنش منفی کمتری در جامعه ایجاد شود.

4.     یا اینکه کاندیدای محترم قصد دارد که تک خوری کند و پس از رسیدن به قدرت با این جمله که "من وامدار هیچ گروه سیاسی نیستم" پسر خاله و پدر خانم آقازاده اش و دیگر فک و فامیلش را بر سر کار بیاورد.

پس نتیجه می گیریم برای رسیدن به یک دموکراسی واقعی نه تنها باید از وابستگی حزبی کاندیداها استقبال کنیم بلکه باید به صورت قانونی از شرکت کردن کسانی که عضو احزاب و دسته های سیاسی نیستند در فرآیند انتخابات جلوگیری کنیم.

اگر این کار صورت بگیرد هر حزب و دسته ی سیاسی مجبور است که با جمع بندی های درون حزبی بهترین (به قول حضرت آیت الله مصباح یزدی اصلح) فردی که در مجموعه ی خود دارد برای انتخابات معرفی کند و تا آخر فرآیند انتنخابات هم از وی دفاع کند. نتیجه ی بی توجهی به این اصل بدیهی این است که می بینید در ایران کاندیداهای محترم ائتلاف می کنند بعد هم مثل آب خوردن زیر قول و قرارهایشان می زنند. واقعا من نمی دانم وقتی آقایان حتی چند ماه حاضر نیستند بر سر حرف خودشان بمانند و خودشان به خودشان اعتماد ندارند ما مردم چگونه باید به آنها اعتماد کنیم و یکی از آنها را به مدت 4 سال به عنوان ارشدترین مدیر اجرایی کشور انتخاب کنیم؟

در صورتی که وابستگی به احزاب برای کاندیداها اجباری شود به جای اینکه مردم بین 8 کاندیدا (که 90 درصد حرفهایشان هم یکی هست و هیچ کدام هم سابقه ی اجرایی موفقی نداشته اند) سرگردان شوند خیلی راحت می توانند بین 2 یا حداکثر  3 نفر دست به انتخاب بزنند.

مزیت دیگری که در پیشنهاد حقیر مستتر است در این نکته است که این صف مسخره ی جلوی وزارت کشور برای نام نویسی خود به خود جمع می شود و دیگر هیچ گوساله ای به قصد تحقیر نظام مقدس جمهوری اسلامی نمی تواند سرش را بیاندازد پایین و در زمان نام نویسی برود و در وزارت کشور خود را کاندید کند و بعد هم رو کند به دوربین صدا و سیما و با پر رویی  بگوید: کیک زرد را می آوریم سر سفره همه با هم می خوریم.(این هم از آن دسته آدمهایی است که باید یک تیر توی مغز پوکش خالی کرد.)

از طرف دیگر بار شورای محترم نگهبان (که نظارت استصوابی بر کاندیداها را به حق وظیفه ی مذهبی و وجدانی و قانونی خود می داند) هم کمتر می شود و به جای اینکه بروند و کلی وقت تلف کنند که پروفایل امثال آقایان رفسنجانی و رحیم مشایی زیر و رو کنند تا آنها را رد صلاحیت کنند به کارهای مهمتر خود می رسند.

یادداشتهای من درباره ی دموکراسی؛قسمت ششم


یادداشت اول

یادداشت دوم

یادداشت سوم

یادداشت چهارم

یادداشت پنجم


در قسمت های قبلی این سلسله مطالب با استفاده از غربال ارتاتوستون نشان دادیم که اگر به دنبال یک دموکراسی کارآمد هستیم که بتواند مشکلات کشور را حل بکند در بخش انتخاب کنندگان باید تنها به طبقات ممتاز و نخبه ی جامعه(elite) اجازه ی ورود به جایگاه های رأی گیری را بدهیم. وگرنه اگر قرار است در یک رژیم دموکراتیک فی المثل دکتر مسعود نیلی یک رأی و من بی سواد هم یک رأی داشته باشم همان بهتر که در یک نظام دیکتاتوری زندگی کنیم. البته می توان تمامی مردم را در رای گیری شرکت داد به این شرط که برای رأی آنها وزن قائل شویم(مشابه دروس دانشگاهی) و مثلا رأی یک استاد دانشگاه یا مدیر یک کارخانه 4 یا 5 برابر رأی یک کارگر شهرداری ارزش داشته باشد.

اما از بحث انتخاب کنندگان که بگذریم وارد بحث انتخاب شوندگان می شویم. حقیقت این است که درخت دموکراسی در معرض آفات زیادی قرار دارد. هرچند که از این آفات نمی شود همیشه اجتناب کرد اما یک سیستم دموکراتیک باید به گونه ای طراحی شود که امکان آفت زدگی در آن به حداقل برسد تا کمترین آسیب به مدیریت کشور وارد شود.

یکی از انواع کرمهایی که درخت دموکراسی را از درون تهی می کنند و آن را فاسد می کنند افرادی هستند که فکر می کنند دموکراسی نردبانی است برای رسیدن به قدرت در صورتیکه در حقیقت دموکراسی وسیله ای است تا مردم با استفاده از روش آزمون و خطا بهترین زمامداران موجود در جامعه ی خود را به مدیریت برگزینند. از این رو این گونه افراد به مقوله ی دموکراسی نگاهی ابزاری دارند. بسیاری از این افراد اصلا به خود دموکراسی معتقد نیستند و تنها منتظر فرصتی هستند تا با بالارفتن از پله های نردبان قدرت نردبان را با لگدی به کنار بیاندازند. تجربه ی جمهوری وایمار و سرنوشت ملت آلمان پس از به قدرت رساندن هیتلر همواره پیش روی ما است. بر روی کار آمدن افراد پوپولیسم (مانند بعضی زمامداران فعلی آمریکای لاتین) تنها به خشک شدن درخت دموکراسی خواهد انجامید.


یادداشت هفتم



 
  • تعداد صفحات :15
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • ...  
 

درباره وب سایت

Wars & History
رضا کیانی موحد - محمدحسین پاز
مدیر وب سایت :

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان