منوی اصلی
جنگها و تاریخ
  • دوشنبه 21 مرداد 1392 09:34 ب.ظ نظرات ()



    در قسمت اول این سلسله مباحث بیان کردیم که در طول تاریخ همواره این رسم نبوده که کشورها (یا حاکمانی) با مذهب یکسان بر علیه یک کشور (یا حکمروای) دیگر متحد شوند. گاه نیز فرصتهایی پیش می آمد که دو فرمانروا با دو مذهب مخالف بر علیه فرمانروایی دیگر که با یکی از آنها هم مذهب بود متحد می شدند.

    در اروپای قرن شانزدهم امپراطوری هابزبورگ قدرت اول قاره به حساب می آمد. این امپراطوری از به ارث رسیدن مناطق گوناگونی در ایتالیا، اتریش، اسپانیا و هلند به یک نفر ،شارل پنجم، تشکیل شده بود. قدرت گرفتن هابزبورگها به قدری برای فرانسه هراس آور بود که پادشاهان فرانسه برای مشغول کردن و محصور کردن آنها حاضر به هر کاری بودند. محاصره شدن فرانسه از دو طرف (اسپانیا و اتریش) از دیدگاه استراتژیک وضعیت وخیمی را برای فرانسه رقم زده بود و فرمانروایان فرانسه با امید به اینکه فشار ترکهای عثمانی در مرکز اروپا سبب خواهد شد تا از فشار هابزبورگها بر فرانسه کاسته شود به سمت اتحاد با ترکها حرکت کردند.

    File:Empire-Roman-Emperor-Charles-V.jpg

    زمینهایی که شارل از اجدادش به ارث برد

    توسعه طلبی ارضی عثمانی در طی قرون چهاردهم تا شانزدهم و وارد شدن آنها به بالکان آنها را به صورت همآوردی جدی برای امپراطوری مقدس رم درآورده بود. این دو قدرت خود را در بهره برداری از بالکان محق می دانستند و منافع ملی خود را در احاطه بر این نقطه از جهان تعریف کرده بودند. البته عثمانی خود را محدود به بالکان نکرده بود و از هر فرصتی برای رسیدن به قلب اروپا استفاده می کرد. به همین دلیل بود که وقتی فرانسه به سمت اتحاد با عثمانی حرکت کرد ترکها با آغوش باز از آنها استقبال کردند. این اتحاد در دنیای مسیحیت با نام "اتحادیه نامقدس" معروف شد و تقریبا تا زمان حمله ی ناپلئون به مصر برقرار بود.


    File:Ottoman empire.svg

    متصرفات عثمانی از قرن پانزدهم تا هفدهم میلادی

    ظاهرا اولین تماس بین دو کشور در زمان لویی یازدهم و با فرستادن سفیری از جانب بایزید دوم صورت گرفت. همانطور که ذکر شد در همین دوران رقیب قدرتمند بایزید ،تیمورلنگ، به دنبال متحدی در میان کشورهای اروپایی می گشت. به هرحال لویی یازدهم از ملاقات سفیر بایزید خودداری کرد و تلاشهای دیپلماتیک ترکها را ناکام گذاشت.

    پس از اینکه فرانسیس اول به پادشاهی فرانسه رسید تصمیم گرفت که به مقابله ی مستقیم با شارل پنجم بپردازد. فرانسیس خود را دارای حقوق قانونی نسبت به پادشاهی قسمتهایی از شمال ایتالیا می دانست و تصمیم گرفت که حق خود را با توسل به زور به دست آورد. به هر صورت شارل در ایتالیا نقاط اتکای فروانی داشت و می توانست تهاجمهای فرانسه را ناکام بگذارد.


    Francis1-1.jpg

    فرانسیس اول


    Titian - Portrait of Charles V Seated - WGA22964.jpg

    شارل پنجم امپراطور روم مقدس


    فرانسیس اول ،که به دنبال متحدی بر علیه هابزبورگهای می گشت، بین سالهای 1522 تا 1525 سفرایی به جانب لهستان و مجارستان ارسال کرد. در نتیجه ی این اقدامات در سال 1524 اتحادی بین فرانسیس اول و زیگیزموند اول ،شاه لهستان، صورت گرفت.

    هنوز مدتی از این اتحاد نگذشته بود که فرانسیس اول در نبر پاویا(24 فوریه 1525) از شارل پنجم شکست سختی خورد و خودش نیز اسیر شد. پس از چند ماه اسارت، فرانسیس ناچار شد تا بر سر میز مذاکره بنشیند و شارل یک صلح کارتاژی را بر او تحمیل کرد. فرانسیس اول معاهده ی پاریس را امضا کرد و رسما دوکنشین بورگوندی و شارولایز را به شارل واگذار کرد و از ادعاهای خود در ایتالیا چشم پوشی کرد. البته فرانسیس به هیچ وجه قصد نداشت که به مفاد این معاهده وفادار بماند و در کمین فرصتی بود تا دوباره با شارل سرشاخ شود. به هر صورت قدرت نظامی کوبنده ی هابزبورگها فرانسیس را مجبور کرد تا به دنبال متحدی خارج از قدرتهای اروپایی آن زمان بگردد؛ سلطان سلیمان قانونی.


    File:Imperial Circles 1512 en.png

    امپراطوری مقدس روم در سال 1512

    File:Western Europe in the Time of Charles V (1525).png

    نقشه ی اروپا پس از جنگ پاویا

    فرانسیس برای اینکه زهر مخالفان داخلی اش را بگیرد توافقنامه ای درباره ی کاپیتولاسیون مردمش در سرزمین فلسطین،که آن زمان تحت سلطه ی عثمانی بود، با سلطان سلیمان امضا کرد تا هدف خود از نزدیک شدن به مسلمانان را حفاظت از مسیحیانی که تحت سلطه ی عثمانی زندگی می کردند جلوه دهد.  تجار فرانسوی ،از قِبَل این توافقنامه، از امتیازهای فراوانی در خاک عثمانی برخوردار شدند. از سوی دیگر اتحاد با فرانسه سبب می شد که وجه ی عثمانی در بین کشورهای اروپایی بالا برود و نفوذ سیاسی این کشور ،به عنوان متحد اصلی یکی از قدرتهای بزرگ، افزایش پیداکند.

    فعالیتهای دیپلماتیک فرانسه سلیمان را در حمله سال 1526 به مجارستان تشویق کرد و نتیجه ی عملیات نظامی سلیمان شکست سنگین مجارها در نبرد معروف موهاکس بود.


    EmperorSuleiman.jpg

    سلیمان قانونی

    اما در نهایت فرانسیس اول دوباره از شارل شکست خورد و در سال 1529 ناچار به امضای قرار داد پیا د دامس شد. سلیمان به تحرکات نظامی خود ادامه داد و در سال 1529 ،و بعدتر در سال 1532، وین ،پایتخت شارل، را محاصره کرد.

    ادامه دارد...

    رضاکیانی موحد


    ادامه ی قسمت دوم


    انتهای قسمت دوم

    آخرین ویرایش: سه شنبه 19 فروردین 1393 10:48 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • جمعه 4 مرداد 1392 12:46 ب.ظ نظرات ()


    یادداشت اول

    یادداشت دوم

    یادداشت سوم

    یادداشت چهارم

    یادداشت پنجم

    یادداشت ششم

    یادداشت هفتم

    رسیدیم به این نکته که از جمله شرایط اصلی حضور در انتخابات به عنوان کاندیدا این است که هر کاندیدا وابستگی سیاسی به حزب و گروه و دسته ی خاصی داشته باشد و به قولی نامزد رسمی احزاب و دسته جات سیاسی باشد. اما پیش شرط این مسئله در این است که اصلا حزب و دسته ی سیاسی در کشور وجود داشته باشد. دموکراسی را علاوه بر همان تعبیر سطحی حکومت مردم بر مردم می توان با عبارت حکیمانه تر مجالی برای گردش نخبگان نیز تفسیر کرد. به عبارتی در یک ساز و کار دموکراتیک احزاب فرصت دارند تا در یک فرصت زمانی محدود، توان مدیریتی خود را در رفع مشکلات جامعه و پیشبرد اهداف حزبی خود به محک آزمون می گذارند. واضح است که در طی این زمان ،که بسته به نوع کشورهای دموکراتیک طول آن کم و زیاد می شود، مشکلات و چالش های پیش بینی نشده ای هم رویاروی دولت برآمده از رای مردم خواهد بود. در انتهای دوره، مردم با جمع بندی خود درباره ی عملکرد حزبی که مسئول تشکیل دولت بوده به پای صندوق های رای بازمی گردند تا اگر از دوره ی قبلی راضی بودند بازهم به کاندیدای همان حزب رای دهند و اگر هم از مدیریت آنها راضی نبوند به احزاب دیگر رای بدهند.

    حالا اگر در کشوری اصلا حزب به معنای واقعی وجود نداشته باشد ،یا اینکه فقط یک حزب رسمی و قانونی وجود داشته باشد، گردش نخبگان چیزی جز باد هوا نخواهد بود.

    در صورت اول هر مدیری می تواند اشتباهاتش را به گردن ابر و باد و مه و خورشید و فلک بیاندازد و در صورت دوم کدام گردش نخبگان قرار است در کشوری صورت بگیرد اگر رییس جمهور جایش را مثلا با نخست وزیر عوض کند و پس از چند سال دوباره این به جای آن و آن به جای این بنشیند؟

    یک حزب از نظر من ،نه تعریف رسمی آن در دایره المعارفهای سیاسی، دسته ای از افراد هستند که گرد هم آمده اند و:

    1.     پس زمینه ی فکری مشترکی دارند. مثلا نمی شود در حزب کمونیست کسانی عضو شوند که طرفدار مسلک لیبرال دموکراسی هستند یا در احزاب سوسیال دموکرات کسانی وارد شوند که فاشیست هستند.

    2.     اصول اساسی اعتقادی و مدیریتی حزب در مرامنامه ی خود ذکر کرده اند. هر کسی با خواندن این اصول متوجه آن پس زمینه ی فکری مشترک می شود و می فهمد که با این افراد در اصول موافق است یا مخالف.

    3.     در همه ی سطوح عضو گیری می کنند. یک حزب واقعی خود را به مرکز کشور یا مراکز استان محدود نمی کند بلکه شروع به کادر سازی از سطوح پایین جامعه در روستاها و شهرهای کوچک می کند. شاید از این نظر در کشور ما حزب توده یک نمونه ی موفق باشد که دارای سازمانهایی برای عضوگیری در سطوح مختلف جامعه (دانش آموزی، دانشجویی، کارگری، نظامی و...) بود.

    4.     برنامه ریزی می کنند. حزب واقعی با توجه به پراکندگی اعضایش برای تمامی واحدهای جامعه برنامه ریزی می کند. یعنی اگر حزبی در یک روستای کوچک ده نفر عضو داشته باشد این ده نفر به عنوان نمایندگان عضو حزب در جامعه ی خود در صدد برنامه ریزی برای رفع مشکلات همان جامعه ی کوچک برمی آیند، در شهرهای کوچک و متوسط و بزرگ هم به هکذا، در سطح مدیریت کلان کشور هم به هکذا. حزبی که برای اصلاح وضع موجود برنامه نداشته باشد اصلا حزب نیست. به قول صدا و سیمای خودمان "گروهک" نام مناسبی برای این دسته از احزاب است که تنها به فکر بدست گرفتن اهرم  های قدرت هستند نه رفع مشکلات جامعه.

    5.     پول خرج می کنند. در آمد یک حزب باید از محل حق عضویت اعضای آن باشد. اگر کسی خواست که به عنوان حامی مالی (اسپانسر) یک حزب کمک مالی یا غیر مالی (ساختمان، ماشین، تجهیزات اداری و...) در اختیار حزبی قرار دهد باید این کمکها کاملا آشکار بوده و در دفاتر مالی احزاب ثبت شود. داشتن سلامت مالی باید در صدر اولویتهای رای دهندگان برای تصمیم گیری درباره ی احزاب باشد.

    6.     کار گروهی می کنند. اعضای یک حزب هم باید به گونه ای تربیت شوند که کار گروهی بکنند. تکروی، مرده خوری، ساخت و پاخت، دور زدن دیگران، فرصت طلبی و ....  در یک حزب واقعی جایی ندارد.

    7.     برای رسیدن به قدرت گام برمی دارند. یعنی برنامه ریزی حزب باید در جهت به دست آوردن کرسی های قدرت( شورای ده، شورای شهر، مجلس نمایندگان، مجلس خبرگان، مجلس سنا، ریاست جمهوری یا ریاست کابینه) باشد. فقط با رسیدن به قدرت است که یک حزب می تواند اهرم های قانونی لازم را برای اجرای برنامه هایش (همان برنامه هایی که از سطح روستا تا سطح کشور نوشته شده بود) بدست آورد.

    8.     رسانه های جمعی دارند. یک حزب برای نشر افکار و عقاید و روشهایش (مورد دوم و هفتم)، عضو گیری از جامعه (مورد سوم) و دفاع از عملکردش (در صورتی که در رای قدرت باشد) حتما باید دارای یک روزنامه رسمی (یا در صورت امکان شبکه ی رادیویی، تلویزیونی و...) باشد.

    9.     برای رسیدن به قدرت (یا نشان دادن) از اقدامات قانونی استفاده می کنند. روشهایی مانند چسباندن پلاکارد، پخش روزنامه، میتینگ سیاسی، راهپیمایی های مسالمت آمیز و تجمع های اعتراضی از نظر من قانونی و روشهایی مانند به دست گرفتن چماق، با ماشین توی خیابان بوق زدن، راهپیمایی خشونت آمیز، درگیری با نیروهای حافظ قانون از نظر من روشهای غیرقانونی هستند.

    همان طور که قبلا گفتم به یمن پیروزی انقلاب 57 ایران اسلامی امروزه دموکراتیک ترین کشور جهان است. مواردی را که در بالا فهرست کردم می توانید با احزاب سیاسی امروز ایران(کارگزاران، مشارکت، ....) مقایسه کنید و به صدق عرایضم پی ببرید. خوشبختانه تقریبا تمام گروه ها و دسته های سیاسی که در ایران فعالیت می کنند تمام شرایط بالا را دارند. هر کشور دیگری هم که دنباله روی مشی سیاسی جاری در ایران باشد می تواند یک دموکراسی واقعی را در عمل پیاده کند و گرنه که همان طور که مثال زدم تا قیام قیامت رئیس جمهور جایش را با نخست وزیر عوض می کند و بالعکس.

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • چهارشنبه 26 تیر 1392 06:43 ب.ظ نظرات ()


    یادداشت اول

    یادداشت دوم

    یادداشت سوم

    یادداشت چهارم

    یادداشت پنجم

    یادداشت ششم

    بحث درباره ی شرایط انتخاب شوندگان را با وابستگی به گروه ها و دسته های سیاسی ادامه می دهیم. برخلاف آنچه که بیشتر مردم ما فکر می کنند وابستگی به یک گروه یا حزب سیاسی نه تنها نقطه ی منفی در کارنامه ی کاندیداها (شورای شهر، مجالس ملی، ریاست جمهوری) محسوب نمی شود بلکه بزرگترین نقطه ی قوت کاندیدا است.

    وابستگی به یک حزب سبب می شود تا پیشینه ی فکری کاندیدا برای رای دهندگان زودتر معلوم شود. در دنیای پر سرعت امروزی ممکن نیست که تمام رای دهندگان بروند و گذشته ی یک کاندیدا را با رجوع به آرشیو روزنامه ها و رسانه های گروهی استخراج کنند. اگر کاندیدایی وابسته به یک گروه راست باشد با در نظر گرفتن سابقه ی گروه ش می توان وضعیت پس زمینه ی فکری شخص را حدس زد و با تقریب خوبی آنچه که در آینده انجام خواهد داد پیش بینی کرد. در نهایت نباید فراموش کنیم که تمامی فرآیند رای گیری بر پایه ی همین پیش بینی ها قرار دارد. من پیش بینی می کنم که کاندیدای الف نیازهای (فکری، روحی ، روانی، اقتصادی، امنیتی و...) من را بهتر از کاندیدای ب یا کاندیدای جیم برآورده می کند. پس به احتمال زیاد رای من کاندیدای الف خواهد بود(مگر اینکه در روزهای آخر کاندیداهای دیگر پرونده ی الف را بریزند بر روی دایره). بر همین اساس ممکن است مثلا شخصی که با طبقات پولدار جامعه وابستگی بیشتری داشته باشد به کاندیدای ب رای بدهد و رای دهنده ای که با طبقات مذهبی جامعه احساس نزدیکی می کند به کاندیدای جیم رای بدهد. اگر بنده و شما نتوانیم عملکرد کاندیداهای محترم را پیش بینی کنیم چگونه از ما انتظار می رود که در انتخابات بهترین گزینه (از دید خودمان) را انتخاب کنیم. منی که اسم در فلان دهستان یا شهرستان زندگی می کنم و حتی اسم دکتر احمدی نژاد را هم نشنیده ام(منظور انتخابات 84 است البته) از کجا بتوانم تشخیص بدهم که ایشان قرار است ورود خانمها به استادیوم فوتبال را آزاد می کند؟ آیا من کشاورز شصت ساله می توانم وقت بگذارم و بروم و پروفایل هشت نفر را با دقت بخوانم تا بتوانم یکی از آنها را برگزینم؟ اصلا این قضیه عملی هست؟

    حال اگر کاندیدایی بیاید و بگوید وابسته به هیچ گروه سیاسی نیست چند مسئله روی داده است:

    1.     دماغ کاندیدای محترم شروع به دراز شدن می کند. مگر می شود کسی هیچ وابستگی به هیچ گروه یا حزب سیاسی نداشته باشد و در فرآیند انتخابات شرکت کند؟ این امر تنها زمانی امکان دارد که با انتخابات شورای ده سر و کار داشته باشیم که کاندیداها قول آب و علف قرار است بدهند.

    2.     کاندیدای محترم در حال گل آلود کردن آب است( اگر از واژه نامه های سیاسی اخیر استفاده کنیم قصد دارد چراغ خاموش حرکت کند) که از دو حال خارج نیست.

    3.     یا کاندیدای محترم از وابستگی به حزب و دسته ی سیاسی مورد علاقه اش شرمنده است که این هم احتمالا به دلیل عملکرد منفی این حزب در گذشته بوده است. ایشان قصد دارد که برنامه ی (سیاسی یا اقتصادی) خاصی را در جامعه اجرا کند ولی با توجه به دیدگاه منفی که مردم نسبت به حزبش دارند قصد دارد که نام حزب خود را از سردر این برنامه بردارد تا واکنش منفی کمتری در جامعه ایجاد شود.

    4.     یا اینکه کاندیدای محترم قصد دارد که تک خوری کند و پس از رسیدن به قدرت با این جمله که "من وامدار هیچ گروه سیاسی نیستم" پسر خاله و پدر خانم آقازاده اش و دیگر فک و فامیلش را بر سر کار بیاورد.

    پس نتیجه می گیریم برای رسیدن به یک دموکراسی واقعی نه تنها باید از وابستگی حزبی کاندیداها استقبال کنیم بلکه باید به صورت قانونی از شرکت کردن کسانی که عضو احزاب و دسته های سیاسی نیستند در فرآیند انتخابات جلوگیری کنیم.

    اگر این کار صورت بگیرد هر حزب و دسته ی سیاسی مجبور است که با جمع بندی های درون حزبی بهترین (به قول حضرت آیت الله مصباح یزدی اصلح) فردی که در مجموعه ی خود دارد برای انتخابات معرفی کند و تا آخر فرآیند انتنخابات هم از وی دفاع کند. نتیجه ی بی توجهی به این اصل بدیهی این است که می بینید در ایران کاندیداهای محترم ائتلاف می کنند بعد هم مثل آب خوردن زیر قول و قرارهایشان می زنند. واقعا من نمی دانم وقتی آقایان حتی چند ماه حاضر نیستند بر سر حرف خودشان بمانند و خودشان به خودشان اعتماد ندارند ما مردم چگونه باید به آنها اعتماد کنیم و یکی از آنها را به مدت 4 سال به عنوان ارشدترین مدیر اجرایی کشور انتخاب کنیم؟

    در صورتی که وابستگی به احزاب برای کاندیداها اجباری شود به جای اینکه مردم بین 8 کاندیدا (که 90 درصد حرفهایشان هم یکی هست و هیچ کدام هم سابقه ی اجرایی موفقی نداشته اند) سرگردان شوند خیلی راحت می توانند بین 2 یا حداکثر  3 نفر دست به انتخاب بزنند.

    مزیت دیگری که در پیشنهاد حقیر مستتر است در این نکته است که این صف مسخره ی جلوی وزارت کشور برای نام نویسی خود به خود جمع می شود و دیگر هیچ گوساله ای به قصد تحقیر نظام مقدس جمهوری اسلامی نمی تواند سرش را بیاندازد پایین و در زمان نام نویسی برود و در وزارت کشور خود را کاندید کند و بعد هم رو کند به دوربین صدا و سیما و با پر رویی  بگوید: کیک زرد را می آوریم سر سفره همه با هم می خوریم.(این هم از آن دسته آدمهایی است که باید یک تیر توی مغز پوکش خالی کرد.)

    از طرف دیگر بار شورای محترم نگهبان (که نظارت استصوابی بر کاندیداها را به حق وظیفه ی مذهبی و وجدانی و قانونی خود می داند) هم کمتر می شود و به جای اینکه بروند و کلی وقت تلف کنند که پروفایل امثال آقایان رفسنجانی و رحیم مشایی زیر و رو کنند تا آنها را رد صلاحیت کنند به کارهای مهمتر خود می رسند.

    آخرین ویرایش: دوشنبه 31 تیر 1392 10:16 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • سه شنبه 18 تیر 1392 06:43 ب.ظ نظرات ()


    یادداشت اول

    یادداشت دوم

    یادداشت سوم

    یادداشت چهارم

    یادداشت پنجم


    در قسمت های قبلی این سلسله مطالب با استفاده از غربال ارتاتوستون نشان دادیم که اگر به دنبال یک دموکراسی کارآمد هستیم که بتواند مشکلات کشور را حل بکند در بخش انتخاب کنندگان باید تنها به طبقات ممتاز و نخبه ی جامعه(elite) اجازه ی ورود به جایگاه های رأی گیری را بدهیم. وگرنه اگر قرار است در یک رژیم دموکراتیک فی المثل دکتر مسعود نیلی یک رأی و من بی سواد هم یک رأی داشته باشم همان بهتر که در یک نظام دیکتاتوری زندگی کنیم. البته می توان تمامی مردم را در رای گیری شرکت داد به این شرط که برای رأی آنها وزن قائل شویم(مشابه دروس دانشگاهی) و مثلا رأی یک استاد دانشگاه یا مدیر یک کارخانه 4 یا 5 برابر رأی یک کارگر شهرداری ارزش داشته باشد.

    اما از بحث انتخاب کنندگان که بگذریم وارد بحث انتخاب شوندگان می شویم. حقیقت این است که درخت دموکراسی در معرض آفات زیادی قرار دارد. هرچند که از این آفات نمی شود همیشه اجتناب کرد اما یک سیستم دموکراتیک باید به گونه ای طراحی شود که امکان آفت زدگی در آن به حداقل برسد تا کمترین آسیب به مدیریت کشور وارد شود.

    یکی از انواع کرمهایی که درخت دموکراسی را از درون تهی می کنند و آن را فاسد می کنند افرادی هستند که فکر می کنند دموکراسی نردبانی است برای رسیدن به قدرت در صورتیکه در حقیقت دموکراسی وسیله ای است تا مردم با استفاده از روش آزمون و خطا بهترین زمامداران موجود در جامعه ی خود را به مدیریت برگزینند. از این رو این گونه افراد به مقوله ی دموکراسی نگاهی ابزاری دارند. بسیاری از این افراد اصلا به خود دموکراسی معتقد نیستند و تنها منتظر فرصتی هستند تا با بالارفتن از پله های نردبان قدرت نردبان را با لگدی به کنار بیاندازند. تجربه ی جمهوری وایمار و سرنوشت ملت آلمان پس از به قدرت رساندن هیتلر همواره پیش روی ما است. بر روی کار آمدن افراد پوپولیسم (مانند بعضی زمامداران فعلی آمریکای لاتین) تنها به خشک شدن درخت دموکراسی خواهد انجامید.


    یادداشت هفتم



    آخرین ویرایش: دوشنبه 31 تیر 1392 10:19 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • سه شنبه 11 تیر 1392 11:41 ب.ظ نظرات ()
    دوست عزیز دیپ بلو(که خدمتشان ارادت داریم) به صورت خصوصی سوال فرمودند که:

    سلام. منظورتون از این جملات چی بود؟
    "ج- اقای امیر انتظام تنها نبود. خودش بود و چند تا یارش از جمله مرحوم بازرگان، سنجابی، سحابی پدر و پسر( به قول بچه حزب اللهی ها پدر ژپتو و پسرش)، پیمان، بنی صدر، قطب زاده، یزدی، صباغیان و... تمام اینها فقط لایق یه گلوله هستند و البته حیف گلوله. اینکه چکار کردند رو حضورا خدمت تون عرض می کنم."

    و البته چون کامنتهای خصوصی رو نمی شه جواب داد، به صورت عمومی خدمتشون عارضم که:

    دوست عزیز دیپ بلو
    سلام و خسته نباشید.
    نه اینکه من هیچ وقت تو عمرم کار احمقانه نکردم. دروغ چرا؟ منم یه آدم مثه بقیه. مثه بقیه آدمها هم ممکنه ده ها کار احمقانه انجام داده باشم. اما خوب همون جور که بنزین خوب داریم و بد(الان اداره استاندارد گفته ماشینها باید استاندار بنزین یورو 4 داشته باشن خودروسازها می گن توی جایگاه چنین بنزینی ندارم و شرکت نفت هم می گه ما الان ده ساله داریم از این بنزینها تولید می کنیم)، ماشین خوب داریم و بد، و قص علی هذا.... کیفیت حماقتهای بنده و شما هم ممکنه فرق بکنه. یعنی اینکه چشمت رو ببندی بری وسط اتوبان واستی یه جور حماقته. اینکه بری بانک و کارت ملی همراهت نباشه یه جور دیگه حماقته. نمی دونم منظورم واضح بود یا نه؟

    گاهی بعضی آدمها انقدر کارشون احمقانه است که به یه آسیب جدی به خودشون منجر می شه. مثلا طرف می دونه ترمز ماشینش خرابه بعد سوارش می شه عوض تعمیرگاه میره تو اتوبان. هم جون خودش رو به خطر می اندازه و هم جون دیگران رو. این جور ادمها اگر یه وقت بر اثر حماقتشون بمیرن من به خانمم می گم که خوب شد یارو مردش چون زنده بودن چنین افرادی بیشتر از اینکه به خودشون ضرر بزنه به خانواده و نزدیکانشون (و بعد حلقه ی دوستان و در نهایت کل جامعه) ضرر می زنه. یعنی اگر همچین آدمی رو ببینم و بتونم یه تیر تو مغزش خالی کنم شک نکن که ...می کنم.

    به فارسی سلیس اگه بخواهم توضیح بدم یعنی : گور پدر پلورالیسم و تساهل و تسامح و این جور مزخرفات. البته این مزخرفات توی اونجایی که جوونه زدن و رشد کردن مزخرف نیست ولی وقتی بیاد توی یه جامعه ی جهان سومی مثل ایران اون وقت این کلمات می شن د پیس آو شیت. یعنی وقتی من تو کشوری زندگی می کنم که پدر و برادرها برمی دارن دخترشون (و خواهرشون) رو می کشن به جرم دوست پسر داشتن حرف زدن از پلورالیسم عین خریت و حماقته. من اگر دستم برسه تو کله ی همچین مردایی یه تیر خالی می کنم. حالا شما بگو بی غیرتم! عیب نداره! من بی غیرت! اما وجود چنین ادمهایی رو نات اونلی در جامعه ی ایران بلکه برای تمام نسل بشر مضر می دونم و دوای حشرات موذی یا ضربت دمپایی است یا گاز سمی.
    شما یه نگاهکی به همین کشورهای دوست و همسایه ی شرقی (افغانستان و پاکستان ) بنداز. ببین! گوساله ها برمی دارن توی آب شرب دختراشون که دارن می رن مدرسه سم می ریزن که یه وخ دختراشون نرن مدرسه برای خودشون آدمی بشن. خوب این گوساله ها رو باید چیکار کرد؟ یا طرف بمب به خودش می بنده می ره توی بازار خودش رو با زن و بچه ی مردم می پکونه. یکی هم نیست بگه :گوساله مملکت ت رو امریکا اشغال کرده تو توی بازار چرا می ری بمب می ذاری؟ یعنی می خوام بگم که از این جور گوساله ها تو خاورمیانه زیاده. شما مرکز یه پرگارو بزار توی کویت و یه دایره به قطر 3000 کیلومتر بزن. توی این دایره محل پیدا کردن این جک و جونور هاست. از قاره های دیگه خبر ندارم. پس شروع نکن که از این جک و جونور ها مثلا توی امریکا هم زیادن.
    حالا این حماقت که گفتم یه ور قضیه س. یه ور دیگه ی قضیه اینه که حماقت اصولا ربطی به کراوات و عمامه نداره. به سوات و معلومات ربطی نداره. به وبلاگ داشتن و نداشتن ربطی نداره. یعنی مهم نیست که کسی مهندس باشه یا دکتر یا بی سواد یا عمله. هرکسی ممکنه از اون جور احمقایی باشه که لایق یه گلوله هستند. حالا وضع وقتی بدتر می شه که این احمقها دست جمعی میان و کار سیاسی هم می کنن. دیگه نور علی نوره. نمونه ش هم همون اسامی که ذکر کردم.  اینکه این آقایون سلامت مالی داشتن یا نه، سلامت اخلاقی داشتن یا نه، سلامت سیاسی داشتن یا نه، سلامت جسمانی داشتن یا نه اصلا برای من مهم نیست. مهم اینه که همشون یه خصوصیت مشترک داشتن:
    همشون یه جورایی احمق بودن.
    و چون همون جور که در بالا آمد بعضی احمقا غلظت حماقتشون انقدر بالاس که ناچار به حذف فیزیکی اونها هستیم، بنده ی حقیر اگر فرصت و توانش رو داشتم حتما توی مغز این عزیزان یه تیر خالی می کردم. حالا شما به من می گی فاشیست؟ عیب نداره!
     من فاشیستم!
    پی نوشت1: محض روشن شدن وضعیت سیاسی حقیر یه نمونه ی دیگه از این گونه افراد موسوی و کروبی هستند که توهم زده بودن و در خود رابین هود بینی احمقانه شون چیزی نمونده بود کلی هزینه رو دست ملت بذارن. من به شخصه اگر تصمیم گیرنده بودم تا حالا یکی یه تیر حروم اون مغز ناقص این دو نفر کرده بودم. حالا شما می گی با دیکتاتور همدستم؟ عیب نداره بگو! من اصلا خودم عامل دیکتاتوری هستم. اگر لیبرال دموکراسی و آزادی خواهی در اینه که گوساله هایی مثل موسوی و کروبی بخوان ادعای رهبری ش رو بکنن من می رم طرف هر کسی که بخواد این دو تا رو سرکوب بکنه.
    پی نوشت2: این که این به اصطلاح ملی-مذهبی ها چه خبطی کردن و اون دو تا گوساله چه حماقتی رو مرتکب شدن رو دیگه می ذارم تا خودتون فکر کنید. اگر خط فکری تون درست باشه به همون نتیجه ای می رسید که من رسیدم. اگر هم خط فکری تون درست نباشه احتمالا فکر می کنید که اون گروه اول کسانی در حد گاندی و جواهر لعل نهرو هستند و این دو تا نخاله کسانی در حد مارتین لوترکینگ و نلسون ماندلا. همون جور که الان سالهاست ملت فکر میکنه مصدق اومده بود نفتو از دست انگلیسا دربیاره.(دربیاره که چیکارش بکنه؟؟؟؟) دیگه واگذارتون می کنم به خودتون و مطالعات تون.
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • چهارشنبه 8 خرداد 1392 10:30 ب.ظ نظرات ()

    برج بانک قوامین متعلق به نیروی محترم انتظامی

    من واقعا نمی دانم  اینکه افراد متخصص اقتصاد (دست کم سایتهایی که من می شناسم) درباره ی وعده های اقتصادی کاندیداهای محترم ریاست جمهوری نظری نمی دهند به این دلیل است که این وعده ها مو لای درزشان نمی رود و آنقدر درست و اصولی هستند که هیچ نقدی نمی توان بر آنها نوشت یا اینکه این وعده ها را آنقدر بی اعتبار می دانند که حتی از نظر این عزیزان ارزش یک خط نوشتن هم ندارند.

    حاج محسن رضایی در آخرین وعده ی خود قرار است که بانکی تأسیس کنند که به مردم وام بدهد و مردم به اصطلاح حالش را ببرند و سود فعالیتهای اقتصادی آنها را هم دولت بدهد. جل الخالق! به قول پیر هرات از یار جرم آید و از تو غرامت. حالا در کجای دنیا یک بنگاه اقتصادی وجود دارد که به این صورت اداره می شود والله اعلم!!!

    ظاهرا وضعیت بانکهای ایران (اعم از خصوصی و دولتی) انقدر فاجعه بار است که هر کسی که می خواهد قدمی بردارد به عنوان پیش فرض باید برای خود بانکی تاسیس کند. نگاهی به دور و اطراف خود بیاندازید. تقریبا تمام وزارتخانه ها و سازمانهای نظامی و غیر نظامی ایران و همچنین بعضی از بنگاه های اقتصادی صاحب بانک هستند. نیروی انتظامی، ارتش، بنیاد مستضعفان، شهرداری تهران، وزارت مسکن، وزارت تعاون،خودروسازها، میز و کمد و مبل سازها، آهن فروشها، ساختمان سازها و غیره. تعداد این موسسات انقدر زیاد است که دیگر برای من قابل احصا نیست.

    حالا کسی نیست بپرسد با این همه بانک کدام گره از اقتصاد این کشور باز شده که بازهم یکی دیگر باید به این آمار اضافه شود. مگر رییس جمهور محترم، محمود احمدی نژاد، در ابتدای شروع به کارش بانک مهر را تأسیس نکردند. این بانک چه گلی به سر مردم زد؟ کدام فعالیت اقتصادی کلان و بلند مدت توسط این بانک کلید خورد؟

    حاج محسن به جای تعیین تکلیف تسهیلات تکلیفی دولت بر دوش بانکها ،که عن قریب کمر آنها را در هم خواهد شکست، می خواهد نوعی دیگر از این تکلیف ها و تکلف ها را بر دوش نظام بانکی بگذارد. کاش کاندیداهای محترم کمی هم وقت برای سازماندهی بازار سرمایه و اعتبار می گذاشتند یا دست کم تکلیف وامهای معوقه به نظام بانکی را مشخص می کردند.

    پی نوشت1: بر اساس تیتر دیروز کیهان اقای بهمنی فرمودند هر بانکی که در مسائل ارزی تخلف نکرده باید ثابت کند. واقعا که به به به این مدیریت.

    پی نوشت2: آقای روحانی فرمودند که با جنگ در کل مخالف هستند ولی  " البته اگر دشمن بخواهد وارد جنگ شود، ما می ایستیم و من همان طلبه یی هستم كه به عنوان سرباز هشت سال در دفاع مقدس حضور داشتم." من به عنوان کسی که به تاریخ جنگها علاقمند هستم خیلی دوست دارم بدانم که ایشان هشت سال به عنوان سرباز در کدام سنگر حضور داشتند؟ در کدام گلوله باران عراقی ها زمینگیر شدند؟ در کدام عملیات خط شکن بودند؟ سابقه ی رزمی ایشان قبل از آغاز جنگ چه بوده است؟ با این سابقه ایشان پس از آغاز جنگ به چه مقامی و چه پستی رسیدند و آیا حقشان بود که چنین پستی را بگیرند؟ آیا در مملکت با سابقه تر و با تجربه تر و کاربلدتر از ایشان وجود نداشت؟ به هرحال ظاهرا هر وقت اسم جنگ با عراق می آید ایرانی ها هر کدام به گونه ای جوگیر می شوند.

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 8 خرداد 1392 10:43 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 15 ... 5 6 7 8 9 10 11 ...