سه شنبه 21 اسفند 1397 11:10 ب.ظ نظرات ()

بعضی از مطالب حیف است که بازنشر نشوند... به ویژه که بسیاری از وبلاگ نویسان سابق علاقه به عملیات استشهادی دارند و بعید نیست که یک روزی بزنند و وبلاگ خود را بپکانند.... پس قبل از اینکه بعضی از وبلاگها از صحنه ی روزگار محو شوند واجب است که مطالب آنها را به حفظ فاصله ایمنی کپی پیست کنیم..... بخوانید و لذت ببرید

رضا کیانی
——————————–
«گاراپاقال» در زبان ساکنان «شوسکانا» -یکی از حاصلخیز‌ ترین کوهپایه‌های جهان- دو معنا داشت: مزرعه و بزرگ. خاک پر برکت «شوسکانا» و آب زلالی که از کوه‌های «سالاموز» سرچشمه می‌گرفتند به چند صد خانوار شوسکانا آنقدر غله و غذا می‌دادند که آنان حتی در فصل زمستان هم که فصل کشت و زرع نبود به همان میزان و خوبی بهار و تابستان غذا می‌خوردند. زمین پر بار آنقدر گسترده بود که کوچکترین مزرعه دهکده چهل سنگ‌انداز در چهل سنگ‌انداز بود. این یعنی طول و عرض چنین مزرعه‌ای را چهل بار پرتاب پشت سر هم سنگ به‌توسط صاحبش تعیین می‌کرد. و تازه این کمترین و حقیرترین‌شان بود. از این رو «گاراپاقال» در زبان‌شان هم مزرعه معنا می‌داد و هم بزرگ.

در سال سیزده‌هزار و سیزده از تقویم «شوسکانا» بود که قوم بیابان‌نشین «ساخو» به ایشان تاختند و مردم «شوسکانا» بناچار خانه و زندگی گذاشتند و به سمت کوه رفتند. کوه‌ بزرگ «سالاموز» با آغوش باز و با منتهای سخاوتی که داشت این مردمان که به شامگاه تا بامدادی از سروری به گدائی افتاده بودند را در خود پذیرفت و آنان را در خود جای داد. اما اینان اکنون ناچار بودند غذای خود را از دامنه سنگی کوه درآورند. آن فراوانی افسانه‌ای به شبی پایان یافت و دیگر دل کوه بود تا کنده شود و صاف گردد و قابل کشت و زرع.

«گاراپاقال»های ایشان شاید به یک دهم کاهش یافت. اکنون بزرگ‌ترین «گاراپاقال» در دهکده جدید در کمرکش کوه ده سنگ‌انداز در ده سنگ‌انداز بود. سال‌ها گذشت. پیران روستا از دنیای دشت و کوه روی در خاک کشیدند و جوانانی که تولد و زندگی در ارتفاعات لپ‌های ایشان را سرخ و گل‌گلی کرده بود جای پیران را گرفتند. زندگی روالی جدید یافت. کار در مزرعه واقعا کمرشکن بود و باعث پیری زودرس میان‌سالان می‌شد. اینان وقتی برای لحظه‌ای استراحت دست از کار می‌کشیدند و با خیره شدن به پائین کوه به یاد جوانی و فراوانی خویش می‌افتادند شروع به گفتن داستان‌هائی می‌کردند از آنچه بود و از آنچه ایشان بودند. جوان‌ها هم خسته و عرق‌ریزان به این داستان‌ها گوش می‌دادند و زیر لب لبخندی مسخره‌بار بر صورت می‌آوردند بدون کلمه‌ای حرف.

چه فایده داشت گوش دادن به مزخرفات اینان؟ اصلا «گاراپاقال» نود سنگ‌اندازی چه معنا داشت؟ این بیشتر به خواب و خیال و رویا شبیه بود تا به واقعیت. «گاراپاقال» چیزی در حد یک سنگ‌انداز در یک سنگ‌انداز بود. امان از دست این پدران و مادران که بخاطر سن بالا و پز دادن الکی به جوانان امروزه مدام دم از آن «گاراپاقال»های گل و گشاد می‌زدند. واقعیت چیز دیگری بود. واقعیت این بود که اگر هم زمانی چنان «گاراپاقال»هائی بوده که فقط باید آب پای آن می‌آوردی و بذر می‌پاشیدی و بعد دیگر همه چیزش تمام بود و باید صبر می‌کردی تا محصول برداری هر تخم هفتاد تخم، الان دیگر نبود و همه چیز فرق داشت. اکنون باید هر عدد گندم را با خون دل از دل کوه بیرون آورد. این افسانه‌ها را بگذار برای بعد و بیل را بردار بیافت به‌جان زمین که شکم گرسنه لقمه نانی است.