منوی اصلی
جنگها و تاریخ
  • پنجشنبه 15 شهریور 1397 10:45 ق.ظ نظرات ()

    نتیجه تصویری برای ابوقریب

    تنگه ابوقریب یک بار دیگر ثابت کرد که ما هنوز تا ساختن یک فیلم تاریخی بر اساس جنگ ایران-عراق صدها سال نوری فاصله داریم.

    تنگه ابوقریب همان اخراجی های دهنمکی بود که دچار استحاله شده بود: از کمدی به تراژدی. تنگه ابوقریب جنگ هیچ کس ها بود با هیچ کس ها. نه در طرف ایران کسی دیده می شد و نه در طرف عراق. شخصیتهای اصلی جنگ نه تیپ بودند و نه کاراکتر. آدمهایی بودند که بی هدف این طرف و آن طرف می دویدند و همین. نه پیش زمینه ای از شخصیتهای اصلی نشان داده شد و نه فرصت داده شد که بیننده با هیچ یک از آنها ارتباطی برقرار کند. فقط یک دوربین بود که مثل مگس می چرخید و از روی این چهره به آن چهره می پرید. که چه بشود؟ والله اعلم. فوق فوقش چندتایی شعار هم به خورد بیننده داده می شد تا ملت مال باخته و دست خالی سینما را ترک نکنند. مثل این جمله ی بی سر و ته که : جنگ بازنده و برنده نداره، فقط اونهایی که اسلحه می فروشن توی جنگ برنده می شن! نه بابا؟ به همین سادگی؟ به همین خوشمزگی؟ به همین کشکی؟ اگر این جملات بی مزه و خنک را هم در دهان بازیگر/بازیگران نمی گذاشتند ممکن بود بیننده فکر کند که بازیگر/بازیگران فیلم همه لال هستند. البته... به همین سادگی، به همین خوشمزگی.

    در تنگه ابوقریب رزمندگانی را دیدیم که بدون هدف سوار کمپرسی می شدند به سوی مقصدی نامعلوم و سرانجام در یک ترافیک بی سر و ته گیر کردند که معلوم نیست برای چه به وجود آمده بود؟ اصلا چرا فرماندهانشان آنها را از جاده ای برده بودند که به ترافیک برخورد می کرد؟ چرا با وجود آن همه ماشین آلات راه سازی جابجا کردن ماشین هایی که در جاده از کار افتاده بودند این همه طول کشید؟ البته شاید ما ندانیم اما این ترافیک تصنعی و بی سر و ته چندان هم بی هدف نبود. نویسنده/کارگردان می خواستند از فرصت گیرکردن در ترافیک استفاده کنند تا چند تا تاول نشانمان بدهند تا ثابت شود که دشمن از بمب شیمیایی هم استفاده می کرده است. و اگر نه اگر تمامی آن بخش طولانی و حوصله سر بر را از فیلم درمی آوردند هیچ خللی به هیچ جای داستان فیلم واردنمی شد. بعدهم که چند تا تاول به نمایش درآمد به یکباره نشان داده شد که ترافیک از بین رفته است. همین طوری خود به خودی.... به همین سادگی، به همین خوشمزگی.

    در تنگه ی ابوقریب رزمنده هایی را دیدیم که در حالیکه به سوی خط مقدم می رفتند قمقمه های آبشان را می بخشیدند به کسانی که از خط بر می گشتند. جل الخالق... فردایش هم همین رزمندگان همگی از تشنگی در حال تلف شدن بودند. به همین سادگی، به همین خوشمزگی.

    در تنگه ابوقریب امدادگرهایی را دیدیم که برانکارد نداشتند و با کشیدن پا و دست زخمی ها آنها را جابجا می کردند. امدادگرهای این فیلم حتی ساده ترین لوازم زخم بندی هم نداشتند. همین طوری چفیه ای پیدا می کردند و می بستند دور یک دست یا پای قطع شده و تمام. بیننده ی تنگه ابوقریب هیچ گاه نخواهد فهمید که یک امدادگر واقعا در میان صحنه ی جنگ چه نقشی دارد اگر که فقط در تمام عمرش همین یک فیلم جنگی را دیده باشد.

    تنگه ابوقریب نشان داد که هر بچه ای که بخواهد برود خط مقدم بدون معطلی می تواند برود. نه هماهنگی لازم است و نه توانایی و نه چیزی. فقط یه مقدار زیادی رو لازم است و البته زبانی دراز. همین طوری راست سینه ات را می گیری می روی جلو تا برسی به خط مقدم تا یکباره کپ کنی. بعدش هم طبق فرمول معجزه آسای فیلمساز ایرانی ناگهان می شوی رستم دستان. این استحاله از بچه ننه ی زبون دراز به رستم دستان را کدامین رابطه علت و معلولی در فیلم تعلیل کرده بود؟ والله اعلم.

    در تنگه ابوقریب فرماندهانی را دیدیم که از فرماندهی فقط داد زدن و هوار کشیدن را بلدند. فوق فوقش در نماز جماعت هم آخر صف می ایستند که افتادگی شان را ثابت کنند و درویش مسلکی شان را. هنر هدایت نیروها در تنگه ابوقریب خلاصه می شه به این جمله درخشان: تو نیروهات رو ببر ته همین کانال... تو هم با بچه هات بچسبید به پهلوی عراقی ها... من هم از وسط می رم جلو....  به همین بی مزگی. یکی هم نیست بگوید که آخر مومن در تنگه ای با عرض کم آدم چطور می تواند به پهلوی عراقی ها بچسبد؟ اصلا پهلوی عراقی ها کجای آنها است؟ اصلا بچسبد به پهلوی عراقی ها که چه بشود؟ دست آخر هم فرماندهان آنقدر جلوی عراقی ها صاف صاف راه رفتند که همگی تیر خوردند... به همین سادگی، به همین خوشمزگی.

    در تنگه ابوقریب فهمیدیم که پشتیبانی یعنی کشک، برنامه ریزی یعنی دوغ، تسلیحات یعنی بوق... کلا همه چی هرتی پرتی جلو می رود. بدون هیچ برنامه ریزی ضدحمله می کنیم، بدون بیل و کلنگ کانال می کنیم، بدون دارو شفا می دهیم و بدون اسلحه پیروز می شویم. آنچه مهم است تنها شجاعت فردی است و لایی کشیدن از میان تانکهای دشمن... کاش کارگردان ابوقریب داستان عقب نشینی ایران از فاو را هم به تصویر بکشد تا بینندگاننش بفهمند که برای پیروزی بر دشمن به غیر از شجاعت چیزهای دیگری هم لازم است. به همین سادگی و خوشمزگی.

    عراقی هم که اصلا در ابوقریب نبود. یک سری تانک بودند و چند تایی بی.ام.پی که همین طور بی هدف برای خودشان این طرف و آن طرف می رفتند. نه معلوم بود که این واحد کدام لشکر عراق است. نه معلوم بود که فرماندهان این واحد که هستند. نه معلوم بود که مأموریت زرهی عراق چه بود. بی انصافها نکرده بودند چند تا پرچم عراق روی تانکها نقاشی کنند که دست کم بیننده بداند این تانکها متعلق به کدام طرف است. اگر کسی این فیلم را بدون صدا ببیند هیچ وقت نمی فهمد که چه کسی دارد با چه کسی می جنگد؟ هر دو طرف بی هویت هستند. به همین سادگی و البته به همین خوشمزگی.

    از نظر اطلاعات جغرفیایی هم تنگه ابوقریب فاجعه است. خلاصه اینکه اگر یک بیننده ی خارجی این فیلم را ببیند هیچ اطلاعاتی درباره ی محل وقوع این رویدادها از فیلم پیدا نمی کند و دست کم ناچار است تا چند ساعتی را اینترنت گردی کند. تنها نقطه ی معلوم فیلم دوکوهه است. این نقطه هم البته فقط برای بچه های جنگ رفته آشنا است. و اگر نه برای نسلی که جنگ را ندیده اند بازهم تفاوتی نمی کند که دوکوهه کجاست. خود ابوقریب هم معلوم نیست که کجای عالم است. سه راهی ترافیک هم معلوم نیست کجاست؟ کلا همان طور که ابوقریب داستان هیچ کس هاست داستان هیچ کجاها هم هست.

    واقعا اگر در واقعیت جنگ ایران و عراق این تصاویری بود که در تنگه ابوقریب دیدیم تعجب می کنم که چرا این جنگ 8 سال طول کشید؟ فوق فوقش باید یک هفته یا دو هفته بعد از 31 شهریور 59 به انتهای جنگ می رسیدیم.

    سؤال آخر اینکه اگر بلد نیستیم فیلم تاریخی بسازیم مگر مجبوریم؟ لوله ی تفنگ که پشت سرمان نگرفته اند.

    پی نوشت: آخر فیلم یک نوشته آمد که پنج روز بعد از این رویداد قطعنامه 598 توسط دو کشور تصویب شد تا به صلح برسند. کدام صلح؟ ایران و عراق هنوز بعد از 30 سال قرارداد صلحی امضا نکرده اند. اصولا دو کشوری که هیچ وقت با هم رسما نجنگیدند و تا سال 66 سفارتخانه هایشان در پایتخت طرف مقابل فعال بوده چطور می توانند صلح کنند.

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 شهریور 1397 11:13 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • سه شنبه 2 مرداد 1397 06:37 ق.ظ نظرات ()
    آخرین ویرایش: شنبه 30 تیر 1397 06:37 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • دوشنبه 18 تیر 1397 12:34 ب.ظ نظرات ()
    یک مطلب درباره ی اقتصاد جنگ از سایت معاند و معارض بی بی سی (لعنت الله علیهم اجمعین) گرفتم که می توانید  اینجا بخوانید.... درسی است بزرگ.
    آخرین ویرایش: دوشنبه 15 مرداد 1397 09:16 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • سه شنبه 28 مرداد 1393 08:21 ق.ظ نظرات ()

    در روز ۲۶ مرداد ۱۳۶۹ اولین گروه آزادگان ایرانی پس از سال‌ها اسارت در زندان‌های رژیم بعث عراق به کشور بازگشتند.














    او را دیده ای؟؟..



    آخرین ویرایش: سه شنبه 28 مرداد 1393 08:40 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • یکشنبه 11 خرداد 1393 04:28 ق.ظ نظرات ()
    در این تصویر فرمانده ی جنگ، رئیس جمهور وقت آیت الله هاشمی رفسنجانی و رئیس جمهور امروز ایران، حجت الاسلام دکتر روحانی را در دوران جنگ تحمیلی مشاهده می کنید.


    آخرین ویرایش: شنبه 10 خرداد 1393 08:38 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • چهارشنبه 21 اسفند 1392 01:00 ق.ظ نظرات ()



    ساعت حدود یک بامداد بیست‌و‌یکم اسفند سال 1363 است. شب دوم عملیات بدر، شرق دجله، روی جاده بدون هیچ خطری جلو می‌رویم. سکوت همه جا را فرا گرفته است.

    صدای جیرجیرک‌ها شنیده می‌شود. بوی خاصی از هور و دجله به مشام می‌رسد. همین طور که پیش می‌رویم، به اطرافم نگاه می‌کنم. صدای جیرجیرک‌ها یک لحظه قطع نمی‌شود. لحظه‌ها به کندی می‌گذرد. سکوت غریبی بر ما حاکم است. همه منتظر درگیری هستیم.

    دویست متری که می‌رویم، یکباره انفجاری بلند می‌شود و چنان صدایی می‌آید که همه می‌ریزیم روی زمین. بی اختیار خودمان را می‌کشیم پایین جاده و روی زانو می‌نشینیم و پناه می‌گیریم. گوشم زنگ می‌زند. قلبم به کوبش می‌افتد. همه حیران و سرگردان به اطراف نگاه می‌کنیم.

    دشتی،‌ تیربارچی دسته مثل شاخ و شمشاد بلند می‌شود و با تیربارش بخش جلویی جاده را به رگبار می‌بندد. چند لحظه بعد، منورها یکی یکی در دل آسمان می‌ترکند و گُله گُله زمین و هور را روشن می‌کنند. همه خیز می‌رویم در گُرده جاده. دشتی رو زانوهایش می‌نشیند و هر جا را که به چشم می‌بیند به گلوله می‌بندد. ستون پشت سرِ دشتی کُپ کرده است.

    همگی ‌در کمرکش جاده دراز به دراز خوابیده‌ایم و صدایی از کسی بیرون نمی‌آید. بی‌سیم‌چی با دست، آنتن را روی زمین می‌خواباند. نفس در سینه‌ها حبس شده است. آرپی‌جی‌زن‌ها، آرپی‌جی‌ها را مثل طفلی به آغوش گرفته‌اند و روی زمین مچاله شده اند. حالا این وضعیت آرام چند دقیقه پیش به جهنمی از دود و تیر و آتش و خاک تبدیل شده و آرامش جای خود را به توفان می‌دهد.

    مهدی باکری به ما آموخت که چگونه ابراهیمی باشیم+ ویدئو

    با خاموش شدن منورها. نیزار و جاده تاریک می‌شود. به دستور فرمانده، جمجمه‌ها را به خدا می‌سپاریم و بر‌می‌خیزیم و سریع حرکت می‌کنیم. باید سنگر به سنگر با دشمن درگیر شویم. عراقی‌هایی که از سنگرهایشان با حیرانی بیرون می‌آیند و سرگردان و بی هدف شلیک می‌کنند، توسط تیر بار دشتی درو می‌شوند.

    دشتی همچنان که تیربار را در دست گرفته، موقع شلیک قبضه را می‌چرخاند به راست و چپ که یک دیوار آتش درست کند تا عراقی‌ها نتوانند به این طرف و آن طرف فرار کنند؛ یعنی تیر تراش می‌زند.

    جاده می‌پیچد و ما به سنگر تیربارچی عراقی برخورد می‌کنیم. با تیربار و دوشکا، اریب به رویمان آتش گشوده اند. احتمالا باید به نقطه حساس منطقه رسیده باشیم. سرخی گلوله‌های رسام مسیر هر دو آتشبار را به خوبی خط می‌کشد. تیرهای رسام به طرفم می‌آید. ناخودآگاه چشمانم را می‌بندم. فکر می‌کنم ‌الان است که به صورتم بخورند. ولی صدای آخ و بعد از آن یا زهرای نفر پشت سری مرا از فکر و خیال در‌می‌آورد. یکی از تیربارچی‌های دیگر عراقی از درون سنگری در میان نیزارها برای ایجاد ترس و دلهره فقط به آسمان شلیک می‌کند.

    تیرهای رسام سینه آسمان را ستاره باران می‌کند. بچه‌ها یکی یکی از میانمان پَر می‌کشند.

    ناله زخمی‌ها زیاد می‌شود. در حالی که حسابی ترسیده‌ام، در پناه منبع آبی که در کنار یک دستشویی صحرایی روی چند تا بلوک جا خوش کرده، جای می‌گیرم و کوله‌ام را باز می‌کنم و وسایل امدادگری را در‌می‌آورم و تلاش می‌کنم با سینه خیز به طرف چند رزمنده مجروح بروم تا زخمشان را مداوا کنم. از سنگر تیربار و دوشکای عراقی مثل جرقه‌هایی که از یک آتش گردان جدا می‌شود، گلوله‌های سرخ به طرفمان می‌آید و مانند تگرگ به سر و کله سنگر‌های گُرده جاده می‌خورند و کمانه می‌کنند. یکی از بچه‌ها، گلویش بر اثر تیری شکافته شده است و صدای خرخر از آن بیرون می‌آید. پَد جنگی را که از کوله پشتی در‌آورده‌ام، روی گلویش می‌گذارم و سفارش می‌کنم که آن را محکم بگیرد. سپس به سراغ دیگری می‌روم. غوغایی شده است. چند تن از بچه‌ها در همین جا شهید شده‌اند.

    مهدی باکری به ما آموخت که چگونه ابراهیمی باشیم+ ویدئو
    جانباز آزاده کرامت یزدانی

    یکی از آرپی‌جی‌زن‌ها در پشت سنگر عراقی جا می‌گیرد و به طرف سنگر تیربار و دوشکا شلیک می‌کند اما به هدف نمی‌خورد. دشتی گویا تیربارش گیر کرده خودش را در یک گودال کوچکی رسانده و با آن ور می‌رود. کمک تیربارچی در کنارش نشسته و با نوارش ور می‌رود.
    آرپی جی زن، دوباره گلوله دیگری را در قبضه می‌گذارد و با صدای الله اکبر شلیک می‌کند.

    نمی دانم نتیجه اش چه می‌شود. فقط صدای یا مهدی اش توجه مرا به سوی خود جلب می‌نماید. پس از شلیک، تیر مستقیم دوشکا سینه‌اش را شکافته است. از پشت محکم به کناره جاده می‌خورد و دوباره با صورت روی سینه یکی از شهدا می‌افتد و شُرشر خون از لای بادگیر ضد شیمیایی‌اش که بوی باروت گرفته است، جاری می‌شود. کمکی می‌دود و بدون ترس، آرپی‌جی‌اش را بر‌می‌دارد و به پشت سنگر می‌رود تا گلوله را داخل آن بگذارد. دشتی تیربارش را راه انداخته و از توی همان گودال به سمت سنگرهای دوشکا و تیربار شلیک می‌کند. یکی از بچه‌های مجروح که هم سن و سال خودم هست را کشان کشان به طرف سنگر عراقی می‌برم. کاسه زانویش مثل قارچ باز شده است و از حاشیه استخوان‌های سفیدش خون می‌جوشد. فقط آهسته پشت سر هم یا حسین می‌گوید. زانویش را به هر نحوی می‌بندم و دلداری‌اش می‌دهم. بچه‌ها همین طور زمین‌گیر شده‌‌اند. نمی‌دانم چه می‌شود.

    ‌چند دقیقه بعد، صدای تکبیر بلند می‌شود. از سنگر بیرون می‌آیم. بچه‌ها بلند شده اند و در حالی که تیراندازی می‌کنند، به سمت جلو خیز برداشته‌اند. گویا سنگر دوشکا و تیربار هر دو خاموش شده‌اند. فقط هنوز تیرهای رسام تیربار داخل نیزار آسمان را نقره‌گون کرده است.

    پشت سر بچه‌ها حرکت می‌کنم. یکی از بچه‌ها نارنجک را از سمت راست فانسقه‌اش بیرون می‌کشد و به ‌نیزار می‌رود. همچنان که به جلو می‌روم، نگاهی به آسمان می‌اندازم، دیگر از تیرهای رسام خبری نیست.

    منظره ای عجیب است؛ منظره ای پر از خون؛ منظره ای پر از کشتن و کشته شدن، پر از جنگ. مرگ جانانه می‌رقصد.

    بند پوتینم باز شده و مانع رفتنم است. رو زانو می‌نشینم تا آن را ببندم. از ترس اینکه عراقی‌ها از توی نیزار بیرون بیایند و خفت‌گیرم کنند، همانطور که با بندها ور می‌روم، چشم از نیزار بر نمی‌دارم. یکی از آرپی‌‌جی‌زن‌ها لب جاده رفته و مثل اینکه سوژه‌ای پیدا کرده و قصد شلیک به آن دارد. آتش عقبه قبضه اش آزارم می‌دهد و گوش‌هایم زنگ ممتدی می‌کشد. آتش عقبه آرپی‌جی تا چهارمتر همه چیز را می‌سوزاند و تا ده متر آسیب می‌رساند؛ لذا این آتش خیلی خطرناک است. خیلی از نیروها با همین آتش مجروح شده‌اند.

    چند گلوله آرپی جی از وسط شکاف یک خاکریز کنار جاده به طرف ستون پراکنده بچه‌ها اصابت می‌کند که در‌جا سه چهار نفر شهید و دو سه نفر هم مجروح رو دستمان می‌گذارد. به طرف مجروح‌ها می‌روم. دیگر چیزی ندارم تا بتوانم آنها را مداوا کنم. فقط یک پد جنگی بیشتر برایم ‌نمانده است که با آن نمی‌شود کاری کرد.

    آسمان غرق در نورانواع منورها می‌شود. منورهای خوشه‌ای هم پشت سر هم همه جا را روشن می‌کند. منورهای خوشه‌ای که تا سطح زمین ریزش می‌کنند و اگر ذره‌ای از آن بر تن کسی بیفتد، تا مغز استخوانش را می‌سوزاند.

    بالاخره از لباس خود مجروح‌ها، پارچه‌هایی را قیچی می‌کنم و با هر کلکی زخم‌هایشان را می‌بندم. آنها هم که زخمشان را سطحی‌ فرض می‌کنند، اسلحه‌شان را بر‌می‌دارند و پشت سر بچه‌ها می‌دوند و جلو می‌روند.

    متن کامل خاطره را در اینجا بخوانید

    کرامت یزدانی (اشک)
    آزاده و جانباز 35 درصد
    اعزامی از روستای ترکان هرابرجان استان یزد
    جمعی گروهان ابوالفضل، گردان امام حسن (ع)، تیپ الغدیر یزد،
    زمان خاطره:22/12/63
    زمان وقوع خاطره: شرق دجله، شب دوم عملیات بدر، جاده شنی یاسر، الصخره عراق


    منبع:

    http://www.tabnak.ir/fa/news/385596/%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%AE%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 21 اسفند 1392 01:04 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 2 1 2