یاد داری كه تو را تا به سحر می كردم ؟

بد ندیدم برای اینکه خودی نشان دهم سیری هم در بوستان تاریخ ادبیات داشته باشم. این شما و این حکایت برگزیده ما از تاریخ ادبیات ایران زمین:

گویند روزی
سلطان محمود غزنوی برای گردش به باغی که خارج از شهر داشت ، رفت . در آنجا گفت: از
شعرا چه کسی همراه ماست ؟

  عده ای را نام بردند . آنان را احضار کرده گفت : می خواهم از
پله های عمارت که در وسط باغ است ، بالا روم
و میل دارم شاعری برای من شعری بسراید به نحوی که وقتی در پلۀ اول پای می گذارم ، مصرعی بگوید که هجو و زننده
باشد و مستوجب قتل و چون در پلۀ
دوم پای نهادم مصرع دیگری
بگوید که مصرع اول را به مدح تبدیل کند و اگر در این کار عاجز بماند حـُکم به قتل وی خواهم داد.

  هیچ یک از شعرا جرات این کار را نکردند ، مگر اسدی طوسی که قدم پیش نهاد
و قبول کرد .

  تا بالای عمارت هجده پله بود .

خواهم اندر تو
كنم ای بت پاكیزه خصال

نظر از منظر خوبی
شب و روز و مه و سال

خفته
باشی تو و من می زده باشم همه شب 

بوسه
ها بر كف پای تو ولیكن به خیال

عاشقانت همه
كردند چرا من نكنم

بر سركوچه تماشای
قد و قامت و خال

مادرت
كان كرم بود بداد از پس و پیش

به
فقیران لب نان و به گدایان زر و مال

رفت تا انته
القصه كه نتوان بكشید

تیر مژگان كه زدی
بر دل ریشم فی الحال

وه كه
بر پشت تو افتادن و جنبش چه خوشست 

كاكل
مشك فشان از اثر باد شمال

از تو درآرم و با
دامن خود پاك كنم 

چكمه از پای تو
ای سرو خرامان اقبال

یاد
داری كه تو را تا به سحر می كردم 

صد
دعا از دل مجروح پریشان احوال

طوسی خسته اگر بر تو نهد منع مكن 

نام معشوقی و عاشق كشی و حسن و جمال

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.