منوی اصلی
جنگها و تاریخ
  • شنبه 10 آذر 1397 09:00 ق.ظ نظرات ()
    این را هم بخوانید که مختصر است ومفید و آموزنده.
    آخرین ویرایش: شنبه 10 آذر 1397 08:57 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • دوشنبه 7 مرداد 1392 05:51 ق.ظ نظرات ()
    گویند:
    لطفعلی خان را در حالیکه در نبرد با دشمنان زخمهای سختی بر بازو و پیشانی برداشته بود به کرمان نزد خان قاجار بردند. او که خون بسیاری را از دست داده بود با همان حال نزار در برابر آقامحمد خان ایستاد، بدو سلام نداد و تعظیم نکرد. آقا محمدخان پرسید: چرا در برابر من تعظیم نکردی؟ و لطفعلی خان جواب داد: من بر روی کرسی حکومت مردی نمی بینم که بخواهم به او تعظیم کنم. آقامحمد خان در غضب شد و دستور داد که اصطبل‌بانانش وی را مورد تجاوز جنسی قرار دهند. فردای آن روز وی را دوباره پیش خان قاجار آوردند، در حالیکه نه هوشی در تن نداشت، آب بدو نداده بودند و وی را بر روی زمین می‌کشیدند. خان قاجار با نیشخند بدو گفت : «هان لطفعلی خان! هنوز هم غرور داری؟» واپسین شاه زند که دیگر توان سخن گفتن نداشت سرش را بالا برد و با پلنگ دیدگان بدو نگریست و گفت: «من از تو نمی‌ترسم ای اخته فرومایه». این ایستادگی خان قاجار را به خشم آورد و دستور نابینا کردن او را داد.
    می گویند آخرین شعری که لطفعلی خان با چشمان نابینایش بر دیوار زندان نوشت چنین بود:

    یا رب ستدی مملكت از همچو منی

    دادی به مخنثی نه مردی نه زنی

    از گردش روزگار معلومم شد

    پیش تو چه دف زنی چه شمشیر زنی



    آخرین ویرایش: دوشنبه 7 مرداد 1392 08:18 ق.ظ
    ارسال دیدگاه