منوی اصلی
جنگها و تاریخ
  • شنبه 10 خرداد 1393 08:44 ق.ظ نظرات ()
    دوستان اگر به خاطر داشته باشند سال پیش در چنین ایامی یادداشتهایی درباره ی دموکراسی در اینجا گذاشتیم که متاسفانه به دلیل کثرت مشغله ناتمام ماندند. امروز برای تکمیل بحث قسمتهایی از مصاحبه های حضرت آیت الله العظمی خمینی ،بنیانگذار کبیر انقلاب اسلامی، را که مربوط به دموکراسی دینی هستند به عنوان شاهد ارائه می کنیم. آشکار است که این جملات داهیانه بهترین توضیح و تفسیر و توشیح درباره ی "دموکراسی دینی" می باشند.

    -«اسلام بزرگ تمام تبعیض ها را محکوم نموده و برای هیچ گروهی ویژگی خاصی قرار نداده، و تقوا و تعهد به اسلام، تنها کرامت انسانها است و در پناه اسلام و جمهوری اسلامی حق اداره امور داخلی و محلی و رفع هرگونه تبعیض فرهنگی و اقتصادی و سیاسی متعلق به تمام قشرهای ملت است»./ صحیفه امام، ج 11، ص 56 پیام به خواهران و برادران کرد 26/8/58.

     

    -«اسلام آمده است که بگوید همه نژادها با هم اند، هیچ کدام بر هیچ کدام تفوق ندارند، نه عرب بر عجم و نه عجم بر عرب و نه ترک بر هیچ یک از اینها و نه هیچ نژادی بر دیگری و نه سفید بر سیاه و نه سیاه بر سفید، هیچ کدام بر دیگری فضلیت ندارند. »/صحیفه امام، ج 13، ص 88، سخنرانی درجمع اعضای کنگره آزادی قدس 18/5/59 .

     

    "حقوق مردم خصوصا اقلیتهای مذهبی محترم بوده و رعایت‏ خواهد شد... نه به كسی ظلم می‏ كنیم و نه زیر بار ظلم می‏ رویم."./مصاحبه با خبرنگار رادیو - تلویزیون اتریش در نوفل لوشاتو 10 آبان 1357 / 29 ذى القعده 1398/ صفحه 33-34 تبیان ج 4 و همچنین صحیفه نور ج 2، ص 160.

     


    آخرین ویرایش: جمعه 16 خرداد 1393 05:52 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 4 اسفند 1392 08:21 ب.ظ نظرات ()

    مترجم: شاهو صالح

     

    شاید تا کنون هیچ اثری درباره نظریه جنگ به اندازه کتاب بحث برانگیز  ((در باب جنگ ))  ، که در اوایل قرن نوزدهم میلادی توسط نظامی و نظریه پرداز آلمانی ، کارل فون کلاوزویتز به نگارش درآمد مورد کاربرد و بحث قرار نگرفته باشد. (( در باب جنگ )) ، که پس از مرگ نویسنده آن و در سال 1833 منتشر گردید ، از زمینه ای اجتماعی – سیاسی به مقوله پیچیده درگیری نظامی نزدیک می گردد. مشهورترین عبارت کتاب : " جنگ چیزی جز دنباله بده بستان های سیاسی نیست " در این قطعه منتخب گنجانده شده است. کتاب کلاوزویتز ،که کتابی پیچیده و متراکم است، برای مطالعه دشوار به نظر می رسد. اما همان طور که یکی از منتقدان دوره مدرن می گوید : " (( در باب جنگ )) دشوار است زیرا با موضوعی پیچیده سر و کار دارد ، ملت ها ، حکومت ها ، امپراتوری ها و تمامی تمدن ها در کشمکشی خون بار فروافتادند زیرا نتوانستند بر این موضوع تسلط یابند. "

    قطعه زیر از این کتاب با اهمیت انتخاب گردیده است :

    ابزاری در دست سیاست

    همان طور که می دانیم جنگ تنها در روند بده بستان های ملت ها و حکومت ها به وجود می آید ، اما در حالت کلی فرض بر این است که این بده بستان به وسیله جنگ متوقف می گردد و وضعیت کاملا متفاوتی به دنبال می آید که تنها تابع و مطیع قوانین مخصوص به خود است.

     ما بر خلاف این فرض، بر این اعتقادیم که جنگ چیزی جز ادامه بده بستان های سیاسی ، با آمیزه ای از ابزارهای دیگر نیست . اشاره به ابزارهای دیگر به این منظور صورت می گیرد که عقیده قبلی ، مبتنی بر این که جنگ به خودی خود بده بستان های سیاسی به وجود نمی آورد به چیز متفاوتی تبدیل نگردد. اما این عبارت در ماهیت خود به وجودش ادامه می دهد ، بدون توجه به این که ابزار مورد استفاده اش چه باشد. خطوط اصلی که رخدادهای جنگ در طی آنها پیشرفت می کنند ، و خطوطی که به آنها منتهی می شوند ، تنها جنبه های عمومی سیاست هستند که طور کامل طی جنگ و تا زمان برقراری صلح جریان دارند. چه گونه می توانیم این مفهوم را با متضاد آن وفق دهیم ؟ آیا توقف دیپلماسی به معنی پایان رابطه سیاسی میان ملت ها و حکومت هاست؟ آیا جنگ به تنهایی نوع دیگری از زبان و نوشتار برای مقاصد سیاسی نیست؟ قطعا جنگ نیز قواعد خاص خود را خواهد داشت ، اما منطق آن برای خودش عجیب نخواهد بود.

    مطابق همین ، جنگ هیچ گاه قابل جداسازی از بده بستان های سیاسی نیست، و اگر به درستی به مساله نگریسته شود ، این امر در تمامی روش ها صورت می گیرد. تمامی رشته های ارتباطات مختلف در حد معینی از هم خواهند گسیخت و دربرابر خود چیزی بی معنی و هدف خواهیم داشت.

    چنین ایده ای حتی اگر جنگ ، یک جنگ تمام عیار و در افسارگسیخته ترین نوع تخاصم و با تکیه بر شرایطی که بر آن متکی است و ویژگی های اصلی آن را هدایت می کند باشد هم اجتناب ناپذیر است.

    قدرت ما ، قدرت دشمن ، متحدان دو طرف ، ویژگی های مردم و به ویژه حکومت ها و ... همان طور که در فصل اول این کتاب ترتیب بندی شدند، آیا این ها دارای طبیعتی سیاسی نیستند؟ و آیا این عوامل به طور جدی با بده بستان سیاسی که از آن ها غیرقابل جداکردن است مرتبط نیستند؟ اما ایده دگری نیز در این صورت اجتناب ناپذیر خواهد بود : اگر فرض کنیم جنگ واقعی تلاش سازگاری برای رسیدن به هدف حداکثری نیست در حالی که با توجه به ایده های مجرد قبلی باید چنین باشد، بلکه امری بینابینی است ، به این نتیجه خواهیم رسید که جنگ نباید تابع قوانینی تنها مختص به نفس خود باشد ، بلکه باید به آن به عنوان جزئی از یک کل نگریسته شود و این کلیت سیاست خواهد بود.

    سیاست در نحوه به کارگیری جنگ از تمامی استنتاج های سختگیرانه ای که از طبیعت خود جنگ پیش تر می روند دوری می ورزد ، در مورد احتمالات نهایی چندان به زحمت نمی افتد و خود را محدود به احتمالات آنی می کند. اگر چنین عدم اطمینانی در تمامی دوره عملیات به دنبال بیاید، و به نوعی بازی تبدیل شود ،سیاست  تمامی کابینه های دولتی بر این اعتماد استوار خواهد شد که در این بازی از همسایه اش مهارت و تیزبینی بیشتری خواهد داشت.

    بدین سان سیاست از عنصر غیرقابل کنترل جنگ یک ابزار مجرد می سازد ، شمشیر - نبرد هراسناک – را که باید با هر دو  دست و با تمام توان برای یک حمله تمام عیار به کار رود را به سلاح دستی سبکی تبدیل می کند که گاهی حتی از شمشیر دولبه ای که تنها برای تهدید جزئی و خدعه و دفع خطر استفاده می شود بیشتر نیست.

    اگر این مساله را به عنوان راه حل بپذیریم ، قادر به اقناع هر فردی که درگیر جنگ می شود خواهیم بود.

    اگر جنگ متعلق به سیاست است ، طبیعتا ماهیتش را از آن خواهد گرفت. اگر سیاست ورزی موفق و نیرومند باشد ، جنگ نیز چنین خواهد بود ، و ممکن است به نقطه کمال مطلق خود نیز دست یابد.

    در این نوع نگاه به موضوع ، لازم نیست بر شکل مطلق جنگ چشم بربندیم ، بلکه به آن در زمینه اصلی اش خواهیم نگریست. تنها در این نوع نگاه است که جنگ به یکپارچگی اش دست می یابد ، قادر به دیدن تمامی جنگ ها با یک ماهیت خواهیم بود و تنها در سایه این نگاه داوری قادر به دست یابی به مبنا  و دیدگاه صحیح و کاملی خواهد بود که طرح ریزی و تعقیب طرح های بزرگ در آن ممکن است.

    این امر که عناصر سیاسی عمیقا در جزئیات جنگ وارد نمی شوند درست است. محل استقرار دیده بان ها و مسیر گشتی ها را سیاست تعیین نمی کند ، اما هر چقدر که در این جنبه نقش سیاست اندک است ، در طرح ریزی طرح کلی جنگ ، عملیات یا حتی یک نبرد ، نقش سیاست بزرگ خواهد بود.

    به همین دلیل ما در پی تحکیم این دیدگاه در قدم اول نبودیم. هنگام مواجهه با مسائل خاص ، به ما کمک چندانی نمی کرد و از طرف دیگر توجه ما را به حوزه مشخصی محدود می گرداند که در طرح ریزی جنگ یا لشکرکشی واجب است.

    در زندگی آن چه اهمیت دارد یافتن دیدگاه درست برای قضاوت و نحوه مشاهده مسائل و اشیاء ، و سپس نگه داشتن آن برای درک مجموعه وقایع به طور یکپارچه و از یک روزنه مشخص است. و تنها نگه داشتن یک دیدگاه است که ما را از ناهماهنگی حفظ می کند.

    بنابراین در طرح ریزی یک جنگ ، داشتن دیدگاه دوگانه یا سه گانه قابل پذیرش نیست ، چه برای یک سرباز ، یک مدیر و یک سیاستمدار.

    سوال بعدی این است که آیا سیاست ضرورتا مهم ترین موضوع ممکن است و هر چیز دیگر مادون آن قرار می گیرد؟

    سیاست در خود وحدت می یابد ، تمامی علایق مدیران داخلی ، حتی علایق انسانی آنان  را تطبیق می دهد ، و در ماهیت خود چیزی جز نماینده و شارح تمامی علایق و منافع در رابطه با کشورهای دیگر نخواهد بود. این که سیاست می تواند جهت غلط به خود بگیرد ، و به اهداف مبهم گرایش یابد ، از جمله منافع شخصی و خودکامگی حاکمان ، در این جا برای ما اهمیتی ندارد. هنر جنگ  هیچ گاه نمی تواند به مربی سیاست تبدیل گردد ، و ما اینجا به سیاست تنها به عنوان نماینده منافع عمومی تمامی اجتماع می نگریم.

    بنابراین تنها سوال این است که آیا در چهارچوب بندی طرح های جنگی دیدگاه سیاسی می تواند به دیدگاه خالصا نظامی میدان دهد (اگر چنین دیدگاهی امکان پذیر بود) و یا تابع آن گردد ، یا این که دیدگاه سیاسی باید غالب باقی بماند و دیدگاه نظامی تابع آن گردد.

    پایان کامل دیدگاه سیاسی به هنگام شروع جنگ تنها در جنگ هایی که موضوع مرگ و زندگی در آن ها مطرح است قابل طرح شدن است .از آنجا که جنگ ها در واقع و همان طور که پیشتر اشاره شد تجلی و نمایشی از سیاست هستند ، تابعیت دیدگاه سیاسی از دیدگاه نظامی مخالف این اصل خواهد بود.سیاست اصلی است که اعلان جنگ می دهد،جنگ تنها یک وسیله است ، و عکس این موضوع درست نیست.

    بنابراین تنها امر ممکن تابعیت دیدگاه نظامی از دیدگاه سیاسی خواهد بود.

    اگر در طبیعت جنگ واقعی تعمق کنیم ، و آن چه را که در فصل سوم این کتاب بیان شد به یاد آوریم ، (( بهتر است به هر جنگ بیش از هر چیز دیگر باید با توجه به ماهیت احتمالی و ویژگی های کلیدی اش نگریسته شود ، و این ویژگی ها از تناسب ها و نیروهای سیاسی استنباط می گردند)) .

    منبع : ((در باب جنگ)) ،

     کارل فون کلاوزویتز ،

    انتشارات پنگوئن

    آخرین ویرایش: دوشنبه 5 اسفند 1392 08:11 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • جمعه 20 دی 1392 05:57 ب.ظ نظرات ()
    می گن که یه بابایی داشت تو بازار راه می رفت دیدش که همه ی مردم دارن از حموم فرار می کنن اوه. یکی رو نگه داشت و پرسید چه خبره؟ گفت یه دیوونه اومده توی حموم داره همه رو می زنه. طرفم گفتش الان درستش می کنم. رفت تو حموم و بعد از چن دقیقه ملت دیدن که یارو دیوونهه داره فرار می کنه و داد می زنه آی مردم کسی نره توی حموم ها! یه بابایی اومده تو حموم از منم دیوونه تره
    آخرین ویرایش: جمعه 20 دی 1392 06:02 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • دوشنبه 27 آبان 1392 08:24 ب.ظ نظرات ()

    http://wars-and-history.persiangig.com/image/safavid.JPG


    اتحاد مقدس قسمت اول

    اتحاد مقدس قسمت دوم

    به جای مقدمه: اگر کتابهای تاریخ دوره ی راهنمایی و دبیرستان را خوانده باشید زمانی که به سلسله ی صفویه می رسیم با این تحلیل روبرو می شویم که کشورهای اروپایی با ایجاد اختلاف بین صفویه و عثمانی سعی می کردند که این دو قدرت مسلمان را ضعیف کنند. خوب تا حدودی تحلیل درستی است اما نه کاملا. حقیقت این است که قدرتهای اروپایی آنقدر درگیر کشمکشهای بین خود بودند که کمتر فرصت داشتند تا به دو هم زنی بین کشورهای دیگر بپردازند. از طرفی دولتین صفوی و عثمانی اصلا نیازی به دو به هم زنی نداشتند. اختلاف بین این دو کشور آنقدر زیاد بود که به ناچار یک روز به جان هم می افتادند.

    خواندیم که در بازی قدرت بین قدرتهای اروپایی در قرن پانزدهم و شانزدهم، عثمانی مسلمان به سمت یک اتحاد استراتژیک با فرانسه رانده شد تا قدرت امپراطوری هابزبورگ در اروپا تحدید شود. البته هابزبورگها هم چندان حریف دست بسته ای نبودند. امپراطوری هابزبورگ ،که شامل اتریش، مجارستان، قسمتهایی از هلند و بلژیک و اسپانیای امروزی می شد، برای یافتن متحدی رو به خاورمیانه آورد تا از فشار عثمانی در مرکز اروپا کم کند. همزمان با تحولات اروپای مرکزی شاه اسماعیل صفوی توانسته بود بار دیگر ایران را متحد کند. اسماعیل جوان غرق در اوهام و رویاهای خود تصمیم گرفته بود که لبه ی تیغ خود را به سمت اهل سنت بگیرد تا به زعم خود دین اسلام را از بدعتهای کفرآمیز نجات دهد. اسماعیل ،خود، توسط دو قدرت بزرگ سنی مذهب محاصره شده بود: ازبکها در سمت شمال شرقی ایران و عثمانی در قسمت شمال غربی و غرب ایران. اسماعیل ،که خود را چون شارل پنجم در محاصره می دید به دنبال متحدینی جدی می گشت و به همین دلیل به اتحاد با ممالیک مصر و هابزبورگها روی آورد. این چنین بود که یک اتحاد نامقدس دیگر شکل گرفت: اتحاد بین صفویه و هابزبورگ.

    بین سالهای 1516 تا 1519 شارل پنجم یک هیئت دیپلماتیک به دربار شاه اسماعیل صفوی ارسال کرد. هیئت دیپلماتیک هابزبورگ به وسیله ی یک هیئت مجاری در سال 1516 دنبال شد. جواب رسمی این هیئتها در تاریخ ثبت نشده است اما اسماعیل در سال 1523 نامه ای به زبان لاتین برای شارل پنجم فرستاد تا او را به یک عملیات نظامی مشترک بر علیه عثمانی تحریک کند. این نامه یک سال بعد به دست شارل رسید. شارل از نظر اصولی با این اتحاد موافق بود اما مرگ اسماعیل در همان سال این تحرکات سیاسی را بی نتیجه گذاشت.

    در سال 1529 لشکرهای ترک با وین تنها یک گام فاصله داشتند و در نتیجه شارل دوباره به اتحاد با صفویه روی آورد تا توجه عثمانی را از مرکز اروپا منحرف کند. در این زمان طهماسب به جای اسماعیل بر تخت حکومت ایران نشسته بود و آماده ی اتحاد با هابزبورگها بود. قرار شد تا یک حمله ی گاز انبری از سمت شرق و غرب بر علیه عثمانی اجرا شود اما زمانی که سفیر هابزبورگ به کشورش بازگشت اوضاع سیاسی در ایران عوض شده بود و طهماسب به دلیل حملات ازبکها ناچار به صلح با عثمانی شده بود.

    به هر روی، این اتحاد نیم بند برای هابزبورگها فرصتی برای تنفس ایجاد کرد و در نتیجه هرگاه که سلیمان به سمت اروپا حرکت می کرد با تهاجمی از سوی صفویه ناچار می شد که به سمت شرق بازگردد. صفویه در طول سلطنت خود 5 جنگ بزرگ با عثمانی ها داشتند که به هرحال سبب تضعیف نیروی نظامی ترکها می شد.

    رضاکیانی موحد

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 30 آبان 1392 08:48 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • سه شنبه 5 شهریور 1392 08:26 ق.ظ نظرات ()


    همان طور که در جواب یکی از کامنتها گفتم در سوریه اوضاع شیر تو شیر است و نمی توان درباره ی هیچ موردی با قطعیت صحبت کرد.

    فعلا هر دو طرف ماجرا انگشت اتهام خود را در باب حمله ی شیمیایی هفته ی گذشته (و همین طور حملات شیمیایی چند ماه قبل) ب سمت طرف مقابل نشانه رفته اند. اما نکته ی جالب برای من این است که اصلا این تسلیحات شیمیایی در سوریه چکار می کنند؟ سناریوهای زیر به فکر من می رسند:

    الف- سلاح های شیمیایی را قبل از این شورشها بشار اسد خریده تا با آن به حساب دشمنان سوریه برسد.

    ب- سلاح های شیمیایی را قبل از این شورشها بشار اسد در داخل کشورش ساخته تا بعدا به حساب دشمنانش برسد.

    ج- سلاح های شیمیایی را بشار اسد بعد از آغاز شورشها خریده تا به حساب شورشی ها برسد.

    د- سلاح های شیمیایی را بشار اسد بعد از آغاز درگیری ها در داخل کشورش ساخته تا به حساب شورشی ها برسد.

    ه- سلاح های شیمیایی را شورشی ها قبل از آغاز درگیری ها خریده اند تا به حساب بشار اسد برسند.

    و- سلاح های شیمیایی را شورشی ها بعد از آغاز درگیری ها در داخل سوریه ساخته اند تا به حساب بشار اسد برسند.

    ز- سلاح های شیمایی را شورشی ها بعد از آغاز درگیریها از ارتش سوریه کش رفته اند تا به حساب بشار اسد برسند.

    ح- سلاح های شیمیایی را نه رژیم بشار اسد بکار برده و نه شورشی ها بلکه یک نیروی سوم از آنها استفاده کرده است.

    حال به تحلیل سناریوهای بالا بپردازیم:

    الف- اولا که خرید و فروش این سلاح ها ممنوع است. اگر این فرض درست باشد سوال این است بشار اسد سلاح های شیمیایی را  از کدام کشور خریده است و اینکه چگونه رژیمهای مراقبتی که در جهان موجوداند تا به حال اشاره ای به این معاملات نکرده اند؟ البته سوال مهمتری هم هست: کدام دشمن؟ سوریه با اردن هم مشکل خاصی ندارد. رژیم السید الرئیس صدام حسین التکریتی هم که ده سالی هست از بین رفته است. ترکیه هم که عضو پیمان ناتو است و بعید می دانم که سوریه بخواهد برعلیه یک عضو پیمان ناتو از سلاح های شیمیایی استفاده کند. می ماند اسرائیل . اگر تاریخ سوریه را از سال 1973(آخرین جنگ سوریه و اسرائیل) خوانده باشید متوجه می شوید که در عرض این چهل سال حتی یک گلوله از سوی سوریه به سمت اسرائیل شلیک نشده است. یعنی سوریه به صورت ضمنی الحاق جولان به خاک اسرائیل را پذیرفته است چون نه تلاش نظامی و نه تلاش دیپلماتیک برای به دست آوردن مجدد آن به عمل نمی آورد. حالا فرض کنیم که اصلا اسرائیل به سوریه حمله کرد و سوریه خواست که با این تسلیحات از خودش دفاع کند. یعنی واقعا بشار اسد جرأت استفاده از سلاح های شیمیایی را برعلیه ملیجک آمریکا در منطقه داشته یا دارد؟ اگر هم سوریه از سلاح شیمیایی برعلیه اسرائیل استفاده کند نباید نگران تلافی اسرائیل (که به هرحال چند ده تایی کلاهک هسته ای دارد) باشد؟ فرض خرید و انبار کردن سلاح های شیمیایی توسط رژیم بشار اسد برای جنگ برعلیه دشمنانش با هیچ منطقی نمی خواند.

    ب- سوالی که در این فرض مطرح می شود این است که سوریه توان ساخت داخلی این سلاح ها را ازکجا به دست آورده است. عراق که هم از نظر علمی و هم از نظر قدرت اقتصادی توانی چند برابر سوریه داشت در زمان صدام برای ساخت داخلی این سلاح ها سالها وقت صرف کرد. سوریه بدون کمک گرفتن از خارج چگونه توانسته در داخل کشورش سلاح های شیمیایی را بسازد؟ درباره ی این سلاح ها تنها ساختن مسئله نیست بلکه بکارگیری این سلاح ها هم مشکلات زیادی به همراه دارد. گلوله های توپ یا بمبهای هواپرتاب خاصی باید ساخته شوند تا بتوانند سلاح های شیمایی را پرتاب کنند. عراق بعد از 7 سال جنگ با ایران (که تقریبا از همان روز اول از سلاح های شیمیایی استفاده می کرد) تنها در سال آخر جنگ توانست به صورت بهینه از سلاح های شیمیایی خود استفاده کند. ذخیره کردن این مواد هم خطرات و معضلات فنی خود را دارد و باید برای آن تمهیدات فنی اندیشید که بعید است سوریه توان فنی کافی برای حل این معضلات را داشته باشد.

    اگر سوریه این سلاح ها را کمک گرفتن از کشورهای خارجی ساخته باید پرسید کدام کشور و به چه دلیل تکنولوژی ساخت سلاح های شیمیایی را به سوریه منتقل کرده است و هدف از ان چه بوده است؟ اینها سوالاتی است که ناظران تحولات سوریه باید مطرح بکنند.

    ج و د- هر دو فرض به قدری دور از ذهن هستند که می توان آنها را کنار گذاشت. زمانی که شورشهای سوریه آغازشدن بشار اسد هیچ وقت فکر نمی کرد که یک شورش شهری تبدیل به یک جنگ داخلی گسترده بشود. بعید است که رژیم سوریه برای مقابله با شورشیانی که جا و مکان مشخصی ندارند نسبت به تهیه ی سلاح های شیمیایی اقدام کرده باشد.

    ه- این فرض را فقط می توان با تئوری توطئه توجیه کرد. یعنی شورشیان قبل از آغاز شورشها قصد داشتند که چنین سلاح هایی را بکار بگیرند و رفته اند آن را تهیه کرده اند. به فرض که این مورد صحیح باشد بازهم سوالی که مطرح می شود این است که ازکجا چنین سلاح هایی را خریده اند؟ کدام سیاستمدار عاقلی دست چنین آدمهایی سلاح شیمیایی می دهد؟

    و- این مورد که دیگر با هیچ عقلی جور در نمی آید.

    ز- اگر ادعای بشار اسد صحیح باشد و سلاح های شیمیایی را شورشیان بکاربرده باشند این فرض صحیح ترین فرض است.

    ح- تحلیل این فرض را برعهده ی خودتان می گذارم.

    درانتها جمع بندی من این است که سلاح های شیمیایی را سوریه یک زمانی (احتمالا در زمان حافظ اسد) به عنوان سلاح های بازدارند در برابر تهاجم اسرائیل خریده و انبار کرده است. نفس این کار ممنوع بوده است و رژیم سوریه باید به خاطر انجام دادن آن در دادگاه های بین المللی پاسخگو باشد و تاوان پس بدهد.

    بعد از آغاز شورشها هم دو حالت بیشتر ممکن نیست. در حالت اول این سلاح ها را بعضی از ارتشیان خودسر(تعبیر وزارت اطلاعات در جریان قتلهای زنجیره ای) سوریه برعلیه مردم بکاربرده اند که در این صورت خوش به حال روسیه و چین و ایران. در حالت دوم این سلاح ها شورشیان از انبارهای ارتش سوریه دزدیده اند و بکار برده اند که خوش به حال ترکیه و قطر و عربستان سعودی.

    آخرین ویرایش: دوشنبه 4 شهریور 1392 09:32 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • دوشنبه 21 مرداد 1392 09:34 ب.ظ نظرات ()



    در قسمت اول این سلسله مباحث بیان کردیم که در طول تاریخ همواره این رسم نبوده که کشورها (یا حاکمانی) با مذهب یکسان بر علیه یک کشور (یا حکمروای) دیگر متحد شوند. گاه نیز فرصتهایی پیش می آمد که دو فرمانروا با دو مذهب مخالف بر علیه فرمانروایی دیگر که با یکی از آنها هم مذهب بود متحد می شدند.

    در اروپای قرن شانزدهم امپراطوری هابزبورگ قدرت اول قاره به حساب می آمد. این امپراطوری از به ارث رسیدن مناطق گوناگونی در ایتالیا، اتریش، اسپانیا و هلند به یک نفر ،شارل پنجم، تشکیل شده بود. قدرت گرفتن هابزبورگها به قدری برای فرانسه هراس آور بود که پادشاهان فرانسه برای مشغول کردن و محصور کردن آنها حاضر به هر کاری بودند. محاصره شدن فرانسه از دو طرف (اسپانیا و اتریش) از دیدگاه استراتژیک وضعیت وخیمی را برای فرانسه رقم زده بود و فرمانروایان فرانسه با امید به اینکه فشار ترکهای عثمانی در مرکز اروپا سبب خواهد شد تا از فشار هابزبورگها بر فرانسه کاسته شود به سمت اتحاد با ترکها حرکت کردند.

    File:Empire-Roman-Emperor-Charles-V.jpg

    زمینهایی که شارل از اجدادش به ارث برد

    توسعه طلبی ارضی عثمانی در طی قرون چهاردهم تا شانزدهم و وارد شدن آنها به بالکان آنها را به صورت همآوردی جدی برای امپراطوری مقدس رم درآورده بود. این دو قدرت خود را در بهره برداری از بالکان محق می دانستند و منافع ملی خود را در احاطه بر این نقطه از جهان تعریف کرده بودند. البته عثمانی خود را محدود به بالکان نکرده بود و از هر فرصتی برای رسیدن به قلب اروپا استفاده می کرد. به همین دلیل بود که وقتی فرانسه به سمت اتحاد با عثمانی حرکت کرد ترکها با آغوش باز از آنها استقبال کردند. این اتحاد در دنیای مسیحیت با نام "اتحادیه نامقدس" معروف شد و تقریبا تا زمان حمله ی ناپلئون به مصر برقرار بود.


    File:Ottoman empire.svg

    متصرفات عثمانی از قرن پانزدهم تا هفدهم میلادی

    ظاهرا اولین تماس بین دو کشور در زمان لویی یازدهم و با فرستادن سفیری از جانب بایزید دوم صورت گرفت. همانطور که ذکر شد در همین دوران رقیب قدرتمند بایزید ،تیمورلنگ، به دنبال متحدی در میان کشورهای اروپایی می گشت. به هرحال لویی یازدهم از ملاقات سفیر بایزید خودداری کرد و تلاشهای دیپلماتیک ترکها را ناکام گذاشت.

    پس از اینکه فرانسیس اول به پادشاهی فرانسه رسید تصمیم گرفت که به مقابله ی مستقیم با شارل پنجم بپردازد. فرانسیس خود را دارای حقوق قانونی نسبت به پادشاهی قسمتهایی از شمال ایتالیا می دانست و تصمیم گرفت که حق خود را با توسل به زور به دست آورد. به هر صورت شارل در ایتالیا نقاط اتکای فروانی داشت و می توانست تهاجمهای فرانسه را ناکام بگذارد.


    Francis1-1.jpg

    فرانسیس اول


    Titian - Portrait of Charles V Seated - WGA22964.jpg

    شارل پنجم امپراطور روم مقدس


    فرانسیس اول ،که به دنبال متحدی بر علیه هابزبورگهای می گشت، بین سالهای 1522 تا 1525 سفرایی به جانب لهستان و مجارستان ارسال کرد. در نتیجه ی این اقدامات در سال 1524 اتحادی بین فرانسیس اول و زیگیزموند اول ،شاه لهستان، صورت گرفت.

    هنوز مدتی از این اتحاد نگذشته بود که فرانسیس اول در نبر پاویا(24 فوریه 1525) از شارل پنجم شکست سختی خورد و خودش نیز اسیر شد. پس از چند ماه اسارت، فرانسیس ناچار شد تا بر سر میز مذاکره بنشیند و شارل یک صلح کارتاژی را بر او تحمیل کرد. فرانسیس اول معاهده ی پاریس را امضا کرد و رسما دوکنشین بورگوندی و شارولایز را به شارل واگذار کرد و از ادعاهای خود در ایتالیا چشم پوشی کرد. البته فرانسیس به هیچ وجه قصد نداشت که به مفاد این معاهده وفادار بماند و در کمین فرصتی بود تا دوباره با شارل سرشاخ شود. به هر صورت قدرت نظامی کوبنده ی هابزبورگها فرانسیس را مجبور کرد تا به دنبال متحدی خارج از قدرتهای اروپایی آن زمان بگردد؛ سلطان سلیمان قانونی.


    File:Imperial Circles 1512 en.png

    امپراطوری مقدس روم در سال 1512

    File:Western Europe in the Time of Charles V (1525).png

    نقشه ی اروپا پس از جنگ پاویا

    فرانسیس برای اینکه زهر مخالفان داخلی اش را بگیرد توافقنامه ای درباره ی کاپیتولاسیون مردمش در سرزمین فلسطین،که آن زمان تحت سلطه ی عثمانی بود، با سلطان سلیمان امضا کرد تا هدف خود از نزدیک شدن به مسلمانان را حفاظت از مسیحیانی که تحت سلطه ی عثمانی زندگی می کردند جلوه دهد.  تجار فرانسوی ،از قِبَل این توافقنامه، از امتیازهای فراوانی در خاک عثمانی برخوردار شدند. از سوی دیگر اتحاد با فرانسه سبب می شد که وجه ی عثمانی در بین کشورهای اروپایی بالا برود و نفوذ سیاسی این کشور ،به عنوان متحد اصلی یکی از قدرتهای بزرگ، افزایش پیداکند.

    فعالیتهای دیپلماتیک فرانسه سلیمان را در حمله سال 1526 به مجارستان تشویق کرد و نتیجه ی عملیات نظامی سلیمان شکست سنگین مجارها در نبرد معروف موهاکس بود.


    EmperorSuleiman.jpg

    سلیمان قانونی

    اما در نهایت فرانسیس اول دوباره از شارل شکست خورد و در سال 1529 ناچار به امضای قرار داد پیا د دامس شد. سلیمان به تحرکات نظامی خود ادامه داد و در سال 1529 ،و بعدتر در سال 1532، وین ،پایتخت شارل، را محاصره کرد.

    ادامه دارد...

    رضاکیانی موحد


    ادامه ی قسمت دوم


    انتهای قسمت دوم

    آخرین ویرایش: سه شنبه 19 فروردین 1393 10:48 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 15 ... 4 5 6 7 8 9 10 ...