منوی اصلی
جنگها و تاریخ
  • جمعه 16 آذر 1397 09:40 ق.ظ نظرات ()
    دیشب برای بار سوم یا چهارم فیلم معروف دیوانه از قفس پرید را تماشا کردم. دوستان جوانی که میل دارند از ساز و کار حکومتهای توتالیتر سر در بیاورند بد نیست که دو سه باری با دقت فیلم را ببینند.
    پی نوشت:
    این فیلم دومین فیلم در تاریخ سینما است (پس از فیلم در یک شب اتفاق افتاد) که هر 5 جایزه اصلی اسکار(نقش اول مرد، نقش اول زن، فیلمنامه، بهترین فیلم، بهترین کارگردان) را با هم می برد.
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 15 آذر 1397 09:48 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • پنجشنبه 15 شهریور 1397 10:45 ق.ظ نظرات ()

    نتیجه تصویری برای ابوقریب

    تنگه ابوقریب یک بار دیگر ثابت کرد که ما هنوز تا ساختن یک فیلم تاریخی بر اساس جنگ ایران-عراق صدها سال نوری فاصله داریم.

    تنگه ابوقریب همان اخراجی های دهنمکی بود که دچار استحاله شده بود: از کمدی به تراژدی. تنگه ابوقریب جنگ هیچ کس ها بود با هیچ کس ها. نه در طرف ایران کسی دیده می شد و نه در طرف عراق. شخصیتهای اصلی جنگ نه تیپ بودند و نه کاراکتر. آدمهایی بودند که بی هدف این طرف و آن طرف می دویدند و همین. نه پیش زمینه ای از شخصیتهای اصلی نشان داده شد و نه فرصت داده شد که بیننده با هیچ یک از آنها ارتباطی برقرار کند. فقط یک دوربین بود که مثل مگس می چرخید و از روی این چهره به آن چهره می پرید. که چه بشود؟ والله اعلم. فوق فوقش چندتایی شعار هم به خورد بیننده داده می شد تا ملت مال باخته و دست خالی سینما را ترک نکنند. مثل این جمله ی بی سر و ته که : جنگ بازنده و برنده نداره، فقط اونهایی که اسلحه می فروشن توی جنگ برنده می شن! نه بابا؟ به همین سادگی؟ به همین خوشمزگی؟ به همین کشکی؟ اگر این جملات بی مزه و خنک را هم در دهان بازیگر/بازیگران نمی گذاشتند ممکن بود بیننده فکر کند که بازیگر/بازیگران فیلم همه لال هستند. البته... به همین سادگی، به همین خوشمزگی.

    در تنگه ابوقریب رزمندگانی را دیدیم که بدون هدف سوار کمپرسی می شدند به سوی مقصدی نامعلوم و سرانجام در یک ترافیک بی سر و ته گیر کردند که معلوم نیست برای چه به وجود آمده بود؟ اصلا چرا فرماندهانشان آنها را از جاده ای برده بودند که به ترافیک برخورد می کرد؟ چرا با وجود آن همه ماشین آلات راه سازی جابجا کردن ماشین هایی که در جاده از کار افتاده بودند این همه طول کشید؟ البته شاید ما ندانیم اما این ترافیک تصنعی و بی سر و ته چندان هم بی هدف نبود. نویسنده/کارگردان می خواستند از فرصت گیرکردن در ترافیک استفاده کنند تا چند تا تاول نشانمان بدهند تا ثابت شود که دشمن از بمب شیمیایی هم استفاده می کرده است. و اگر نه اگر تمامی آن بخش طولانی و حوصله سر بر را از فیلم درمی آوردند هیچ خللی به هیچ جای داستان فیلم واردنمی شد. بعدهم که چند تا تاول به نمایش درآمد به یکباره نشان داده شد که ترافیک از بین رفته است. همین طوری خود به خودی.... به همین سادگی، به همین خوشمزگی.

    در تنگه ی ابوقریب رزمنده هایی را دیدیم که در حالیکه به سوی خط مقدم می رفتند قمقمه های آبشان را می بخشیدند به کسانی که از خط بر می گشتند. جل الخالق... فردایش هم همین رزمندگان همگی از تشنگی در حال تلف شدن بودند. به همین سادگی، به همین خوشمزگی.

    در تنگه ابوقریب امدادگرهایی را دیدیم که برانکارد نداشتند و با کشیدن پا و دست زخمی ها آنها را جابجا می کردند. امدادگرهای این فیلم حتی ساده ترین لوازم زخم بندی هم نداشتند. همین طوری چفیه ای پیدا می کردند و می بستند دور یک دست یا پای قطع شده و تمام. بیننده ی تنگه ابوقریب هیچ گاه نخواهد فهمید که یک امدادگر واقعا در میان صحنه ی جنگ چه نقشی دارد اگر که فقط در تمام عمرش همین یک فیلم جنگی را دیده باشد.

    تنگه ابوقریب نشان داد که هر بچه ای که بخواهد برود خط مقدم بدون معطلی می تواند برود. نه هماهنگی لازم است و نه توانایی و نه چیزی. فقط یه مقدار زیادی رو لازم است و البته زبانی دراز. همین طوری راست سینه ات را می گیری می روی جلو تا برسی به خط مقدم تا یکباره کپ کنی. بعدش هم طبق فرمول معجزه آسای فیلمساز ایرانی ناگهان می شوی رستم دستان. این استحاله از بچه ننه ی زبون دراز به رستم دستان را کدامین رابطه علت و معلولی در فیلم تعلیل کرده بود؟ والله اعلم.

    در تنگه ابوقریب فرماندهانی را دیدیم که از فرماندهی فقط داد زدن و هوار کشیدن را بلدند. فوق فوقش در نماز جماعت هم آخر صف می ایستند که افتادگی شان را ثابت کنند و درویش مسلکی شان را. هنر هدایت نیروها در تنگه ابوقریب خلاصه می شه به این جمله درخشان: تو نیروهات رو ببر ته همین کانال... تو هم با بچه هات بچسبید به پهلوی عراقی ها... من هم از وسط می رم جلو....  به همین بی مزگی. یکی هم نیست بگوید که آخر مومن در تنگه ای با عرض کم آدم چطور می تواند به پهلوی عراقی ها بچسبد؟ اصلا پهلوی عراقی ها کجای آنها است؟ اصلا بچسبد به پهلوی عراقی ها که چه بشود؟ دست آخر هم فرماندهان آنقدر جلوی عراقی ها صاف صاف راه رفتند که همگی تیر خوردند... به همین سادگی، به همین خوشمزگی.

    در تنگه ابوقریب فهمیدیم که پشتیبانی یعنی کشک، برنامه ریزی یعنی دوغ، تسلیحات یعنی بوق... کلا همه چی هرتی پرتی جلو می رود. بدون هیچ برنامه ریزی ضدحمله می کنیم، بدون بیل و کلنگ کانال می کنیم، بدون دارو شفا می دهیم و بدون اسلحه پیروز می شویم. آنچه مهم است تنها شجاعت فردی است و لایی کشیدن از میان تانکهای دشمن... کاش کارگردان ابوقریب داستان عقب نشینی ایران از فاو را هم به تصویر بکشد تا بینندگاننش بفهمند که برای پیروزی بر دشمن به غیر از شجاعت چیزهای دیگری هم لازم است. به همین سادگی و خوشمزگی.

    عراقی هم که اصلا در ابوقریب نبود. یک سری تانک بودند و چند تایی بی.ام.پی که همین طور بی هدف برای خودشان این طرف و آن طرف می رفتند. نه معلوم بود که این واحد کدام لشکر عراق است. نه معلوم بود که فرماندهان این واحد که هستند. نه معلوم بود که مأموریت زرهی عراق چه بود. بی انصافها نکرده بودند چند تا پرچم عراق روی تانکها نقاشی کنند که دست کم بیننده بداند این تانکها متعلق به کدام طرف است. اگر کسی این فیلم را بدون صدا ببیند هیچ وقت نمی فهمد که چه کسی دارد با چه کسی می جنگد؟ هر دو طرف بی هویت هستند. به همین سادگی و البته به همین خوشمزگی.

    از نظر اطلاعات جغرفیایی هم تنگه ابوقریب فاجعه است. خلاصه اینکه اگر یک بیننده ی خارجی این فیلم را ببیند هیچ اطلاعاتی درباره ی محل وقوع این رویدادها از فیلم پیدا نمی کند و دست کم ناچار است تا چند ساعتی را اینترنت گردی کند. تنها نقطه ی معلوم فیلم دوکوهه است. این نقطه هم البته فقط برای بچه های جنگ رفته آشنا است. و اگر نه برای نسلی که جنگ را ندیده اند بازهم تفاوتی نمی کند که دوکوهه کجاست. خود ابوقریب هم معلوم نیست که کجای عالم است. سه راهی ترافیک هم معلوم نیست کجاست؟ کلا همان طور که ابوقریب داستان هیچ کس هاست داستان هیچ کجاها هم هست.

    واقعا اگر در واقعیت جنگ ایران و عراق این تصاویری بود که در تنگه ابوقریب دیدیم تعجب می کنم که چرا این جنگ 8 سال طول کشید؟ فوق فوقش باید یک هفته یا دو هفته بعد از 31 شهریور 59 به انتهای جنگ می رسیدیم.

    سؤال آخر اینکه اگر بلد نیستیم فیلم تاریخی بسازیم مگر مجبوریم؟ لوله ی تفنگ که پشت سرمان نگرفته اند.

    پی نوشت: آخر فیلم یک نوشته آمد که پنج روز بعد از این رویداد قطعنامه 598 توسط دو کشور تصویب شد تا به صلح برسند. کدام صلح؟ ایران و عراق هنوز بعد از 30 سال قرارداد صلحی امضا نکرده اند. اصولا دو کشوری که هیچ وقت با هم رسما نجنگیدند و تا سال 66 سفارتخانه هایشان در پایتخت طرف مقابل فعال بوده چطور می توانند صلح کنند.

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 شهریور 1397 11:13 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • جمعه 21 اردیبهشت 1397 09:16 ب.ظ نظرات ()
    The Glass House (1972 film).jpg
    انقلاب 57 که به پیروزی رسید، زمامداران جدید گمان می کردند که باران الهی هستند که تمام کثافت ها را شسته اند و کشور را از فساد پاک کرده اند. هرچه فساد و تباهی بود متعلق بود به دوران ستم شاهی که به دستور غرب استعمارگر و توسط عروسکهای کوکی او در داخل دارالمومنین تزریق شده بود. اما انسان طراز جدید انسانی بود مانوس با ماورا و پشت کرده به دنیا. چه کسی گمان می کرد که کسانی که با شعار "می جنگیم می میریم سازش نمی پذیریم" به مصاف طاغوتهای زمان می روند به جیفه ی دنیا فریفته بشوند؟
    از همین روی یکی از سیاستهای اصلی نظام نوپای حاکم نشان دادن و اثبات فساد ناشی از طاغوت و استعمار بود. بهترین و دم دست ترین ابزار هم البته خود سینمای غرب بود. سینمای غرب اگر فساد نظام پوسیده ی غرب را نشان می داد بهترین دلیل و استدلال بود بر پوچی نظام فاسد و پول پرستی که دنیا را هدف خود کرده بود و پشت به آخرت داشت. از همین روی بود که هر فیلمی که مستقیم یا به کنایه می توانست نوعی فساد را در نظام غرب به نمایش بگذارد راه خود را به سیمای جمهوری اسلامی باز کرد.
    از جمله ی فیلمهای دوران بچگی امروز به یاد فیلم خانه ی شیشه ای افتادم. خانه ی شیشه ای ،که در زمان ساختش شاهکاری تکاندهنده بود، زندانی را روایت می کرد که با زد و بند یک دسته ی خلافکار داخل زندان و زندانبانها، زندگی را بر دیگر زندانیان تنگ کرده بودند. به طور اتفاقی و به صورت همزمان یک زندانبان جدید (و با وجدان) و یک استاد دانشگاه (آلن آلدا) (که در اثر اتفاق یک نفر را کشته بود) وارد زندان می شوند. استاد دانشگاه (بی خبر از همه جا) در ابتدا جذب شخصیت رئیس خلافکارها (ویک مورو) می شود اما به زودی می فهمد که باید راه خود را از او جدا کند و به همین دلیل به تدریج او و زندانبان جدید (کلو گلوور) جذب هم می شوند. تقابل بین خیر و شر در انتها سبب ایجاد شورش در زندان می شود و در این انتها....
    ادامه ی فیلم را بهتر است خود با چشم خود ببینید..... هرچند که این فیلم به صورت مستقیم نظام سیاسی آمریکا را نشانه نرفته بود اما می توانست به صورت غیرمستقیم و با گوشه و کنایه آن را فیلمی در تحقیر نظام حاکم بر این کشور معرفی کرد. نظامی که در آن اقلیتهای نژادی به حاشیه رانده شده اند، درست کاران تحت فشار هستند و بدکرداران بر صدر نشسته اند...
    هر چه که بود..... نکته ی جالب برای من این است که حال که 40 سالگی انقلاب را جشن می گیریم، گذر زمان صحت پیشبینی بنیانگذاران انقلاب 57 را ثابت کرده است. این نظام (که انشالله تعالی پرچمش به دست پرچم حضرت حجت (ع) خواهد رسید) از ابتدا تا کنون عاری از هر گونه فساد و تباهی بوده است و اگر هم در موردی به فساد برخورد کرده اید شک نکنید که یا کار دشمنان و معاندان است و یا کار سرویس های جاسوسی و اطلاعاتی غربی.... کاش باز هم فرصتی بود که در شبکه ی یک سیما به تماشای خانه ی شیشه ای می نشستیم تا بدانیم که نظام طاغوت چگونه تا بن استخوان فاسد شده است...

    آخرین ویرایش: جمعه 21 اردیبهشت 1397 10:03 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • شنبه 15 اردیبهشت 1397 07:48 ب.ظ نظرات ()
    دوست عزیزم مهندس طبیب زاده متن زیر را فرستاده اند:
    سلام رئیس
    خوبی؟
    عجیبه اینقدر دیر این فیلم رو دیدی. شاهکاریه. اون سال جدایی سیمین اسکار گرفت این نگرفت! از عجائب بی لیاقتی اسکار... این و فیلم مونیخ تنها فیلمهای جاسوسی هستن که میپسندم. بقیه اون فیلمهایی هم که گفتی مالی نیستن. تینکر تیلر با بازی درخشان گری اولدمن از روایتی واقعی اقتباس شده که دقیقا از کانالی در ترکیه برملا شد... اسم شخصیت جاسوس واقعیش یادم نیست. تنها نکته منفی که در مورد تینکر تیلر میتونم بگم آخر داستان هست که طرف در منطقه حفاظت شده با اسلحه دوربین دار شکار بز بدون پایه و با تکیه به زانو شلیک میکنه... فقط برام سوال شد آخر فیلم چرا هر 4 رئیس رو تعویض کردن؟ بقیه که بیگناه بودن.
    برای فهمیدن تفاوت سطح کار کافیه فیلم بغایت مزخرف پل جاسوسها که نسبتا تازه ساخته(با سوپر استاری مثل تام هنکس) و با کلی استقبال و تعریف تمجید بذاری کنار تینکر تیلر. اون 160 میلیون دلار فروش میکنه و این شاهکار 20 میلیون دلار. تفاوت عوام و خواص اینه...
    خدمت دوستان عرض کنم که:
    1. همانطور که گفتم این فیلم بر اساس یک داستان تاریخی واقعی ساخته شده ولی به تاریخ وفادار نبوده و تقریبا همه جا نویسنده راه خودش را رفته است.... به عنوان نمونه خدمت عزیزان عرض کنم که در انتهای فیلم کسی که جاسوس روسها بود توسط یکی از عناصر اطلاعاتی بریتانیا که توسط این جاسوس لو رفته بود کشته می شود ولی در اصل ماجرای تاریخی ان جاسوس روسها به روسیه پناهنده می شود.
    2. برای مطالعه دقیقتر درباره ی این قضیه بهتر است همان لینک حلقه ی کمبریج را مطالعه کنید.
    3. اگر با زبان انگلیسی مشکل دارید کتاب پیشه من خیانت است و یا شناسایی و شکار جاسوس می تواند شما را کمک کند. اولی کتاب نایابی هست ولی دومی را انتشارات اطلاعات بارها و بارها تجدیدی چاپ کرده است.
    4. فیلم مونیخ هم همانطور که دوستمان گفت بر اساس یک ماجرای واقعی ساخته شده و تقریبا به تاریخ وفادار بوده... خیلی بیشتر از فیلمی که الان درباره ش بحث می کنیم.
    5. فیلم پل جاسوسان هم اصلا درباره ی جاسوسی نیست.... بحثش چیز دیگری است که در فرصتی مناسب عرض خواهدشد.
    آخرین ویرایش: شنبه 15 اردیبهشت 1397 11:23 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 02:26 ب.ظ نظرات ()
    Tinker Tailor Soldier Spy (film).png
    مزخرف به عربی از کلمه ی زخرف (طلا) گرفته شده و معادل آن را در فارسی می توان آب طلا داده شده یا طلا اندود در نظر گرفت. اصولا چون چیز به درد نخور را آب طلا می دهند که به مردم غالب کنند، در فارسی امروزی به هر چیز به درد نخوری که ظاهری گول زنک داشته باشد(یا نداشته باشد) مزخرف می گوییم.
    فیلمهای جاسوسی البته در رده بندی مزخرفها از مزخرف ترینها به حساب می آیند. به ویژه فیلمهای جاسوسی سری جیمز باند (یا فیلمهایی که از روی داستانهای جیمز باندی ساخته می شوند) که مزخرف اندر مزخرفند. اصولا سازندگان/نویسندگان چنین داستانهایی کوچکترین اطلاعاتی از سرویسهای اطلاعاتی ندارند. اگر هم کسی مانند ایان فلمینگ (خالق شخصیت جیمز باند) خودش از دل سرویسهای اطلاعاتی بیرون آمده باشد خود را تعمدا به خریت می زند. در نتیجه، تقریبا فیلمهای جاسوسی که ارزش دیدن دارند به تعداد انگشتهای دو دست هم نمی رسند. از جمله ای این مزخرفها می توان به فیلمهای معروف بدنام (آلفرد هیچکاک)، شمال از شمال غرب (آلفرد هیچکاک)، سه روز کندور(سیدنی پولاک) و دست آخر جاسوس بازی (تونی اسکات) اشاره کرد.
    اما در این میان گاه بر حسب اتفاق از دست نویسنده در می رود و شاهد فیلم خوبی با موضوع جاسوسی می شویم. دیروز فیلم بندزن، خیاط، سرباز، جاسوس به کارگردانی توماس آلفردسن را دیدم. در میان سیل فیلمهای مزخرف جیمزباندی اثر قابل اعتنایی است که به درگیری سرویس اطلاعاتی بریتانیا (ام آی 6) و کا گ ب پرداخته است. نکته ی جالبتر این فیلم داستان آن است که اگر چه صد در صد تخیلی است اما بر مبنای یک سری اتفاقات واقعی تاریخی نوشته شده است:
    جنگ جهانی دوم که شروع شد شوروی کمونیست و بریتانیای لیبرالیست در یک سنگر قرار گرفتند. نفوذ افکار کمونیستی در این زمان در دانشگاه ها و در میان قشر روشنفکر بریتانیا آغاز شد. افسران اطلاعاتی روس از این فرصت استفاده کردند و چند تن از این دانشجویان پر استعداد را جذب خود کردند. 5 نفر از این افراد (که چون همگی از دانشگاه کمبریج آمده بودند به حلقه ی کمبریج معروف شدند) بعد از پایان جنگ دوم جهانی در درون سرویس های اطلاعاتی بریتانیا رشد کردند و به مقامات بالایی در وزارت امور خارجه و دستگاه های اطلاعاتی رسیدند. داستان این فیلم اگرچه اشاره ای به این واقعیت تاریخی نمی کند که روسها 5 نفر جاسوس رده بالا در دولت بریتانیا داشتند اما در اصل با الهام از این واقعه ساخته شده است. 
    هر چند که این فیلم یک فیلم تاریخی نیست اما با توجه به اشاره های جالبی که به وقایع جنگ سرد دارد دیدن آن را  توصیه می کنم، مخصوصا که تعداد زیادی هم جایزه گرفته که از جمله ی آنها جایزه ی بفتا است.
    آخرین ویرایش: سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 07:41 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • چهارشنبه 20 دی 1396 12:42 ب.ظ نظرات ()
    Image result for ‫سریال سرگذشت ندیمه‬‎
    الف-در کشوری، یک گروه مخفی از بنیادگرایان مذهبی گردهم آمده اند. این گروه فکر می کنند که فساد و تباهی تمامی جامعه را در برگرفته است و علت آن را رویگردانی مردم از دستورات کتاب مقدس می دانند. آنها ادعا می کنند که باید جامعه را از فساد پاکسازی کرد و اصول مذهبی را راهنمای رویکرد خود می دانند. این گروه مذهبی در طی یک کودتای خونین قدرت را در کشور در دست می گیرند، قوانین موجود را منحل می کنند و با وضع قوانین بر پایه ی کتاب مقدس سعی در بازسازی جامعه دارند. گروه حاکم اعتقاد دارد که باید احکام الهی را با خشونت و صلابت اجرا کند تا در جامعه فراگیر شود. کمترین سرپیچی از این قوانین با مجازاتهایی چون کور کردن، قطع کردن دست و.... روبرو می شود. هر روز در کنار خیابانها جسد افرادی که به دلیل سرپچی از قوانین دینی اعدام شده اند به چشم می خورد.
    ب- دولت جدید اعتقاد دارد که فعالیت اجتماعی زنان در نقش اصلی آنها ،به عنوان مادر و زن خانه دار، اخلال ایجاد کرده است. بر اساس دیدگاه های کتاب مقدس زنان از حضور در محل کارشان و انواع فعالیتهای اجتماعی منع می شوند. کتاب خواندن و تحصیل برای زنان ممنوع می شود و آنها را به خانه ها بازمی گردانند تا بچه بیاورند و وقت خود را صرف شوهرداری کنند. اما مشکلی که وجود دارد این است که به دلیل بعضی آلودگیهای محیط زیستی و اثرات جنگهای هسته ای قدرت باروری زنان از بین رفته است و تنها تعداد اندکی از آنها می توانند باردار شوند. دولت جدید چاره را در این می بیند که بر اساس کتاب مقدس این معدود زنها را جستجو کرده و آنها را به عنوان برده ی جنسی در اختیار مقامات عالی رتبه قرار دهد تا نسل آنها حفظ شود. این رویکرد با مشکلاتی همراه است که با تماشای سریال سرگذشت ندیمه بیشتر به جزئیات آن پی خواهید برد.
    به لطف حکومتهایی چون طالبان و داعش و .... در منطقه ی خاورمیانه احتمالا پاراگراف الف برای شما یا بعضی از شما باید آشنا باشد. پاراگراف ب هم اگر برایتان آشنان نیست شاید در چند دهه ی  دیگر برایتان آشنا بشود. در حال حاضر من آماری از نرخ رشد جمیعت یا نرخ باروری ندارم ولی با نگاهی که به اطراف انداخته ام وموارد بی شماری که از سقط جنین، نوزادان نارس، سندرم مرگ ناگهانی نوزاد و انواع و اقسام بیماری های عجیب و غریب ،که منجر به فوت نوزادان در سنین زیر یکسال می شود، در فامیل و همکار و دوست و آشنا دیده ام بعید نمی دانم که راهکارهایی چون استفاده از برده های جنسی برای ادامه ی نسل در آینده ی نزدیک در دستور کار حکومتهای طالبانی-داعشی منطقه قرار بگیرد.
    به هرحال شما را به تماشای سریال عبرت آموز سرگذشت ندیمه دعوت می کنم. 
    UNDER HIS EYES

    پی نوشت1: بهتر بود که نام فارسی این سریال را سرگذشت کنیزک می گذاشتند اما چون کتابی که این سریال بر اساس آن تهیه شده سالهای قبل با نام سرگذشت ندیمه به فارسی ترجمه شده است اکنون نیز در فضای مجازی این سریال را با همین نام می شناسند.
    پی نوشت2: فصل اول این سریال را می توانید به صورت کاملا مجانی از اینجا دانلود کنید. این سریال کاملا جدید بوده و تعداد زیادی جایزه از جشنواره های مختلف گرفته است. خواندن اصل کتاب هم اکیدا توصیه می شود. اصل کتاب برنده ی جایزه ی آرتور سی کلارک شده است.
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 20 دی 1396 05:50 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 5 1 2 3 4 5